ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

گود

with 2 comments

در زدند. زن سرش را از توی آینه کشید بیرون و  با عجله آیفون را برداشت. چند بار گفت بفرمایید. جوابی نگرفت. همانطور بدون چادر و روسری دوید طرف در حیاط. آن را باز کرد و داخل کوچه سرک کشید. کسی توی کوچه نبود. در را بست و برگشت توی هال و نشست روی آن مبل گودافتاده‌ی روبه‌روی تلویزیون و دست برد کنترل را بردارد.

Written by مسعود غفوری

ژوئن 9, 2011 در 12:56 ب.ظ.

نوشته شده در داستانک

Tagged with , ,

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. ممنون بابت تبریک. انشاالله یه روز هم برسه من بهت تبریک بگم.

    ماجده

    ژوئن 9, 2011 at 10:03 ب.ظ.

  2. مثل شخصیت های مونث صادق چوبک می مونه

    الف - فقیهی

    ژوئن 10, 2011 at 11:18 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: