کمان برکش پاریس
از اون رنگ…، بذارین ببینم، از اون رنگ فقط این یه مدل رو دارم. اون مدلی که چشم شما رو گرفته ساختِ همین ترواست، و فقط همون یه رنگاش برام مونده… نه، آخه الآن دیگه چن سالی هست که از این کفشا تولید نمیکنن. فکر میکنم مدیر کارگاهشون رو … آره، درسته، چند روز پیش آژاکس کشت. البته یه لحظه… این یکی مدل رو هم دارم که مثل اونه. ببینین، اینم ساق بلنده و پاشنهها و قوزک پا رو خوب میپوشونه، ولی باز هم از اون رنگی که شما میخواین نیست. خوبیش نسبت به اون اولی اینه که واسه میدون مناسبتره، چون مثل اون یکی جنساش مخملی نیست و راحت میتونین بدین تمیزش کنن… نه؟ خوب اگه اصرار دارین که حتما اون رنگی باشه، من این یکی رو پیشنهاد میدم. البته پاشنهی پاتون رو خوب نمیپوشونه، ولی …
بیست و هفتم اسفند نود
سلام،
بوی خوبی از آشپزخانه میآید (مخلوطی از مرغ و فلفل دلمه و سیر با ادویهی تند بیبی)، و هر آن ممکن است مادرم صدایم کند یا خودم وسوسه بشوم که به خاطر ناهار نوشتن این نامه را ول کنم؛ ولی میدانم اگر این اتفاق بیفتد باز هم مثل این چند هفتهای که قصد شروع دارم بیفتد عقب. بعد از ناهار که مغز کار نمیکند و بعد از ظهر هم باید ماشین را بدهم شیشهاش را دودی کنند (کارتاش همین امروز آمد) و عصر هم که حس و حالاش نیست و شب هم عروسی داریم و ببر و بیار و فردا هم باید برویم لار و همین طور بگیر و برو تا چند روز دیگر. خوب، به هر حال شگون دارد قبل از عید آدم کاری برای سال بعد شروع کند. هر چند شاید بد نباشد آدم در این تعطیلات کمی به کارهای عقبمانده هم برسد، مثلا چند تا فیلم واجب ببیند و یا کمی برای امتحان دکترایش درس بخواند. درس! هِی هِی … اتفاقا همین نکتهی خوبی است که شاید پنج سال بعد یادآوریاش برایت جالب باشد، حالا نمیگویم خوشآیند یا ناخوشآیند…. [نه. این نیم ساعتی که برای ناهار رفتم هم تغییری در انگیزهام ایجاد نکرد. تازه سبکسرتر هم شدم.] این که تلاش میکردی «خوب که چه؟» یکی از اصول اساسی زندگیات نباشد، و این مبارزه سختی بود. البته این سوال در مورد مسائلی چون گوشی و لباس و اینها خوب کار میکند. مثلا با این که میدانی مثلا گوشی آیفون خوب است و اله و بله (محض اطلاع، آیفون 5 هنوز نیامده)، سر آخر برمیگردی و فکر میکنی «خوب که چه؟» من که از گوشی خودم هم استفادهی خاصی نمیکنم. ولی در خیلی موارد کار آدم با این سوال به جاهای باریک میکشد. مثلا تا نزدیک صبح نشستهای و مطلب نوشتهای برای روزنامه، و روز بعد یکی از دوستانات میپرسد «خوب که چه؟» مثل وقتی است که یک جوک تعریف کنی و طرف مقابلات بپرسد «خوب که چه؟» یا مثلا همین امتحان دکترا. خلاصه این برای امروز کافی است.
مسعود.
پ.ن. بشمر چقدر «این» توی این نوشته پیدا میشود.
و آدم آفریده شد
اسطورهی آفرینش آدم از خاک قطعا در ابتدای تمدن و مسکنگزینی انسانها در کنارهی رودها پدید آمد؛ زمانی که آدمها یاد گرفتند که میتوانند غذایشان را از طریق کشاورزی تامین کنند «و» آن را برای مصرف آینده ذخیره کنند.
1. اختراع «ظرف» به اندازه اختراع چرخ در شکلگیری تمدن اهمیت دارد. آدمها (بخوانید زنها، چون میل به ساکن شدن در آنها بسیار بیشتر از مردهایی بود که هنوز دنبال شکار بودند) ظرفها را از جنسهای مختلف، از جمله از سفال میساختند. به طریقی که شاید دقیقا ندانیم چطور، آنها یاد گرفتند که خاک را با آب مخلوط کنند و بگذارند باد بخورد تا خشک شود و بعد در آتش بگذارند تا سفت شود.
این همان کهنالگوی آب، باد، خاک، آتش است. این دستمایهی همان اسطورهی آفرینش آدم از خاک است. پیدایش آن کهن الگو قاعدتاً بر پیدایش اسطوره تقدم دارد. به عبارتی دیگر، اگر آن کهنالگو نبود، اسطوره پیدایش آدم شکل دیگری بود. (در بعضی اسطورهها، خدایان آدم را از چیزهای دیگر و به شکلی دیگر میسازند.)
2. اهمیت زنها در ساکن شدن و انجام امور کشاورزی و آموزش این امور آنقدر زیاد بود که به یک عقیده، «انقلاب جنسیتی» پدید آمد: مردها دیگر در جامعه(یِ تازه تشکیل شده) دست بالا نداشتند، و زنسالار سمت و سوی جامعه را مشخص میکرد. بعدها [با توسل به مذهب و ابداع نهادی به نام پادشاهی] بود که جوامع دوباره مردسالار شدند.
اگر این پیشفرضها را پذیرفته باشیم، میبینیم که حداقل دو صفحه از اسطورهی آفرینش آدم از خاک جا افتاده است: آنجا که برای خلق آدم به «آتش» هم نیاز است؛ و آنجا که «زن» در این آفرینش، نقشِ [زیاد، یا حتی اصلی] داشته است.
آتش عنصر شیطان است.
زنها جنس دوماند.
اسطورهی آفرینش آدم از خاک (به شکل کنونیاش) یک اسطورهی کاملا مردسالارانه است: مردسالار برای تثبیت قدرتاش، دو صفحه از تاریخ این اسطوره را کنده و دور ریخته است: آنجا که شیطان در آفرینش آدم به او کمک کرد؛ و آنجا که چیزی از نوع زن هم در این آفرینش نقش داشت.
از اول: اسطورهی آفرینش آدم از خاک (مثل بسیاری از روایتهای اسطورهای دیگر) یک اسطورهی کاملا مردسالارانه است. مردسالار برای تثبیت قدرتاش، همهی آن قسمتهای تاریخاش را که از حضور جنس شیطان یا زن در وجود خودش خبر میداد انکار کرد، و روایتهایش را از اول نوشت.
بهانهای برای معاشقه با سینما
سه روز از برنده شدن «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی توی گلدن گلوب گذشته، و هنوز خیلی از مردم دارند دربارهاش حرف میزنند و نظر موافق و مخالف میدهند. عدهی کمتری هم عکس و فیلم مراسم را مرور میکنند؛ و شاید هم خود فیلم را برای بار اول یا چندم میبینند. آنها که مصرترند، میروند بقیه فیلمهای فرهادی را هم میگیرند. و آنها که خیلی مصرترند و فعالیتاش را از قبلتر دنبال میکنند، فیلمهایی را که او در آن نقش داشته، مثلا فیلمنامهشان را نوشته، هم پیدا میکنند و میبینند. نکتهای که جذاب است و بزرگی فرهادی را در نظر من بیشتر میکند، این است که کمک کرد خیلی از این مردم، تازه یک لذت خاص را کشف کنند: لذت معاشقه با سینما. و آن که نمیداند معاشقه با آن کار اصلی فرق میکند همانا از غافلان است!
لذت سینما فقط به این نیست که بروی توی یک سالن تاریک بنشینی و فیلم ببینی. این میشود همان کار اصلی، که بدون مقدمه و موخره لذت خودش را دارد و همین. این مثل این است که هیچی از بازی بیسبال ندانی و بروی توی استادیوم بنشینی و فحش بدهی!
ولی وقتی میروی دنبال این که بازیگر فیلم کی است و یا دربارهی چی ساخته شده، در واقع داری آداب اولین مراحل معاشقه را به جا میآوری. اگر به همین حد بسنده کنی، لذتاش هم در همین حد است. ولی آنها که عاشقترند، دنبال نام و سابقهی کارگرداناش هم میروند؛ فیلمنامهنویسها را هم دنبال میکنند؛ نظر منتقدها را با دقت به این که طرف کی است و چه طرز فکری دارد میخوانند؛ و حتی دنبال گرفتن اطلاعات جانبی دربارهی فیلمها هم میروند.
این که فیلم چند تا جایزه گرفته هم یک سرمنزل از عشق است. جشنوارههای سینمایی هم بخشی از «شو» هستند که کمک میکنند چرخهی سرگرمی-هنر-صنعت سینما بچرخد. چیزی خیلی بیشتر از این که یک عده بیایند به یک عدهی دیگر تندیسی بدهند و تمام. عشق فیلمها میدانند که جشنوارهها حاشیه نیستند، بلکه بخشی از خود متن هستند. همین است که وقتی میدانند یک فیلم چند جایزه برده، و این جایزهها را از کجاها گرفته و چقدر این جشنوارهها کلاس دارند و از کجاها داده میشوند و قبلاها چه کسانی گرفتهاند و …، این بخشی از لذت دیدن فیلم را فراهم میکند برایشان. و همین که بنشینند و یک «شوی» تمام عیار مثل اهدای جوایز اسکار یا گلدن گلاب را تماشا کنند، خودش یک عیش است. و باور کنید همهی کسانی که در این مراسم حضور دارند هم میدانند که این یک شو است، و به قول محمد، مثل یک صنف رفتار میکنند و میدانند کجا هورا بکشند و کجا شوخی کنند و برای کی بیشتر دست بزنند.
فیلم اصغر فرهادی الآن دیگر فقط یک فیلم نیست؛ و همین الآن هم تبدیل شده است به یک خرده فرهنگ. مردم با گفتن این که «این فیلمه جایزهی گلدن گلوب رو هم گرفته ها» دوباره مینشینند تماشایش میکنند. یک دسته میگویند آفرین به فرهادی که از مردم ایران حرف زد و همین بهانهای میشود برای دوست داشتن او. آنها که از قبل پیگیر بودهاند میگویند خاک بر سر آنها که موقع اکران با «اخراجیها» مقایسهاش میکردند. و آنها که باز هم پیگیرترند یادشان میماند که فرهادی فیلمهای دیگری هم خواهد ساخت، و جایزههای دیگری هم خواهد برد. خلاصه هر کسی به اندازهی عشقاش با این فیلم معاشقه خواهد کرد، و لحظهای در لذتی که عشق فیلمها میبرند سهیم خواهد شد.
پ.ن: ایدهی معاشقه را باید سعید خودش مینوشت. به هر حال من پیشدستی کردم.
از «میانه ماه مارس» بر حذر باش
«فیلم سیاسی» از آن اصطلاحات دردسرساز است. تعداد این فیلمها هم به چند فیلم (یکی دو فیلم خوب) در هر سال محدود است. این ژانر یا سابژانرِ عبوث و جدی، طرفداران خیلی زیادی ندارد. برای من فیلم سیاسی مترادف بوده با اولیور استون، فرانسیس فورد کاپولا، و چند نفر دیگر. الآن دیگر با خیال راحت، بعد از «سیریانا»، «شب خوش، و موفق باشید»، و این فیلم آخری یعنی «میانه ماه مارس»، جورج کلونی هم به این اسمها اضافه شده است. فیلمی که او تازگی ساخته و در آن نقش دوم را بازی کرده، دربارهی بازی سیاست و اهمیت آدمهای پشت صحنهی آن است. پوستر فیلم بسیار هوشمندانه است: چه کسی قرار است رییس جمهور آینده باشد، سناتور که عکساش روی جلد تایمز میرود، یا مشاورش که او را روی جلد میبرد؟
اگر دنبال معنای عبارت «میانه ماه مارس» (The Ides of March) میگردید و به دیکشنری مراجعه کردید, احتمالا فقط این را میبینید: «عيد، (در گاهنامه قديم روم)
روز پانزدهم مارس و مه و ژوئيه و اکتبر، و سيزدهم ماههاى رومى». این که هیچ. اهمیت این روز در اتفاقی است که در سال 44 قبل از میلاد در روم افتاد: این همان روزی بود که جولیوس سزار، امپراتور روم، به قتل رسید. یک پیشگو قبلا به او این وعده را داده بود: «از میانه ماه مارس بر حذر باش». ویلیام شکسپیر صحنهی مرگ او را احتمالا بهتر از هر کسی تصویر میکند: بزرگان رم در مجلس سنای این شهر توطئه میکنند که (برای جلوگیری از خودکامگی احتمالی سزار) او را به قتل برسانند. برای این که مسئولیت این قتل به گردن هیچکدام نیفتد، هر کدام خنجری میکشند و همگی دستشان را به خون سزار آغشته میکنند. اما چرا این عنوان برای فیلم انتخاب شده است؟
قطعا باید قتلی اتفاق افتاده باشد، و عدهی زیادی هم در آن دست داشته باشند. دختری که در فیلم میمیرد، فقط نشانه ای از تظاهر بیرونی این قتل است. در وجه بزرگتر و سمبلیک قضیه، این «اخلاقیات» است که به قتل میرسد. و همه در آن نقش دارند: چه سناتور متجاوز، چه برنامهریز تبلیغاتی رقیب که آدمها را مثل مهره شطرنج کنار میزند، چه روزنامهنگاری که فقط دنبال معامله است، و چه حتی دختری که در میانهی معرکهی سیاست شلنگتخته میاندازد و خودش را قربانی میکند. اما نقش «بروتوس» را در داستان ژولیوس سزار، اینجا شخصیت اول فیلم، استفن مییرز (با نقشآفرینی معرکهی رایان گاسلینگ) بازی میکند. او کسی است که از همه داناتر است، و صحنهگردان نهایی این بیاخلاقی میشود، در صورتی که خودش از ابتدا روحیهای خلاف این رفتار را داشت.
از این جهت، شخصیت اول فیلم یعنی استفن، به شدت یادآور مایکل (با بازی آل پاچینو) در فیلم «پدرخوانده» است: هر دو آنها آرام آرام از قالب آدمهای ساده و خوشقلب در میآیند و به هیولایی تبدیل میشوند که برای رسیدن به قدرت، هیچ چیزی جلودارشان نیست.
مطمئن باشید که این فیلم را در تلویزیون خواهید دید. آن قدر دربارهی سیاست بدبینانه است … البته خوب، دربارهی سیاست آمریکا …، سیاست ما که از این چیزها ندارد …، خلاصه، که صدا و سیما را بسیار خوش میآید و حتما آن را پخش خواهد کرد. منتظرم که چند تا جملهی ضدِ سیاستِ آمریکایی را هم از زبان دوبلور جورج کلونی بشنوم! ضمنا این فیلم در جوایز گلدن گلوب هم نامزد جایزه بهترین فیلم درام، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد شده است.

ژانر: دراما، سیاسی
کارگردان: جورج کلونی
نویسندگان: جورج کلونی، گرنت هسلو و …
بازیگران: رایان گاسلینگ، جورج کلونی، فیلیپ سیمور هافمن، پل جیاماتی، ماریسا تومی، ایوان ریچل وود
محصول: آمریکا 2011
مدت: 101 دقیقه
فلوت جاماییکایی
مرد جرعهی خیلی کوچکی از نوشیدنیاش را سر کشید. با یک انگشت، نی را کنارهی لیوان چسبانیده بود. با این وجود، ته نی کمی بالا آمد و نزدیک بود لباساش حسابی از نوشیدنی خراب شود. لیوان را به دقت روی پد کاغذی گذاشت. لحظهای آن را بلند کرد و چند لحظهای به دایرهی بزرگی که درست شده بود نگاه کرد. سعی کرد لیوان را درست روی همان دایره بگذارد. دوباره لیوان را بلند کرد. دایره دو تا شده بود. دوباره لیوان را گذاشت روی دایره اول. باز هم نشد. دایرهها الآن سه تا شده بودند. پد کاغذی را بلند کرد و یک دانهی شن را از زیر آن بیرون آورد و چند لحظهای آن را برانداز کرد. ناگهان آن را به شدت پرت کرد طرف دریا. به طرف دریا خیره شد. جایی که خورشید داشت غروب میکرد، جزیرهای پیدا بود. چشماناش را تنگ کرد شاید چیز بیشتری ببیند. آهی کشید. ناگهان دوباره به لیواناش و تکه لیموی روی آن نگاه کرد. نی را دوباره با دقت به دیوارهی لیوان چسباند، و لیوان را بالا برد تا یک جرعه دیگر سر بکشد. همانطور که لیوان را بالا میآورد، از کنارهی لیوان به دختر روبهروییاش نگاهی انداخت. دخترک ششساله همچنان کنار خواهرش دراز کشیده بود و با دقت او را نگاه میکرد.
فرینج: مرز پیشرفت علمی و جنایت با حضور تنتن و پروفسور بالتازار
دکتر بیشاپ: قدیمیترین رویای آدمی چه بوده؟
استرید: صلح جهانی؟!
دکتر بیشاپ: به هیچ وجه! اون یک مفهومِ ساختگیِ اجتماعیه که به خاطر آگاهی ما از میرا بودن خودمون بهمون تحمیل شده. [...] ولی بزرگترین خواستهی آدمهای ضعیف و ستمدیده چیه؟ خواستهی آدمی که آتشاش رو رقیبی دزدیده که تنها مزیتاش بر اون، شانس داشتن اندامی بزرگتر بوده؟ … ساده بگم: «کشتن با فکر». با آرزوی مرگ، کسی رو کشتن. قتل با ذهن.

این دیالوگ از فصل اول سریال «فرینج» (Fringe) که بین دانشمند عجیب و غریب و دستیارش رد و بدل میشود، به بهترین وجه تم کلی سریال را نشان میدهد: مرزهای فکر بشر و پیشرفت علم، و ارتکاب جنایت. به عبارت دیگر، سازندگان این سریال آنقدر هوشمند بودهاند که دست گذاشتهاند روی دو تا از مهمترین موضوعات داغ دنیای جدید، یا دنیای آمریکایی بعد از 11 سپتامبر: مرز پیشرفتهای علمی و تکنولوژیکی؛ و تروریسم. دو اپیستمی که آگاهی ما را دربارهی دنیای اطرافمان شکل میدهند.
البته این که یک سریال روی موتیفهای خاصی پافشاری کند و از این طریق خودش را به مخاطب قالب کند، موضوعی است که از لحاظ تجاری بدیهی است. بالاخره سازندگان میخواهند سریالشان بیننده داشته باشد و بفروشد. سریال درجه چندمی مثل «اسپارتاکوس» هم این قاعده را به سادهترین شکل رعایت میکند و از دو مقولهی بسیار دمِ دستی (و البته بسیار کاربردی!) استفاده میکند که همیشه جواب میدهد: یکی سکس، و دیگری خشونت عریان. ولی هوشمندی سازندگان سریالی مثل «فرینج» را میتوان حداقل در دو نکته به صورت واضح مشاهده کرد: یکی این که دو مقولهی تخصصی و بسیار فراتر از گفتمان روزمره را با قدرت تخیل افسارگسیختهای در هم میآمیزند و آن را طوری به خورد مخاطب میدهند که او حس کند از هر دو سر در آورده است.
دنیای سریال در رفت و آمدی دایمی بین ساختمان اف بی آی و دانشگاه هاروارد میگذرد. در هر اپیزود از سریال، جنایتی مافوق تصور و معمولا جمعی اتفاق میافتد، و اُلیویا دانِم، مامور اف بی آی و شخصیت اول داستان، باید با کمک دکتر بیشاپ و احتمالا پسرش، پیتر، راز جنایت را که معمولن به مباحث تخصصی علمی مثل فیزیک و شیمی و … ربط دارند، کشف کند. از طریق همین خطهای داستانی، موضوعاتی جنایی مثل بیوتروریسم و دزدی از طریق جابجایی زمانی و مکانی، به مفاهیمی کاملا تخصصی مثل دستکاری ژنتیکی، هوش مصنوعی، سایکوکینِسیس و … مرتبط میشوند. شاید الآن حس کنید که خوب، پس این سریال مخاطبان خاصی دارد چون مسائل تخصصی زیادی در آن مطرح میشود. ولی همانطور که گفتم، هوشمندی سریال دقیقا همین جایی است که این مسائل تخصصی را خیلی ساده به مخاطب ارائه میکند. واضح است که در این سادهسازی، بخش زیادی از مباحث علمی ناقص میشود و شاید اصلا غلط به خورد مخاطب برود؛ ولی این مسالهی این سریال نیست!
و این تازه نیمی از حساب و کتاب سریال است. مثل بیشتر سریالهای آمریکایی، سازندگان «فرینج» از کلیت داستان غافل نبودهاند و علاوه بر خط داستانی جذاب در هر اپیزود، یک خط داستانی کلی هم در داستان گذاشتهاند که سیزنها (فصلهای) آن را به هم وصل میکند؛ و برای اینجاست که یکی از بزرگترین روایتهای دنیای فیزیک رزرو شده است: دنیاهای مجازی. مفهومی که حتی خود فیزیکدانها هم در توضیحاش محتاطاند.
نکتهی دومی که هوشمندی سازندگان را خیلی خوب نشان میدهد، جوابهایی است از لحاظ خط داستانی، شخصیتپردازی و تماتیک به انتظارات فرمی و ژانری مخاطب میدهد. بارزترین شکل این نکته را در مورد دکتر بیشاپ میتوان دید. فکر میکنید دانشمندی که در این گونه تحقیقات دخیل میشود چه طور آدمی است؟ از یک دیدگاه اسطورهایشده: فراموشکار، دست و پا چلفتی و با عادتهای عجیب و غریب و حتی احمقانه، که بالاخره جواب هر سوالی را هم در آستین دارند. چیزی مثل پروفسور بالتازار! این همان تصویری است که از دکتر بیشاپ در سریال ارائه میشود. اگر این دانشمند پسری داشته باشد چه؟ او باهوش، فرز و خلاق است، ولی از دانشاش در راههای غیرعلمی، و شاید هم خلاف، استفاده میکند. پیتر بیشاپ هم همینطور؛ و همینطور دیگر شخصیتها. از جنبهی تماتیک هم این سریال خیلی خیلی آمریکایی است، و این را در تاکید زیاد بر روی مفهوم خانواده میشود دید. حتی در بیشتر جنایتهایی که رخ میدهد، یک نفر برای نجات عشقاش، زناش یا فرزندش تلاش میکند. خط داستانی کلی سریال هم از آنجایی شروع میشود که دکتر بیشاپ برای نجات پسرش به دنیایی دیگر سفر میکند؛ و به سمت آنجایی میرود که الیویا دانم و پیتر ازدواج کنند و با دکتر یک خانواده تشکیل دهند.
«مرز» بهترین معادلی است که برای Fringe پیدا کردم. این اسم دقیقا نکتهای را نشانه گرفته است که همیشه مورد سوال عامی و دانشمند بوده است: مرز دانش بشری کجاست؟ آیا چیزی وجود دارد که آدمی نباید جواباش را بداند؟ آیا آزمودن بعضی چیزها، مثل کلونینگ، به معنای پا گذاشتن در حیطهی قدرت الهی است؟ توی سریال زیاد به این سوال پرداخته میشود، ولی قرار نیست جواب این سوالات را اینجا پیدا کنید؛ شما قرار است فقط سرگرم شوید.
اندر باب کارناوال خزها و آبپاشها و مراجع قدرت
قدرت جدی و عبوس است. مراجع قدرت هم معمولا تمایلی به از بین بردن این جدیت ندارند؛ بخصوص وقتی ماهیت قدرت تهدید می شود و کنترل اجتماعی شدیدتر. فقط کافی است این بحث را در یک موقعیت کوچک تر تصور کنید: وقتی پدر خانواده از دست یکی از بچههایش به خاطر یک مساله بزرگ یا کوچک عصبانی است؛ و بقیه جرات ندارند حرفی بزنند، حرکتی انجام دهند که توجه را جلب کند، یا حتی به این مساله بی اعتنا باشند؛ چه برسد به اینکه بخواهند شوخی و خنده راه بیندازند. در جدیت موقعیتی که پدر به وجود آورده، همه باید شریک باشند.
مردمان دوران قدیم این نکته را خوب دریافته بودند، و کارناوالها را ابداع کردند. کارناوالها موقعیتهایی برای سرکشی، سرخوشی، شادی و سرگرمی بودند؛ تا بخشی از آن جدیت قدرت را بشکنند و اجازه دهند جامعه نفسی بکشد؛ حتی اگر شده برای یک روز. جشنهایی که برای دیونیزوس، خدای شراب و باروری، در یونان قدیم برگزار میشد شاید معروفترین این کارناوالها باشند. امروزه هم جشنهای پر زرق و برق و شلوغ برزیلی و اسپانیایی در خیابانها را دیدهاید. میخاییل باختین از مهمترین کسانی است که خاصیت جدلی این کارناوالها را تئوریزه کرده است. طبق گفته او، اصول کارناوال اینها هستند: دیوانگی، خنده و سرخوشی، دوری از هرگونه جدیت و درستاندیشی، ارتباط آزاد و دوستانه بین مردم، رفتار و حرکات و گفتارِ عاری از هرگونه اعتنا به مراجع قدرت سلسلهمراتبی (مثل دولت، طبقه اجتماعی، سن، دارایی) و تغییر قیافه و وضعیت (یعنی تحول خودخواسته در لباس و موقعیت و حتی سرنوشت). میبینید که چقدر این اصول با آن قدرت جدی و عبوس فاصله دارند.
دو خبری که دربارهی جشن آبپاشي در پارك آب و آتش تهران (اینجا) و اولین گردهمایی خزها در پارک پردیسان تهران (اینجا و بقیهاش) این چند روزه در ایران خیلی سر و صدا کرده، دقیقاً واجد همهی آن ویژگیهایی است که باختین ذکر میکند. بیجهت نیست که این دختر و پسرها مجرم و خطرناک توصیف میشوند، آن هم در جامعهای که خطرات و جرایم بارزتری وجود دارند. آنها خطرناکترند چون جدیت قدرت را نادیده میگیرند و آن را به شوخی میگیرند. آنها همان بچههای سرتقی هستند که موقع عصبانیت پدر عبوسشان، بساط خنده و شوخی راه میاندازند؛ و حکمشان قطعاً تنبیه است.
«این داستان یه جورایی بامزهست»: کجایند هولدنهای جدید؟
من هیچوقت به این فکر نکردهام که هولدن کالفیلد، که آخر حرفهایش متوجه میشویم توی یک آسایشگاه روانی افتاده، چطور وقت میگذراند و یا بعدش که میآید بیرون چکار میکند. ولی خیلیها هستند که این سوال را میپرسند و دلشان میخواهد بدانند آخر داستان چه بلایی سر هولدن میآید. بعید نیست یکی از این آدمها، نِد ویزینی باشد، نویسنده رمان It’s Kind of a Funny Story که فارسیاش میشود «این داستان یه جورایی بامزهست». ظاهرا فیلمی که بر اساس این رمان و با همین عنوان هم ساخته شده، به داستان وفادار بوده، و این یعنی احتمالا سازندگان فیلم، آنا بودِن و رایان فلِک، هم همین سوال را داشتهاند.
این وبسایت نویسنده رمان، نِد ویزینی، است. عجیب نیست که اولین پستی که میبینید، این عنوان را دارد: «شصتمین سالگرد تولد ناتور دشت: هولدن کالفیلدهای جدید کجایند؟» و در واقع مقالهای است که او برای نشریهی The Daily Beast نوشته است. این هم تصویر روی جلد کتاب:

دیدن شباهتها بین هولدن و کرِگ گیلنِر سخت نیست و از همان چند دقیقه توی چشم میزند. کرگ نوجوان است، شاید اصلا 16 ساله باشد. احساس افسردگی شدید میکند، تا حدی که اول فیلم در خیالش دست به خودکشی میزند. عاشق یک دختر همکلاسی است که با یکی دیگر روی هم ریخته است. پدر و مادری دارد که پولدارند ولی درکاش نمیکنند. او حتی یک خواهر کوچکتر هم دارد. و قرار است به یک مدرسهی گرانقیمت برود. تا اینجا او کپی هولدن است.
ولی چیزی که فاصلهی او با هولدن را نشان میدهد، حساسیت شدیدش به شخصیت آدمهاست. حسی که انزجار و عشق را همزمان با خود دارد. هولدن مثل اسفند روی آتش است، با کوچکترین نشانهای از «شر» از جا میپرد؛ و البته با کوچکترین نشانهای از خوبی عاشق طرف میشود. نمیتواند وجود هر دوی اینها را در وجود آدمها بپذیرد. به خودش هم همین قدر سختگیر است. میشود ساعتها دربارهی اینکه او چه چیزی را شر و چه چیزی را خوبی میداند صحبت کرد، ولی شاید اصلیترین «شر»ها برای او دورویی، خودنمایی، و غرق شدن در دنیای رقابت و سرمایه باشد. به خاطر همینهاست که او از این مردم نیست، دیوانه است. تازه آخر داستان است که یاد میگیرد کمی از حساسیتاش کم کند و با آدمها و خوبی و شر درونیشان کمی کنار بیاید. این حساسیت، این دیوانگی را در وجود کرگ نمیبینیم. یعنی به این شدت نمیبینیم.
تازه، کرگ اصلا بلد نیست مثل هولدن حرف بزند، و یک نفر را با دو تا جمله نابود کند. لحن تند و تیز هولدن، طعنهها و متلکها، حتی فحشهایش، هنوز هم بین رمانهای آمریکایی کمنظیر است و فقط با زبان «هاکلبری فین» قابل مقایسه است. کرگ موقع مجادله با هولدن قطعاً کم میآورد.
«این داستان یه جورایی بامزهست» فیلم خوبی است، ولی نه خیلی خوب. زاک گالیفیانیکس البته مثل همیشه بامزه است. ولی شاید تمام خوبی فیلم به این باشد که وقتی شخصیت اولش را با هولدن مقایسه میکنید، خیلی گند نمیزند و از مقایسه پشیمانتان نمیکند. یعنی خدا را شکر، جوابی که به آن سوال اولی میدهد (اینکه هولدن در آن آسایشگاه چه غلطی میکند؟) خیلی توی ذوق نمیزند.

نام فیلم: این داستان یه جورایی بامزهست
ژانر: کمدی / درام
کارگردان: آنا بودِن و رایان فلِک
نویسنده فیلمنامه: خودشان، بر اساس رمانی به همین نام نوشته ند ویزینی
بازیگران: کر گیلکرایست، زاک گالیفیاناکیس، اما رابرتس
محصول: آمریکا 2011
زمان: 101 دقیقه


