ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

انتشار آدم‌ها

with one comment

با همه خداحافظی گرمی کرد و از آرایشگاه بیرون رفت.

چند لحظه بعد، یکی از مشتری‌ها گفت: «خوب آدم به کسی که ادعا می‌کنه چهار سال‌ه مملکت‌و می‌چرخونه چی می‌تونه بگه؟»

حسین که او را اصلاح می‌کرد گفت: «این قبلَنا اینطوری نبود. یک سالی هست قاطی کرده بیچاره.»

مشتری پرسید: «چیکارش کرده‌ن؟ مالِ‌ش‌و خورده‌ن؟»

مردی که من را اصلاح می‌کرد گفت: «هم مالِ‌ش‌و خوردن، هم این مال اونا رو خورده.» و همه زدند زیر خنده.

یکی دیگر از آرایشگرها که بدون مشتری نشسته بود و جدول حل می‌کرد پرسید: «حسین، این اصلا مخاطب خاص‌اش کی بود؟ کی باید به حساب‌اش پول بریزه؟»

مرد بالای سر من گفت: «می‌گه من این‌همه برای این مملکت کار کردم، ولی هیچی بهم ندادن جز یه مشت گُه. همه‌ش‌و خودشون برداشته‌ن.»

کارگر جوانی که داشت زمین آرایشگاه را تِی می‌کشید گفت: «می‌گه حق‌ام همین گُهه. می‌گه می‌برم خونه، شام با بربری می‌خورم.»

آرایشگر من یک لحظه دست از کار کشید. توی آینه دیدم رو به سمت کارگر دارد.

حسین جواب داد: «می‌گه اگه من نبودم این ممکلت رو باد برده بود. از انتخابات و پول نفت و مذاکرات هسته‌ای و چه می‌دونم، همه‌چی. از همه چی هم اطلاعات داره ها. از سیاست و تاریخ و فلسفه و هر چی بگی یه چیزایی می‌دونه و نمی‌تونی باهاش وارد بحث بشی. فقط همه‌چی‌و الآن دیگه قاطی کرده.»

آرایشگر من گفت: «آره. پر بودنِ زیادی این چیزا رو هم داره. از بس پره، زده بالا.» و زد زیر خنده.

مدیر هیکلی آرایشگاه که سبیل و موهای پرپشت و نامرتبی داشت، گفت: «این هر دفعه که میاد همین بساطه دیگه. واقعا شیشه مصرف نمی‌کنه، حسین؟»

یکی از آرایشگرهای ردیف پشت گفت: «لامصب می‌گه من حاضرم توی هر دادگاهی ثابت کنم اگه من نبودم مملکت‌و باد برده بود.»

یکی از مشتری‌ها گفت: «اونایی که شیشه مصرف می‌کنن هر کی یه شکلی می‌شه دیگه. یکی مخترع می‌شه، یکی متوهم، یکی …»

کارگر جوان آمد وسط حرف‌اش: «حالا چرا بیکاره؟ مگه نمی‌گه باباش سرمایه‌داره؟»

حسین جواب داد: «با باباش قطع رابطه کرده یه جورایی. مادرش چن سال قبل مرد. باباش هم یه زن دیگه گرفته. یکی از همسایه‌های قدیم‌شون مشتری‌مونه، می‌گفت اون موقع‌ها این پسره همیشه پیش مادرش از باباش بد می‌گفته. می‌گفته باباش با این زنه‌ست، با اون زنه‌ست. چه می‌دونم.»

آرایشگر ردیف پشت گفت: «چقد هم بددهن بود لامصب. کلی فحش جدید یاد گرفتیم.»

مدیر آرایشگاه گفت: «تو!» و آرایشگرها زدند زیر خنده.

مردی که من را اصلاح می‌کرد پرسید: «گفتین موهاتون‌و اینجا نمی‌شورین؟»

گفتم نه، ممنون.

گفت: «مبارک‌تون باشه.»

دست‌مزدش را حساب کردم. با همه خداحافظی کردم و از آرایشگاه بیرون آمدم.

Written by مسعود غفوری

آوریل 15, 2014 در 10:10 ب.ظ.

نوشته شده در داستانک

Tagged with , ,

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. مسعود این چیه نوشتی خداییش؟

    جهان لو

    آوریل 15, 2014 at 10:41 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: