ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

ایوا

with one comment

«دخترها دارند مي‌ميرند.» اولش مردم فكر مي‌كردند اين فقط يك شايعه است و آن را با بي‌خيالي وسط حرف‌هاي اين‌در و آن‌درشان مي‌چپاندند. ولي يواش‌يواش كار بالا گرفت، و وقتي روزنامه‌ها خبر را با تيتر درشت چاپ كردند، مردم طوري چپ‌چپ آن را مي‌خواندند كه انگار از حرف قديمي خودشان هم وحشت داشتند: «دخترها مي‌ميرند.»

خبر در همين تيتر خلاصه مي‌شد و بقيه توضيحات به نظر اضافي بود. آخر از قبل هيچ معلوم نبود چه جور دختري به واسطه‌ي چه چيزي چه‌طور مي‌ميرد. آنها فقط مي‌مردند، و آن‌طور كه روزنامه‌ها مي‌نوشتند انگار هم خيلي طبيعي مي‌مردند: «دختري بر اثر سقوط از اتوبوس مدرسه‌اش كشته شد.» «دختري در شب عروسي‌اش خودكشي كرد.» «در درگيري بين پليس و سارق‌ها تنها يك دختر نوجوان كشته شد.» «آمار مرگ‌و‌مير در بيمارستان‌هاي شهر در هفته‌اي كه گذشت: 84 دختر، 4 مرد.»

اين وسط هر كسي يك تفسيري ارايه مي‌داد: خرافاتي‌ها – اين قضيه خوراك خوبي براي آنها بود – يا مي‌گفتند كار شياطين است، يا افسانه‌هاي قديمي را وسط مي‌كشيدند. خوب، شايد هم حق داشتند. ولي سياسي‌ها نظر ديگري داشتند: توطئه از طرف دشمن قديمي است- «آن پست‌فطرت‌هاي موذي. آنها قصد دارند توان دفاعي ما را در بلند مدت از بين ببرند.» اتهام‌هاي اصناف قصاب و لبنياتي هم بي‌راه نبود، ولي حرف تحليل‌گران آمار خيلي بي‌خود بود كه مي‌گفتند – طبق آمار- اكثر اين مرگ و ميرهاي اخيرِ دخترها در اثر بي‌مبالاتي خودشان بوده است. يك چند وقتي همه به يك بيماري مرموز مشكوك شدند كه دخترها را زرد و ضعيف مي‌كرد و در رختخواب مي‌انداخت و سر آخر هم آنها را مي‌كشت؛ كه البته بعداً  معلوم شد نوع خاصي آنفلوآنزاي مرغي بوده و دكترها از بس دستپاچه شده‌اند آن را زيادي دست بالا گرفته‌اند. پسرها هم مي‌گفتند آهِ آنها پاچه‌ي دخترها را گرفته است.

آن اوايل، بنا به همان اصل اقتصادي عرضه‌ي كمتر، قيمت بالاتر، دخترها براي پسرها طاقچه بالا مي‌گذاشتند و در عوض پسرها بهشان متلك مي‌پراندند: «مردني». ولي وقتي قضيه بيخ پيدا كرد، اين پسرها بودند كه – به هر دليل- خوددارتر شدند. از آن طرف دختر‌ها هم ديگر كمتر شانسي داشتند خودي نشان بدهند: حق رانندگي نداشتند؛ حق شركت در مهماني‌هاي شلوغ را نداشتند؛ نمي‌توانستند به سالن ورزش‌هاي خطرناك بروند، حتي پينگ‌پنگ هم برايشان خطرناك تشخيص داده شده بود – آخر يك توپ پينگ‌پنگ وسط بازي پريده بود توي حلق يكي از دخترها و تا بقيه بهش برسند خفه شده بود. كلاً پدر و مادرها كمتر مي‌گذاشتند دخترها بيرون بروند؛ حتي توي خانه هم جارو كردن و ظرف شستن را ديگر بهشان نمي‌دادند –حركت‌هاي پيش‌گيرانه‌ي مذبوحانه. ولي به هر حال آنها پرروتر و جسورتر شده بودند. شايد آنها روزنامه‌ها را نمي‌خواندند يا توي مراسم عزاداري رفقايشان شركت نمي‌كردند. اوضاع بي‌ريختي بود. اسفناك بود. كار به جايي رسيده بود كه براي آنها كه مي‌مردند تشييع جنازه هم برگزار نمي‌شد. يا مثلاً وقتي دختري از طبقه هفتم يك ساختمان پرت مي‌شد پايين، مردم به جاي اينكه دست‌پاچه شوند و يا وحشت كنند، آهي مي‌كشيدند و زير لب مي‌گفتند: «يكي ديگه!» هيچ كس كاري نمي‌توانست بكند. فايده‌اي نداشت.

 ***

 آنها يكي از همان روزها به محله ما‌ آمدند. خانه بزرگي اجاره كرده بودند و اثاثيه‌ي زياد – خيلي زياد- شان را با عجله از نگاه زيرچشمي همسايه‌ها فراري مي‌دادند و داخل خانه مي‌بردند. البته ما كه آن‌طرف خيابان نشسته بوديم كاري به اثاثيه نداشتيم، بلكه چشم‌مان به دخترشان بود كه كنار در ورودي حياط ايستاده بود و ما را نگاه مي‌كرد. مي‌خواستم بروم كمك‌شان، ولي نمي‌شد. نبايد مي‌رفتم.

توي همان هفته اول معلوم شد آنها، آقا و خانم نيومن و دخترشان، خانواده آرام و بي‌دردسري هستند. به جايي رفت‌وآمد نداشتند، و كسي هم پيش‌شان نمي‌رفت. پياده به خريد مي‌رفتند و هيچ‌وقت چيزي را به دخترشان نمي‌دادند اين‌طرف و آن‌طرف ببرد. توي خانه‌شان وسايل تعميرات و باغباني نداشتند. حيوان خانگي نداشتند. از همه لحاظ آن‌قدر شبيه بقيه مردم شهر بودند كه اصلاً غريبه به نظر نمي‌رسيدند.

دخترشان هميشه وقت خريد همراه‌شان بود. ما توي پياده‌روي آن‌طرف خيابان مي‌نشستيم و نگاه‌اش مي‌كرديم كه بيرون مغازه منتظر مي‌ايستاد و ويترين‌ها را ورانداز مي‌كرد. عروسك‌ها نظرش را جلب مي‌كردند. يك‌بار هم جلوي يك مغازه الكترونيكي چند دقيقه‌اي ايستاد. موهايش را از روي صورت‌اش كنار مي‌زد و به اشياء توي ويترين خيره مي‌شد، و بعد مي‌رفت سراغ بعدي. قدم‌هايش كوتاه بود و صورت‌اش هميشه آرام. در جواب سلام بقيه چيزي نمي‌گفت؛ فقط دامن بلندش را مي‌گرفت و تعظيم كوتاهي مي‌كرد، يا لبخند مي‌زد. هميشه همان يك نوع لباس را مي‌پوشيد. گاهي وقت‌ها هم نگاهي به طرف ما مي‌انداخت، به طرف من، شايد.

دفعه‌ي آخري كه ديدم‌اش شبي بود كه غافل‌گيرانه با پدرش از خانه بيرون آمد. من تنها بودم و دنبال‌شان راه افتادم. پدر وارد يك مغازه الكتريكي شد و او مثل هميشه روبه‌روي ويترين ايستاد. رفتم آن طرف خيابان و بهش نزديك شدم. متوجه‌ام شد، ولي دوباره به ويترين خيره شد. نزديك‌تر شدم و كمي اين‌پا و آن‌پا كردم. سرآخر گفتم: «سلام. اسم تو چيه؟»

گفت: ايوا.

گفتم: اسم من…

كه پدرش از مغازه بيرون آمد و كمي جا خورد، ولي سريع دست دختر را گرفت و رفت.

تا چند روز بعد او را نديدم. يعني هيچ كس او را نديده بود. آقا و خانم نيومن هم كمتر بيرون مي‌رفتند، و دخترشان پيدايش نبود. مسئله براي خيلي‌ها حل شده بود، ولي براي من نه. اطراف خانه‌شان مي‌پلكيدم و سر و گوش آب مي‌دادم تا مطمئن شوم چه اتفاقي افتاده. چراغ انباري پشت خانه شب‌ها هم روشن بود و يك شب تصميم گرفتم بروم ببينم آنجا چه خبر است. دزدكي وارد شدم و از پنجره انباري را ديد زدم. سعي مي‌كردم سر از آن‌همه دم و دستگاه در بياورم كه در باز شد و آقاي نيومن بهم گفت: «خيلي خوب پسر! بيا تو.»

وارد شدم. ايوا روي ميز بزرگي دراز كشيده بود و چشم‌هايش بسته بود. سرش مويي نداشت و قسمتي از پوست جمجمه و سينه‌اش باز بود. آقاي نيومن شروع كرد به باز كردن سيم‌هاي متصل به بدن او؛ و زير لبي – انگار كه با خودش حرف مي‌زد- گفت: «ديگه نمي‌شه كاريش كرد. از اول مي‌دونستم اين‌جوري مي‌شه. ولي هنوز هم نمي‌دونم چرا. از دست من چيزي ساخته نيست. ديگه فايده‌اي نداره.»

بعد نگاهي به من انداخت و بيرون رفت. فردا صبح هم با اثاثيه مختصري از آنجا رفتند.

11/9/83 – الف 198

پی‌نویس: دلیل انتشار این داستان نسبتا قدیمی، نه فقط بیرون آوردن این وبلاگ از خاموشی مطلق، بلکه بازخوانی این داستان در زمینه‌ی اتفاقات این روزهای گراش (+ + + + + +) است. 

فکر نمی‌کنم بدون این یادداشت هم کسی اعتراض خاصی داشت. فقط خواستم ذهن‌تان را درگیر بینامتنیت کنم.

Written by مسعود غفوری

سپتامبر 25, 2013 در 7:38 ب.ظ.

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. چه چیز عادی است؟ انفجار در افغانستان، تجاوز در جایی دیگر، ظلم در جاهایی دیگر. مسئله اینه که جامعه باید انتخاب کنه این موارد رو به حساب اتفاق های عجیب بگذاره یا اتفاقات عادی. مزه تلخ زیر زبان در ابتدا زننده است. ولی بعد از مدتی آدم به این مزه جدید عادت می کنه. عادت کردن مکانیزم دفاعی آدم هاست. مردم عادت می کنن.

    سعید

    سپتامبر 25, 2013 at 11:18 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: