فوریه 9, 2010
فردیناند دو سوسور، زبانشناس سوییسی، بدون شک یکی از خوششانسترین متفکران فرنگی توی ایران است. چرا؟ چون خوشبختانه کاری به کارش ندارند و کسی پاپیچ نمیشود که چه مکتبها و تفکراتی بر اساس حرفهای او ساخته شد. وگرنه او را هم باید مثل مارکس و فروید و داروین و شرکا جزو ملعونین علم میدانستیم.
آن اوایل قرن بیستم، وقتی دانشجویان سوسور جزوههای استاد را منتشر کردند، مردم دنیا چون این چیزها تازه به گوششان خورده بود و هنوز خیلی هم منحرف نشده بود، چیزی که از حرفهایش فهمیدند کلاً این بود که او میگفت ریشهیابی تاریخی صرف برای زبانشناسی کافی نیست و باید سراغ کارکرد زبان رفت؛ و این که او کارکرد زبان را با دو اصل «قراردادی بودن» و «تفاوت» توضیح میداد. و چیزهایی در همین مایهها. بیخبر از این که همین چیزها، آبی است که به خوابگه مورچگان ریختهاند.
الحق که سهم این آقا و شرکایش در انحراف بشریت اگر بیشتر از آن قدیمیها نبوده، کمتر هم نیست. اگر مارکس یک ایدهی سهلانگارانه از ایدئولوژی ارائه داد، شاگردش آلتوسر با استفاده از همین نظریات جناب سوسور چنان ایدئولوژیای ترسیم میکند که بیا و ببین. اگر دامنهی تفکرات فروید در سطح خانوادهی سه چهار نفره میماند، شاگردش لاکان با استفاده از همین آقا آن تفکرات را به کل جامعه تعمیم میدهد. فمینیستها که آن اوایل میگفتند «ای مردان غیور، بابا ما هم آدمیم. حق رای میخواهیم» ولی بعد از این که نظریات سوسور را خواندند یک دفعه در آمدند که «برتریجویی و سرکوب زنان از طرف مردان ریشه در ارزشگذاری ناگزیر در تقابل دوتایی زنانگی-مردانگی دارد که برساختهای کاملا فرهنگی است و نه طبیعی» و برق از سر آنتیفمینیستها پراندند. (همین جا بگویم با این کاری که فمینیستها در این سی چهل سال با زبانشناسی کردند، الآن دیگر آنتیفمینیست بودن نهایت بیکلاسی و بیمعلوماتی است. البته در همهی جای دنیا به غیر ایران!)
خلاصه کار به جایی رسید که اگر جناب فوکو میخواست تاریخچهی جنون و یا خشونت و زندان را بنویسد و از مفهوم قدرت حرف بزند، باید سراغ سوسور میرفت. دریدا «ساختارشکنی» (همین واژهای که این روزها زیاد هم میشنویم و خداییش توی معنیاش ماندهایم) را کلا با استفاده از همین سوسور هوا کرد. اگر یک نفر میخواست سراغ استعمار نوین برود، باید یک دور از روی جزوهی سوسور و شرکا مشق مینوشت. اگر طرف میخواست مثلاً مفهوم چشمچرانی یا هر چیز دیگر را توی جوامع مختلف بررسی کند، باید دست سوسور را میبوسید. و حتی اگر میخواست برای تولیدات گاوداریاش تبلیغ کند، باید لنگ و پای سوسور را وسط میکشید.
خلاصه این سوسور شده است امالمنحرفین، ولی هنوز به اندازهی هابرماس و ماکس وبر توی ایران تحویلش نمیگیرند. واقعاً خوش به حالش!
2 دیدگاه |
عمومی | برچسبها: فمینیسم, فوکو, فردیناند دو سوسور, لنگ و پا, لاکان, ملعونین علم, من کیام؟, ماکس وبر, مردان غیور, معنیشناسی گوزیدن, چشمچرانی, یورگن هابرماس, گاوداری, پنیر سوییسی, پاپیچ شدن, پسااستعمارگرایی, آلتوسر, آنتیفمینیست, امالمنحرفین, انقلابی ساختارشکن, انحراف فکری, اینجا کجاست؟, ایدئولوژی, اتیمولوژی, استعمار نوین, بیکلاس, تاریخچه جنون, حق رای, خوابگاه مورچگان, خرشانسی, دانشجوی ملنگ, داروین, دریدا, زیگموند فروید, زبانشناسی, ساختارشکن انقلابی, ساختارشکن ضد انقلاب, ساختارشکنی, ضد انقلاب ساختارشکن, علوم انسانی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
فوریه 6, 2010
«کارامل» را اگر بین فیلمهای ابوالحسن دیدید، حتی اگر یک کمی شک کردید هم به هر حال برش دارید. شاید مطمئن نباشید نام فیلم را کجا شنیدهاید و چرا. یا یک جایی، مثلا توی جشنواره کن، جایزهای چیزی گرفته؛ یا با دسری که دوست ندارید قاطیاش کردهاید. تجربه ثابت کرده این جور موقع ها باید بگویید جهنم و ضرر! معمولاً نه ضرر میکنید و نه به جهنم میروید.
شب بعد که خستهاید و مختان از خواندن کتاب نظریههای ادبی گوزیده (با اجازه از خواجهپور که این کلمه را بدون کپیرایت او به کار میبرم)، سکه بیندازید تا بین «کارامل» مشکوک و «هشتاد و هشت دقیقه» آل پاچینو یکی را انتخاب کنید. سعی کنید قرعه به نام کارامل بیفتد. اگر چند دقیقهی اول از تیتراژ فرانسوی / عربی فیلم و فهمیدن این که این فیلم را یک کارگردان لبنانی ساخته است کمی دلسرد شدید و خواستید به سراغ پاچینوی مطمئن بروید، به خاطر موسیقی تیتراژ هم که شده دست نگه دارید. پلان اول فیلم را که دیدید، مطمئن میشوید که باید یک دعای خیر در حق بنده بکنید چون حداقل دو ساعت از لحظههای شیرین عمرتان را به من مدیونید.
موقع دیدن فیلم به چیزی فکر نکنید. بگذارید آدمهای آشنای داستان بیایند و بروند و سعی هم نکنید که آنها را به یاد بیاورید، چون در عین حالی که آشنا به نظر میرسند، بعید میدانم جای دیگری دیده باشیدشان. همین آدمهای دور و برند. همینهایی که همیشه بیخیال از کنارشان رد میشویم و شاید نگاهشان هم نکنیم، مگر به خاطر چشمچرانی. داستان هم که آشناست. سه تا دختر دم بخت لبنانی (وقتی میگویم لبنانی میفهمید منظورم چیست که؟) که توی یک آرایشگاه زنانه (و گاهی هم مردانه) کار میکنند و چند تا زن دیگر که همهشان درگیر یک مسالهی سادهاند: عشق. عشقهای موفق و ناموفق و ازدواجهای به تاخیر افتاده و تردید و ترس از گفتن جملهی سادهی دوستت دارم و همینها. فکر کردن ندارد که. بشینید حالش را ببرید. فقط گهگاهی لبخند ملیحی را که گوشهی لبتان افتاده به احترام بعضی شخصیتهای زجردیده داستان پاک کنید. عوضاش میتوانید چند جایی از ته دل بخندید و حتی از سر شادی فریاد بکشید. این جور جاها کنترل را نزدیک خودتان داشته باشید چون لازم میشود گاهی یک فریاد دیگر را هم ضمیمه کنید.
سرآخر هم در کپی کردن فیلم درنگ نکنید و صلواتی هم برای بچههای گروه «بروبکس» بفرستید که منبع فیلم بودهاند. حالا میتوانید مثلا از اینجا درباره فیلم بخوانید و عکسها و پوسترش را هم ببینید. بعدش هم بنشینید و دربارهاش بنویسید و صحبت کنید، چون لذت هنری با صحبت کردن دربارهی آن چند برابر میشود.
6 دیدگاه |
فيلم | برچسبها: Caramel, Nadine Labaki, فیلم فرانسوی - لبنانی, فیلم کارامل, نادین لباکی, گروه بروبکس, ابوالحسن حسینی, دختر لبنانی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
فوریه 4, 2010
(برای جی. دی. اس.)
دیگر بیرون پنجره برف شروع کرده است به باریدن.
- چقدر؟
- ها؟
- چقدر دوستش داشتی؟
- «دوستش داشتی» نه. «دوستش داری».
- خوب … چقدر دوستش داری؟
- نمیدونم. الآن دیگه گفتنش سخته.
- چرا؟
مرد به زن خیره میشود: «خیلی وقته گذشته. خاطرهها میمیرن و دوباره زنده میشن.»
حالا لایهای از سفیدی همه جا را پوشانده است.
- همیشه قدری شکر ته لیوان هست.
- ممم؟
- بگم دوباره قهوه بیارن؟
زن به مرد خیره میشود: «نه. دیگه باید برم.»
و برف همچنان بیرون پنجره میبارد. بر تمام زندگان و مردگان.
4 دیدگاه |
ادبيات | برچسبها: مردگان جیمر جویس, جی دی سلینجر, زندگان |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
ژانویه 29, 2010
گاهی حس میکنم مفهوم نزدیک بودن به دانشجوها را بیش از حد ج ن د ه کردهام. میدانم که مرسوم نیست که یک نفر از «اساتید» شماره موبایلش را روی بورد برای بچهها بنویسد، یا باهاشان توی ماشین بچرخد و ترانه زمزمه کند. ولی قضیه این است که هیچوقت برای خودم از عنوان استاد استفاده نکردهام. دلیل هم دارد. آخر توی انگلیسی به کسانی مثل ما هنوز میگویند Teacher . دانشجوهای کارشناسی و حتی ارشد هم هنوز Student هستند، نه Scholar .
فکر میکنم چیزی که سبب شده این قدر آسان بگیرم، دیدم نسبت به درسهایی است که میدهم، که عمدتاً یا زبان عمومی بوده یا شعر و داستان و کلاً ادبیات. خدا و وزارت علوم مرا ببخشند، ولی هیچوقت نتوانستهام خودم را قانع کنم که شیوهی تدریس زبان در دانشگاهها (مثل مدارس) برای دانشجوها مفید باشد. خلاصهاش این است که یک کتاب پر از متنهای بلند و کوتاه و تمرینهای تکراری برمیداری و سر کلاس برای بچهها میخوانی و ترجمه میکنی و آنها هم کلمات را شب امتحان حفظ میکنند و تحویلت میدهند و فردا فراموش میکنند. من اعتقاد دارم زبان را باید خلاقانهتر از این یاد گرفت و با وجود همهی محدودیتها، هر کاری که از دستم بر میآمد و بلد بودم در همین جهت میکردم. کتاب فقط بهانهای بود که باب یک بحث باز شود و بزنیم جاده خاکی. آخر سر میدیدی کل بورد پر شده از کلمات و اصطلاحاتی که اصلا توی کتاب نیستند و نمیشد توی امتحان ازشان سوال داد. مجبور بودم یک امتحان آسان بگیرم و دانشجو هم کیف میکرد و نمره بالا میآورد. چند نفریشان هم به شوخی (یا طعنه) بهم گفتهاند کلاس شما بیشتر کلاس اطلاعات عمومی است تا زبان! +
تکلیف کلاسهای ادبیات هم مشخصتر است. وقتی برق لذت خواندن و فهمیدن یک شعر یا داستان را توی چشم دانشجو نمیبینی، چه فایده که مجبورش کنی فقط برای امتحان بخواند؟ اینطور وقتها حس میکنم کار ما چشاندن همین لذت ادبی به دانشجوهاست. یعنی به جای اینکه ازشان بخواهیم چند تا اسم و اصطلاح حفظ کنند، بهشان یاد بدهیم که چطور ادبیات بخوانند که ازش لذت ببرند. که این هم یک کار خلاقانه است.
برمیگردم به جملهی اولم. گاهی حس میکنم یا برداشت من از خلاقیت غلط است، یا نمیشود این برداشت را با محدودیتهای دانشگاه اجرا کرد، یا اینکه اصلاً خلاقیتی ندارم. به هر حال هر چه هست، همین که مفهوم خلاقیت را روبهروی مفهوم سختگیری قرار دادهام، باعث شده گاهی به سمت آسانگیری بیش از حد بروم. همینجاست که مفهوم نزدیک شدن به دانشجو ج ن د ه میشود.
الآن دارم توی ذهنم راههایی را مرور میکنم که بتوان مقداری سختگیری را هم چاشنی کار کرد.
پ. ن. البته فکر کردن من به این چیزها در این موقعیت که برگه امتحانات پایانترم بچهها در دستم است، بسیار برای آنها خطرناک میتواند باشد! ولی نیست. ما اینقدرها هم نامرد نیستیم.
16 دیدگاه |
کلاس | برچسبها: وزارت علوم, کلاس ادبیات, کلاس زبان, اطلاعات عمومی, خلاقیت, سخت گیری |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
ژانویه 26, 2010
1. برای امتحان پایان ترم «خواندن متون مطبوعاتی» دانشگاه آزاد یک سری سوال طرح کردهام که اگر خودم دانشجو بودم و این درس را داشتم باهاش حال میکردم. همه چیز دارد، از تشریحی و تستی بگیر تا جای خالی و حتی تصویری؛ از مطلب درباره آخرین اجرای نمایشنامه شکسپیر تا خبر محاکمه عوامل یازده سپتامبر. و اصلا هم مطلب حفظی ندارد. البته میدانم فردا سر و صدای بچهها در میآید و مجبور میشوم در تصحیح ورقهها دست بالا بگیرم. ولی نمیدانم آیا آنقدر که سوال دادنم مثلا خلاقانه است، تدریسام هم خلاقانه بوده یا نه؟ و اگر بوده، آیا این دانشجوها که اکثرشان عادت کردهاند به همان شیوههای قدیمی، کشش و تمایلی به دنبال کردن کلاسها داشتهاند یا نه؟
2. یکی از دانشجویانام در پیام نور امروز زنگ زد و شاکی بود که چرا نمرهی میانترماش را ندادهام. خواب از سرم پرید. نمیدانم کجا اشتباه شده بود. بدبختی این بود که هر کار کردم نتوانستم وارد سایت بشوم و نمرهاش را بدهم.
1 و 2 = 3. هنوز هیچ دانشجویی در هیچ کدام از کلاسهایم نیفتاده است. خودم میدانم این یعنی چه. اگر زمانی حوصله داشتم این را باز میکنم که چرا تا الآن متوسط نمره کلاسهایم 16 یا 17 بوده. مطمئناً به خاطر تدریس خوب نبوده است.
3= 4. انگار هنوز خیلی به دانشجوها نزدیک ماندهام. این خیلی هم خوب نیست؛ ولی فعلا تنها راهی است که بلدم. یا شاید تنها راهی که دوست دارم بروم.
16 دیدگاه |
کلاس | برچسبها: میان ترم, پایان ترم, تدریس خلاقانه |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
ژانویه 18, 2010
زندگیام از من آمده است بیرون و روبهرویم نشسته و بهم زل زده است. تودهی نامشخصی است مثل ابری متراکم و خاکستری، با چشمهایی نافذ و خیره. میداند که عادت ندارم اینطور چشم توی چشم بشوم باهاش، و دارد اذیتام میکند.
عادت نداشتهام دنبال چیزی توی زندگی بدوم. گذاشتهام همه چیز برایم پیش بیاید. با هر چه پیش آمده ساختهام و از نتیجهاش هم راضی بودهام. بعد از هر دورهای، مدتی را استندبای بودهام، ولی چراغهای سبز زود خودشان را نشان دادهاند. قبل از اینکه از وقفهی پیش آمده خسته شوم.
ولی اینبار دورهی استندبای به اندازهی دو سال طولانی شده. زندگیام انگار منتظر است تا عکسالعملام را بخواند و شاید خوشحال شود. و حس میکنم هی دارد خستهتر و عصبیتر میشود، چون نمیتواند چیزی، نشانهای از آنچه میبایست توی چشمانم باشد را پیدا کند. داریم همدیگر را تحقیر میکنیم. حس میکنم دارد من را به مبارزه میطلبد، ولی من حس مبارزه کردن ندارم. دلم میخواهد باز هم کناره بگیرد و بگذارد چراغهایی جلویم سبز شود. دلم میخواهد درک کند که ارزش مبارزه و دویدن را ندارد. باید دست از لجبازی برداریم. هر دویمان.
16 دیدگاه |
عمومی | برچسبها: لجبازی, زندگی من |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری
ژانویه 12, 2010
یکی از دوستان تعریف میکرد یک روز یک نفر با طعنه بهش گفته بود «مارکسیست.» میگفت قضیه برایم جالب بود و نشستم باهاش بحث کردم که چرا این حرف را زده. بعد مشخص شده بود طرف خودش یک مارکسیست دوآتشه است و خبر ندارد! میگفت:
- طرف اعتقاد داشت مایهی تمام بدبختیهای عالم، اقتصاد بازار آزاد و سرمایهداری آمریکایی است.
- طرف گفته بوده دو دسته آدم وجود دارند، ثروتمند و فقیر. ثروتمندها هم حتماً پول فقیرها را بالا کشیدهاند که ثروتمند شدهاند.
- طرف شدیداً اعتقاد داشت دولتها باید اختیار تمام ثروتها را داشته باشند و خودشان آنها را بین مردم تقسیم کنند.
- وقتی پرسیدم کدام کشورها این کار را کردهاند و موفق بودهاند، گفت «همین چین، کوبا، ونزوئلا، حتی روسیه! خوب برای همینه که ما اینقدر با این کشورا دوستی و برادری داریم دیگه!»
- و حتی وقتی از طرف پرسیدم نظرت دربارهی این شعار چیست: «کارگران جهان متحد شوید»، گفت «ایول! چارهی کار همینه. به این میگن حرف حساب.»
دوستم به طرف گفته بوده «من فکر میکنم تو مانیفست مارکس را خواندهای و داری ما را دست میاندازی!» طرف هم جواب داده بود: «نه! واسه چی تهمت میزنی؟ تویی که کمونیستی، نه من.»
10 دیدگاه |
عمومی | برچسبها: مارکسیسم, ونزوئلا, کمونیسم, کارگران جهان متحد شوید, پرولتاریا, بورژوازی |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط مسعود غفوری