نوامبر 7, 2009
چطور میتوانی برای یک نفر توضیح بدهی که چرا فلان موسیقی را گوش میکنی و فلان یکی را گوش نمیکنی؟
بحث را تکنیکی میکنی؟ از تکنیک چیزی میدانی؟ من که نمیدانم. این که فلانی صدایش بهتر است یا بدتر، این که فلانی بهتر گیتار میزند یا بدتر، این که تنظیم این آهنگ از آن یکی بهتر است، حتی این که سبک فلانی راک است یا پاپ، و اگر راک است سافت است یا هارد، و اگر هارد است متال است یا هوی متال و … همهی این بحثها به قول انگلیسیها بالای کلهی من است.
میگویی همهاش به سلیقه ربط دارد؟ خوب، راستش من ذهنیت عجیبی نسبت به این کلمه پیدا کردهام، از وقتی که خیلی مختصر نظریات این «پییر بوردیو» را درباره سلیقه و تمایزات اجتماعی خواندهام. او میگوید آنچه ما سلیقهی شخصی میدانیم، در واقع کارکردی کاملاً اجتماعی دارد و ما وقتی میگوییم «این سلیقهی من است»، آگاهانه و شاید هم ناخوادآگاه این سه عمل را انجام میدهیم: جایگاه خودمان را در یکی از گروههای اجتماعی تعریف میکنیم؛ خودمان را از دیگر گروههای اجتماعی جدا میکنیم؛ و (این یکی دیگر آخرش است) گروه خودمان را بر دیگر گروهها برتری میدهیم! گوش دادن هر نوع موسیقی نشانهای از یک فرهنگ و منش و گروه اجتماعی خاص است. شاید زمانی روی این موضوع هم بیشتر کار کردم.
چطور میتوانی توضیح بدهی که تو آهنگ «زلف بر باد» نامجو را گوش میکنی چون از تلفیق جسورانهای که بین وجه ستارگی و سنتشکنیاش بخصوص در کلیپاش به وجود آمده خوشت میآید؟ چطور یک نفر توضیح میدهد که از آهنگ «بیتربیت» کیوسک خوشش میآید چون ساختارشکن است و این ساختارشکنی در زبان عمومی و خصوصی را مخصوصاً در اجراهای گروه (وقتی حاضرین کلمههای سانسور شده را فریاد میزنند!) میتوان دید؟ چطور این را برایتان توضیح بدهم، طوری که خودنمایانه و یا ناموجه به نظر نرسد، که برای من آهنگ «مرد که گریه نمیکنه» از گروه آبجیز همان قدر ضدمردسالاری (به عبارتی بهتر «آنتی-ماسکولونیستی»، برعکس آنتی-فمینیستی) است که آهنگ «ادعا» از همین گروه؟
اصلاً حالا چه نیازی است به توضیح؟ مگر این که بخواهیم یک نفر دیگر را مجاب کنیم (یا حداقل کنجکاو کنیم) که چیزهایی را گوش بدهند که ما خوشمان میآید؟ من که از این کار متنفرم! چه کاری است آخر؟
تا کنون 9 نظر داده شده |
عمومی | بر چسب ها: موسیقی, مرد که گریه نمیکنه, نامجو, کیوسک, پیر بوردیو, آبجیز, ادعا, تمایز اجتماعی, زلف بر باد, سلیقه, ساختارشکنی زبانی, ستارگی, ضدمردسالاری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 31, 2009
هنری جیمز بود که میگفت اصل داستان شخصیتها هستند. اتفاقات برای شخصیتها رخ میدهند، و به خودی خود معنایی برای خواننده ندارند. خلاصه اینکه داستان بدون شخصیت، داستان بیشخصیتی میشود.
و نمیدانم کی بود، بارت احتمالاً، که میگفت توی داستانهای کاراگاهی، برای خواننده این مهم است که «کاراگاه معروف» چگونه با منش و روش خاص خودش قضیه را برای همگان روشن میکند. قتل یا دزدی در درجه بعد است. خواننده نمیخواهد ببیند این دفعه برای کاراگاه محبوباش چه معمای تازهای طرح میشود و او چگونه موفق به حل آن میشود؛ بلکه میخواهد روش کار دلچسب و آشنای کاراگاه را دنبال کند و تکیه کلامهایش را بشنود و رفتارهای ریزش را ببیند و لذت یافتن حقیقت را در وجودش احساس کند. یعنی مثلاً ما داستانهای پوآرو را میخوانیم و وقایع و شخصیتها را دنبال میکنیم، و همیشه هم گوشهی چشممان به آن کلهی تاس و سبیل نازک و شکم برآمده و همراهی آن عصا با قدمهای ریز و سریع مرد شماره یک داستان است، تا آن موقعی که یکباره کارتهایش را رو میکند و کسی را با عصایش نشانه میرود که هیچ انتظارش را نداشتهایم. آن وقت است که میگوییم «اَاَاَاَه! عجب باهوشه نامرد!» و همهاش هم برای همین است. همهی این اینطرف و آنطرف کردنها و عقب و جلو کردنها و جیغ و دادها فقط برای این است که در آن لحظهی آخر فریادی از سر لذت بکشیم و ارضا شویم.
سعید چند وقت پیش این سریال لاست را دیده بود و میگفت موقع دیدن سریال، دیگر به رمزگشایی از طرح داستان فکر نمیکرده است. میگفت دلیلش این است که متوجه شده بود که هر چیزی را که حدس بزنی، فوراً رودست میخوری. و البته دلیل مهمتر این که دیگر آنقدر درگیر شخصیتها شده بود که واقعاً مهم نبود چه پیچشهای داستانی قرار است برایشان ایجاد شود و چه اتفاقاتی برایشان میافتد. میگفت شخصیتها زنده بودند و همین نکته قوت سریال بود، نه طرح پیچ در پیچ داستان که هنوز هم روی سیر صعودی است.
و من فکر میکنم که با سعید و رولان بارت و هنری جیمز همعقیدهام! همین که موقعیتی پیش بیاید که جیمز (سایر) یکی از آن متلکهای بامزهاش را بپراند؛ یا کیت آن نگاه دزدیده را با سری رو به پایین به صورت کسی بیندازد؛ یا جان لاک یکی از آن حرفهای نغزش را تحویلمان بدهد؛ یا بنجامین با گفتاری کوتاه و آن خیرگی چشمهای گشادش یک نفر را نابود کند؛ همین قدر بس است. اصلاً تا زمانی که همین شخصیتهای زنده و آشنا و دوستداشتنی هستند دیگر خیلی مهم نیست که یک گراز به طرفشان میآید یا ستون دود یا یک هلیکوپتر. حالا میتوانید حدس بزنید چرا از جک شپارد اسمی نبردم.
زندگی ما هم همین است. آدمها مهم هستند، نه اتفاقات.
تا کنون 11 نظر داده شده |
فيلم | بر چسب ها: هنری جیمز, کیت, پوآرو, بنجامین, جیمز سایر, جک شپارد, جان لاک, داستان جنایی, رولان بارت, سریال لاست, سعید, شخصیت, طرح داستانی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 25, 2009
روز 5شنبه بحثی توی انجمن ادبی راه انداختم که بیا و ببین. گفتم عقیدهای هست که حوا از دندهی چپ آدم آفریده شده است، و این عقیده (هر چند به صورتی ضعیف) در اسلام هم وجود دارد. اعضا قبول نمیکردند و بعضی هم مطمئن بودند در اسلام چنین چیزی نیست، جوری که خودم هم به شک افتادم. دیروز توی گوگل عبارت «زن از دنده چپ» را جستجو کردم و به همان چیزی رسیدم که انتظارش را داشتم: این روایات در اسلام هم هست، ولی بیشتر بین اهل سنت، و گاهی هم بین علمای شیعه؛ و البته چیزی که مهم است این است که در باور عامه وجود دارد. این هم لینک مطالب اگر مایلید بخوانید.
http://fekrejavan.ir/?p=495
http://www.hawzah.net/Hawzah/Questions/QuestionView.aspx?QuestionID=7374&LanguageID=1
http://www.askquran.ir/archive/index.php/t-1624.html
http://www.mostaghel.ir/content/view/2897/
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=19667&BookID=80833&Language=1
البته آخر وقت دیروز یک کار جدیتر هم داشتم: قرار بود محمد فایلهای pdf «صحبت نو» را بفرستد و یک غلطگیری اجمالی بکنم. تا آخر وقت معطلام کرد. تا 2 نصفه شب داشتم میخواندم و یادداشت میکردم و تصحیحهای لازم را برایش ایمیل کردم. البته 2 نصفه شب دیر نیست، ولی نه برای کسی که فردایش 6 ساعت کلاس دارد و تازه درساش را هم آماده نکرده است!
تازه آن موقع بود که یادم افتاد باید اسامی دانشجوهایی که نامهشان را برایم ایمیل کردهاند را یادداشت کنم. یک درس دارم به نام «نامهنگاری انگلیسی» و از دانشجوها خواستهام که مشقهایشان را برایم اینترنتی بفرستند. نمرهی بیشتری هم برایش گذاشتهام. تا کی میخواهند طرف اینترنت نروند؟ و مگر اصلاً کسی این روزها نامهی عادی هم پست میکند؟
یکی از اساتید دانشگاه آزاد لار یک مقاله نوشته با موضوع «تاثیر توکل به خدا در آرامش و خوشبختی انسان»، و شمارهی مرا از یکی دیگر از اساتید گرفته بود و از من خواست که چند تا کتاب و منبع انگلیسی برایش تهیه کنم. خدا پدر گردانندگان این سایت gigapedia.com را بیامرزد. 16 تا کتاب کامل به صورت pdf برایش گرفتم و زدم روی سیدی که فردا بهش بدهم.
دو تا از اساتید بخش خودمان هم دارند یک کتاب شعر ساده انگلیسی تهیه میکنند و از من خواستند چند تا شعر فارسی برایشان ببرم که هم ساده باشند و هم معروف. یک جستجو کافی بود تا شعرهای مصدق و فرخزاد و گلرویی و مشیری و … را پیدا کنم و پرینت و تمام. تماماش فقط نیم ساعت وقت برد.
اصلاً من تمام جزوههای درسهایی مثل «خواندن متون مطبوعاتی» و «ترجمهی ادبی» و «شعر ساده» و … را از اینترنت تهیه میکنم. همین جزوه ی متون مطبوعاتی را یکی از اساتید دانشگاه علمی-کاربردی هم برداشته که استفاده کند. برای درس امروز ترجمهی ادبی که دربارهی زبان داستان بود، رمانهای «بازماندهی روز» از کازوئو ایشیگورو و «سرگذشت هاکلبری فین» از مارک تواین را به صورت کامل انگلیسی پیدا کردم و صفحهی اولشان را کپی کردم و دادم دانشجوها که با هم مقایسه کنند و بعد هم ترجمهشان را، که هر دو کار نجف دریابندری است و چقدر هم محشر، پیدا کنند و ببینند این آقا چه زحمتی کشیده برای ترجمهی این دو رمان کاملا متفاوت. فکر کنم دارم دانشجوها را از ترجمهی ادبی ناامید میکنم! البته که باید فرق ترجمهی ادبی را با دیگر ترجمهها بدانند. چه مثالی بهتر از دریابندری؟ دفعهی بعد هم میخواهم ترجمههای متفاوت «شازده کوچولو» را بدهم مقایسه کنند.
غلامحسین هم آمد و گفت میخواهد یک نامه تشکر برای فیلیپ بنویسد. یک اکانت توی جیمیل برایش درست کردم و نامه را برایش تایپ کردم. چقدر آسان شده ثبت اکانت توی گوگل! همین هفته من 5-6 تا اکانت برای ملت ساختهام! بعد هم گفت میخواهد مدل جدید موبایل سامسونگ «اُمنیا» را ببیند. توی گوگل دیدیم. جالب بود.
این غلامحسین کابل شارژ آیپاد من را هم پس آورد، و من یادم افتاد که موزیک جدید ندارم که بریزم روی آیپاد. تازه فیلمهایم هم کمکم ته کشیدهاند. یک پدربیامرزی هست به نام «نیمو» که اینترنتی این چیزها را تامین میکند و لیست بلندبالایی هم دارد. خلاصه سرسری نگاهی انداختم و چندتایی فیلم و mp3 سوا کردم که فردا پسفردا سفارش بدهم بفرستد دم منزل. چه خوب است که حتی برای پرداخت پولش هم لازم نیست به خودت زحمت بدهی؛ از همین اینترنت پرداخت میکنی.
این وسط، چراغ دو تا از همکلاسیها و هماتاقیهای دانشگاه را هم توی جیمیل روشن دیدم و سلامی کردیم. عماد آقاجانی الآن رفته آلمان و فیزیک میخواند و البته برای خودش کار میکند. میگفت افتاده به خواندن دریدا و ویتگنشتاین! خودش هم خندهاش گرفته بود! سینا سمربافزاده هم برداشته رفته سوئد فوق گرفته، و الآن هم آنجا میپلکد و بر هم نمیگردد! آی میخندیم ما با هم.
گوگل ریدر یا همان گودر هم که هیچوقت بسته نمیشود. همیشهی خدا هم +1000 است! محمد یک پوشهی خوب درست کرده که همهی وبلاگهای گراشی تویش هست. همه را یکجا میخوانم و اگر نظری داشتم میروم سراغ خود وبلاگها. شئر کردن هم رسم بسیار پسندیدهای است. همین چند روز پیش محمد یک وبلاگ توپ شئر کرده بود که مال عباس کاظمی بود و دربارهی جامعهشناسی شهری نوشته بود. عالی! کلی هم وبلاگهای طنز دارم توی گودر که میشود باهاشان کلی تفریح کرد و خندید. یکیش هم همین کمیکهای گارفیلد که اسماعیل معرفی کرد. و به قول انگلیسیها «آخرین مورد ولی نه کماهمیتترین» هم سایتها و وبلاگهای خبری هستند که توی گودرم ریخته. خبر دست اول. 1 ساعت پیش. 2 ساعت پیش. دهکدهی جهانی همین است دیگر.
این وسط احتمالا یک سری کارهای دیگر هم کردهام که یا مهم نبودهاند؛ یا خیلی شخصی بودهاند و نمیگویم؛ یا یادم نیست و خلاصه بگذریم. آها! مثلاً سر زدن به فوروم رایانت و کلکل با برادر محترم، «هری پاتر»!
همهی اینها باعث شد با اینکه از صبح جمعه (یعنی دم ظهر جمعه دیگر!) تا آخر شب به اینترنت وصل بودم، نتوانم وبلاگ خودم را و وبلاگ «الف» را بهروز کنم. الآن این کار را کردم و عذاب وجدانام از بابت معطل کردن شما خوانندگان مشتاق برطرف شد!
تا کنون 17 نظر داده شده |
عمومی | بر چسب ها: gigapedia, نیمو, نامهنگاری انگلیسی, نجف دریابندری, هاکلبری فین, وبلاگ الف, گودر, گارفیلد, آیپاد, آدم و حوا, بازماندهی روز, توکل, ترجمه ادبی, خواندن متون مطبوعاتی, دنده چپ, رایانت, سینا سمربافزاده, سامسونگ امنیا, شازده کوچولو, شعر ساده انگلیسی, صحبت نو, عماد آقاجانی, عباس کاظمی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 22, 2009
جک شپرد به سایر (که دارد از رابطهاش با آنا ماریا با لحنی نوستالژیک و شاید هم رمانتیک پردهبرداری میکند): چرا داری اینا رو به من میگی؟
تصور این که کسی این سوال را وسط رازگشایی یا خودافشاگری ما بپرسد، و واکنشی که ما نشان خواهیم داد، برای ما ایرانیها کمی سخت است. ما به سنگ صبور همدیگر بودن افتخار میکنیم و فکر میکنیم با گوش دادن به درد دلهای یک نفر، به او کمک کردهایم که مثلاً بخشی از سنگینی بارش از دوشاش برداشته شود. حالا بگذریم از این که قصد ما واقعاً همین است و این که اساساً چنین کمکی در واقع انجام میشود یا نه. چون گفتهاند درد دلات را پیش مردم نبر؛ چون هشتاد درصد مردم اهمیتی نمیدهند، و بیست درصد باقیمانده هم خوشحال میشوند که جای شما نیستند. به هر حال، ما ایرانیها هنوز شکل سنتی رابطههایمان را حفظ کردهایم و هنوز خودمان را برای پذیرفتن مسئولیتِ دانستن دردها و گفتههای یک نفر دیگر آماده نگه داشتهایم. بالاخره هر نوع دانستنی یک مسئولیت به همراه میآورد دیگر.
ولی کشورهای مدرن به دلیل تاکید شدیدی که روی فردیت و مالکیت خصوصی گذاشتهاند، شکل رابطههاشان هم فرق کرده است. حریم خصوصی هر نفر مشخص است و اجازهی ورود به هر کسی نمیدهد. هر کسی مسئول وضعیت خودش است و حیطهی خودش. محدودهها از هم جدایند و کسی دوست ندارد توی محدودهای که به او تعلق دارد یک نفر دیگر سرک بکشد. از آن طرف، کسی هم نمیخواهد توی حیطهی دیگری وارد شود و بخشی از مسئولیت دانستنِ وضعیت طرف مقابلاش به عهدهی خودش بیفتد. جک در واقع دارد به سایر میگوید تو حریم خودت را داری و من حریم خودم را. لطفاً اینها را قاطی نکن، چون من نه آمادگیاش را دارم و نه تواناش را، که برای مسائل تو هم احساس مسئولیت بکنم.
پ.ن: فصل پنجم سریال «لاست» (Lost) را چند وقتی است تمام کردهام و مثل بقیه منتظران، شخصیتها و وقایع را هر از گاهی ذهنی مرور میکنم. برای خیلیها هدف این مرورها کشف راز جزیره است، و برای خیلیهای دیگر هدف فقط کدگشایی از قسمتهای مشخصتر داستان است. من از دستهی سوم هستم.
تا کنون 7 نظر داده شده |
فيلم | بر چسب ها: Lost, لاستاندیشی, نشانهشناسی, جک شپرد, حریم خصوصی, خودافشاگری, درد دل, سایر, سریال لاست |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 19, 2009
شما عاشق یک زن 20 سالهی مظلوم هستید و ظاهرا سر و سری هم با او دارید، و همیشه از این که شوهری کثافت دارد و او را کتک میزند و بهش توجه نمیکند حالتان به هم میخورد. سر آخر هم یک روز که شوهر دارد آن زن بینوا را کتک میزند، جوانمردانه از زن دفاع میکنید، ولی اتفاقی میزنید و شوهر را میکشید. پس جسد او را به پایین پلی میکشانید و خوشبختانه کسی هم شما را نمیبیند.
یک نفر به شما میگوید تا شناخته نشدهاید باید با آن زن از کشور فرار کنید. همه چیز را هم آماده میکند. ولی متوجه میشوید که یک آدم آس و پاس و ولگرد را به جای شمای قاتل گرفتهاند و میخواهند اعداماش کنند. وجدانتان به درد میآید. در دو راهی یک انتخاب اخلاقی گیر میکنید: الآن یا باید خودتان را به پلیس معرفی کنید و آن مرد بیچاره را نجات بدهید و البته خودتان را به کشتن بدهید، که نتیجهاش البته احتمالا مرگ آن زن بیسرپرست هم هست. یا اینکه باید با زن فرار کنید و جان آن مرد را فدای خودتان و زن بکنید.
ولی شما ظاهراً راه سومی را پیدا میکنید و از این انتخاب محتوم فرار میکنید: هم خودتان را و هم زن را میکشید و یک نامه به پلیس مینویسید که قاتل شمایید و آن مرد باید آزاد شود.
این بخشی از طرح فرعی داستان «اولین و آخرین» نوشته جان گلز ورثی است که امروز سر کلاس نمونههای نثر ساده توی پیام نور اوز درس دادم. نمیدانم نویسنده کتاب چه چیزی توی این داستان دیده که انتخاباش کرده (اصولا برای نمونههای نثر که داستان نمیدهند) ولی این قسمتاش مرا یاد کیرکگارد انداخت و اینکه برای سربلند برون آمدن از انتخابها، بخصوص انتخابهای اخلاقی، آدم باید شجاعت داشته باشد. نه اینکه مثل این آقا از انتخاب فرار کند و خودش و یکی دیگر را به کشتن بدهد. طنز مساله اینجاست که آدم بیاید برای بیسرپرست نماندن یک نفر، او را به کشتن بدهد! به هر حال، من خفه شدم تا جلوی خودم را بگیرم و دربارهی اگزیستانسیالیسم و محکوم بودن به انتخاب حرف نزنم. الآن گفتم و راحت شدم.
تا کنون 10 نظر داده شده |
کلاس | بر چسب ها: John Galsworthy, The First and the Last, مرگ احمقانه, نمونههای نثر ساده, کیرکگارد, پیام نور اوز, انتخاب اخلاقی, اولین و آخرین, اگزیستانسیالیسم, جان گلز ورثی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 16, 2009
از همان لحظهای که غلامرضا چادر مادر را دم در گرفت و بو کرد، باز یک پردهی آب آمد و فیلم را پوشاند. بعد از آن فیلم را به شکل مواج نگاه کردیم. «چه حال و احوالی. الله اکبر»
مثل بعضیها که آنقدر بزرگاند که فقط باید احترامشان کرد. این فیلم آنقدر بزرگوارانه است که باید برایش کلاه از سر گرفت. باید حتی دوستش بداری، انگار راه دیگری نداری.
تا کنون 8 نظر داده شده |
فيلم | بر چسب ها: مادر, علی حاتمی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 11, 2009
«میفروشان همه مستند از این وادی وصل»
لطفاً اجازه دهید قبل از این که ارائهی تفاسیر قاعدتاً سیاسیتان را در خصوص این مصراع شروع کنید و ارجاعات فرامتنی و فرومتنی آن را از یک طرف با تشکیلات راه سبز امید و سرخوشی یک مشت آدمِ به عبارتی آیندهساز و امیدوار و به عبارتی دیگر مسئلهدار و پاتیلِ سوار بر اتوبوس خیال و از طرف دیگر با کابینهی مردمدار و مردمبدار و نه مردممدار که مشابه مردمندار است و شاید به نداری مردم و یا خدای نکرده بیتوجهی به مردم تعبیر شود پیدا کنید توضیح بدهم که بنده این جمله را مدتهای مدیدی است پشت اتوبوس سرویس دانشگاه آزاد مشاهده میکنم که احتمالاً اتفاقاً سبزرنگ است و این توضیح واضحات را هم عجالتاً برای آن دسته که همچنان قانع نشدهاند اضافه کنم که قصد و غرضام از بازگویی این قضیه به این طریق که مشاهده میفرمایید فقط گشوده کردن این عقدهی به ظاهر ناگشودنی در راستای اشاره به بازخوانی بسیار خلاقانه و نکتهبینانهی نویسندهی این مصرع روی این اتوبوس است و لاغیر.
۱ دیدگاه |
عمومی | بر چسب ها: میفروشان, وادی وصل, اتوبوس سرویس دخترانه |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 9, 2009
1. هر چقدر که تو خارقالعاده باشی، باید ظرفیت و مقبولیت جامعهای که در آن زندگی می کنی را در نظر بگیری و تواناییهایت را بر اساس آن تنظیم کنی. اگر سرت بالاتر از سطح جامعهات باشد، بر باد میرود. چارچوبها را نشکن که خرد میشوی. سازگار باش. نیرویت را در راه درست استفاده کن، و حواست باشد «درست» یعنی آن چیزی که جامعه روی آن توافق دارد ظاهراً. اگر احساس تفاوت میکنی غلط میکنی. اگر میخواهی کارها را نه بر اساس عرف (هر قدر هم غلط)، بلکه بر اساس نظر خودت (هر قدر هم درستتر) انجام بدهی، غلط کردهای. مرد به کسی میگویند که جامعه قبولاش داشته باشد.
2. زنها باید از تمام ظرفیتها و تواناییهایشان استفاده کنند، البته در راه خانهداری و تربیت فرزندان و تمکین از شوهر! بهتر است آنها سرشان به کار خودشان باشد و بگذارند مردها همهی کارها را انجام دهند. اگر یک زن توانایی خارقالعادهای داشته باشد، پسندیدهتر آن است که آن را بروز ندهد و در خانه بنشیند (و احتمالاً فرزندی -در واقع پسری- تربیت کند که آن ویژگی را از او به ارث برده باشد و بعد همهی کارها را به او بسپارد). هماناخداوند زن را برای زندگی نرمال آفریده است، پس نباید از این حکم ازلی و ابدی سرپیچی کند و مصلحت جامعه و عرف را فدای تمنیات و خودپسندی خود نماید، که در این صورت سنگ بر روی سنگ بند نمیشود. وظیفهی آنها این است که مردان از دامان آنها (هم از روی دامان و هم از زیر دامان) به اوج برسند. برای زنان اوجی متصور نیست. پس باید به همین وظایف خود راضی و بلکه هم مفتخر باشند.
تصور اینکه این نظرات موقع دیدن یک فیلم به ظاهرسرگرمکننده به ذهن آدم بیاید مشکل است؟ هنوز هم وقتی میگویند چیزهای مهم و جدی زیادی را میشود از میان همین فیلمهای بازاری و دبیرستانی بیرون کشید، خیلیها چپچپ به آدم نگاه میکنند. نشانهشناسی فیلم البته به این اعتقاد دارد. خوب راستش من فیلم هنکاک (Hancock) را چند وقت پیش دیدم، و امروز که داشتم فیلمهایم را مرتب میکردم به یاد چیزهای افتادم که هنگام دیدن فیلم، آن را برایم زهر کرد. هنکاک فیلم اکشن علمی-تخیلی و سرگرمکنندهای است، ولی پشت ظاهر بیخطرش دیدگاه خطرناکی نهفته است. البته از نظر من، همانها که در بالا خواندید! این فیلم تصویری است از یک سیستم مردسالار (در مرحلهی اول هالیوود و در مرحلهی بعد تمام آمریکا و بعدتر تمام دنیا) که سعی میکند همچنان اعضایش را در چارچوبهای مشخصی تغریف کند و از طرف دیگر، در مقابل موج حقخواهی زنان، ارزشهای خانواده را پررنگ کند. و حالا قضیه فیلم چیست:
هنکاک کسی است با قدرتها و خصوصیتهای فراانسانی. نمیدانم اسمش را انسان بگذارم یا نه، و یادم نیست از کجا آمده بود و این قدرتها را از کجا آورده بود (شاید اصلاً بیان نشد). ولی بر خلاف سوپرمن و بتمن و هزارتای دیگر از این قهرمانهای انساندوست و کاردرست، این یکی اصلاً به «آدم بودن» و مثل آدم رفتار کردن کاری ندارد. یعنی وقتی هم که میخواهد کمکی بکند، آن را به شیوهی خودش انجام میدهد و کلی خرابی به بار میآورد. مثلاً برای نجات یک نفر که ماشیناش روی ریل قطار گیر کرده و قطار هم دارد نزدیک میشود، او اول ماشین را بلند میکند و میکوبد روی ماشینهای دیگر، و بعد هم جلوی قطار ستون میشود و آن را متوقف میکند به راحتی. نتیجهی نجات یک نفر چند تا ماشین داغان و یک قطار درب و داغان است! کاری که به اعتقاد خیلیها میشد بهتر و کمهزینهتر انجاماش داد. او به خاطر همین خرابکاریهایش طرد شده است و به مشروبخواری رو آورده است. همینجا نکتهی اول در ذهنام کلیک خورد. خوب به هر حال این جبری است که گریز از آن راحت نیست.
جلوتر توی فیلم متوجه میشویم که این جناب هنکاک یک مشابه مونث هم دارد که از سر اتفاق همسر همان مردی است که نجاتاش داده و اکنون میخواهد او را به راه راست هدایت کند. این زن که باز بعدا میفهمیم قدرتاش از هنکاک بیشتر هم هست (به ادعای خودش) چند سالی است که ازدواج کرده و شده یک زن خانهدار و بچهدار، و نه تنها اصلاً از نیرویش استفاده نمیکند بلکه هیچکس، حتی شوهر و پسرش، نمیداند او نیرویی دارد. هنکاک از او میپرسد چرا؟ و او جوابی میدهد توی مایههای اینکه میخواهد «زندگی نرمالی» داشته باشد. اینجا نکتهی دوم به ذهنم هجوم آورد و حالام گرفته شد. بقیهی فیلم را فقط به خاطر اصول اخلاقی فیلمبینی نگاه کردم، ولی تجربهی دیدناش هر بار به سراغم میآید.

تا کنون 10 نظر داده شده |
فيلم | بر چسب ها: Conformity, Hancock Movie, Semiotics of Film, فیلم علمی تخیلی, نشانهشناسی فیلم, هنکاک, خارقالعاده, سیستم مردسالار هالیوود, سازگاری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
اکتبر 7, 2009
خاطرات آدم مثل موجهای دریا هستند. بیرحمانه بر ساحل ذهنت میکوبند و ذره ذرهی وجودت را میبرند و چیزی که باقی میگذارند لُختی شرمناکی است که دیدناش هربار بیشتر از قبل عذابت میدهد. و چقدر هم غیرمنتظره! گنجها و نهنگهایی در ته این دریا نهفتهاند که هر کدامشان برای عمری کافیاند. هر وقت این حس خودویرانگری به سراغم میآید و گوشههای ذهنم را برای یافتن یک عذاب وجدان واقعی جستجو میکنم، چهرهای سر بر میآورد که انتظارش را ندارم: سیما فرزانه.
او تا پارسال دانشجویم بود. از بین کلاسهایی که در دانشگاهها داشتهام، دو کلاس شبانه و روزانهی علوم آزمایشگاهی ورودی 86 در دانشکدهی پیراپزشکی گراش بیشتر از همه در ذهنم ماندهاند. شاید چون اولین گروهی بودند که واقعاً احساس میکردم از من چیزی میخواهند. شاید چون اولین گروهی بودند که اینقدر بهشان نزدیک بودم. و شاید چون بیش از دیگر گروهها احساس کردم بهشان خیانت کردم وقتی معاونت آموزشیشان را قبول کردم، و بعدها وقتی از آن استعفا دادم. باید قصههای بچههای این گروهها را بنویسم تا سنگینیشان از ذهنام زمین گذاشته شود.
سیما فرزانه در گروه شبانهها بود. دختری نسبتاً کوتاهقد با صورتی گرد و ابروانی پیوسته همچون نقاشیهای اسطورهای زن ایرانی، و چشمهایی که همیشه میخندیدند، یا بهتر است بگویم هر وقت خودش بود میخندیدند. نه همیشه. دیگر نه. سال دوم بود که انگار به اجبار در دانشکده چادر پوشید. میگویم به اجبار چون با آن چکمهاش و آن انرژی زندهاش اصلاً نمیتوانم تصور کنم که در این قالب میتوانست جا بگیرد. و بعد یک جایی، انگار در تابستان، دچار مشکلی یا بیماریای شد که من هیچوقت سعی نکردم دقیق بفهمم، و یکی از درسهایش را به خاطر 15 صدم نمره افتاد، و نزدیک بود به خاطر همین نمرهی لعنتی اصلاً نتواند فارغالتحصیل شود، و من میدیدم که آرامآرام آن خندهها دارد محو میشود. خندهی چشمانی که میشد اتاقی را با آنها روشن کرد. و من شروع کردم به جستجوی سهم خودم در این جنایتی که جلوی چشمم اتفاق میافتاد هر روز.
سهم من کم نبود. حداقل دو بار در کلاس سعی کرده بودم آن انرژی و سرزندگی توفندهاش را مهار کنم. احمقانه بود. یک بار وقتی از علاقهاش به موسیقی «مدرنتاکینگ» حرف زد و من مسخرهآمیز گفتم مگر هنوز هم کسی در ایران این گروه را گوش میدهد. و یک بار هم که نمیدانم بحث از کجا شروع شد و به اینجا رسید که گفت من خیلی تفکر میکنم؛ و من نخوتآمیز جوابش دادم که برای فکر کردن دو چیز لازم است، یکی مواد اولیهی معلومات، و دیگری توان دنبال کردن و مهار اندیشه؛ و گفتم بعید میدانم این دو را داشته باشد. به شوخی گفتم، ولی شوخیام را نگرفت. توی ذوقش زده بودم. همین. حداقل دو بار. حق داشت که به من اعتماد نکند. دیگر چطور میتوانست قبول کند که به خاطر همین عذاب وجدان لعنتی هم که شده، برایش به هر دری زدهام تا درسهایش را سرآخر پاس کند.
غم و رنج آدم آن وقتی سرگیجهآور میشود که میبینی اشتباهی نکردهای ولی همچنان عذاب وجدان داری. وقتی ظلمی را میبینی و آن را غیرقابل تحمل مییابی، دنبال سهم خودت در آن ظلم میگردی و عجبا که پیدا هم میکنی. ما خنده را از چشمان سیما در آن دانشکده دزدیدیم، و من فقط امیدوارم او هنوز آنقدر سرزندگی داشته باشد که آن شعله را از نو در دنیایی نو بسازد.
تا کنون 13 نظر داده شده |
کلاس | بر چسب ها: خاطرات کلاسی, دانشکده پیراپزشکی گراش, سیما فرزانه, شبانه و روزانه علوم آزمایشگاهی گراش 86 |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری