ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

چه کسی از کاترین منسفیلد می‌ترسد؟

with 8 comments

هر داستان که می‌خوانی، چیزی از شخصیت(‌ها) درونت حل می‌شود، یا گاهی ته‌نشین می‌شود. از این یکی بیشتر، از آن یکی کمتر. این یکی همیشه توی گوش‌ات نجوا می‌کند، حرف زدن‌ات را مال خودش می‌کند، نگاه‌ات را روی چیزهایی که خودش می‌خواهد می‌چرخاند. آن یکی گوشه‌ای می‌نشیند و منتظر می‌ماند تا بروی سراغش را بگیری، تا برایت سورپرایز بسازد، تا وقتی به آن گوشه‌ها سرک می‌کشی دست‌اش را تکان دهد و بهت لبخند بزند از سر آشنایی. دور و برت را پر می‌کنند. با چندتاشان هم‌خانه می‌شوی و هم‌سفره. بقیه همسایه‌هایت می‌شوند. با بقیه هم هم‌وطنی. این همه آدم توی دنیای به این کوچکی که ذهن توست. می‌ترساندت گاهی، ولی اغلب آرام‌ات می‌کند. سرخوشی از این که این همه منم.

حالا اگر یک نفر تازه‌وارد آنجا ببینی چه؟ تازه‌وارد؟ نه. یک نفر که تا به حال ندیده‌ای. آنجا بوده، یک گوشه‌ای همین نزدیکی‌ها، و سال‌ها از کنارش رد شده‌ای و گاهی حتی سلام‌اش را جواب داده‌ای، ولی ندیده‌ای‌اش. حالا یک آن سرت را بالا می‌آوری و در چشم‌های کسی که جلویت ایستاده آشنایی‌ِ دیرینه‌ای را می‌بینی. نمی‌ترسی؟

امروز داستان «میس بریل» را سر کلاس تحلیل می‌کردیم. داستان پیردختری که معلم است و از تمام دنیا فقط یک شال خز دارد و غرورش را. نقطه‌ی عطف زندگی‌اش بعد از ظهر شنبه‌هاست، که خز را روی دوش می‌اندازد و می‌رود در پارک شهر می‌نشیند آدم‌ها را نگاه می‌کند و دزدکی به حرف‌هایشان گوش می‌دهد. بعد هم توی راه برگشت، از قنادی سر راه، یک کیک می‌خرد و به این هیجان دل‌خوش است که آیا این بار توی این کیک بادام هست؟ اگر هست، خوشی‌اش کامل است؛ و اگر نیست، باید صبر کند تا هفته‌ی بعد.

آن‌قدر روی تنهایی این زن تاکید کردم، آن‌قدر روی ترس‌اش از ارتباط با آدم‌های دور و بر حرف زدم، که یک لحظه به خودم شک کردم. تنهایی؟ ترس؟ ترس کی؟ از چی؟ درست همان لحظه، میانه‌ی کلاس، وسط توصیف زنی که روی نیمکت پارک نشسته و آدم‌ها را نگاه می‌کند، چهره‌ی آشنایی را دیدم که آرام آمد کنار میس بریل نشست، کیف‌اش را باز کرد، روزنامه ای بیرون آورد و مشغول خواندن شد. گاهی سرش را بلند می‌کرد و به سر و صدای کسانی که رد می‌شدند توجهی می‌کرد. گاهی هم دفترچه کوچکی از کیف‌اش بیرون می‌کشید و چند خطی می‌نوشت و بعد چشمان‌اش را توی پارک می‌دواند دنبال آدم‌ها. جمعه بود. پارک آزادی شیراز. مثل خیلی جمعه‌ها و روزهای دیگر. روی همان نیمکت روبه‌روی میدان وسط پارک. میس بریل با آن شال خزش، و من با روزنامه‌ام. دیدم میس بریل به من نگاهی انداخت، ولی چیزی مانع شد که سر صحبت را باز کنیم. تنهایی؟ ترس؟ ترس کدام‌مان؟

من هنوز هم آن دفترچه را دارم. «آدم‌ها مثل آبشار از پله‌ها پایین می‌آیند، و رد می‌شوند از کنار عقاب پیر وسط میدانِ پارک که بال‌هایش تا ابد گشوده کرخت مانده و جیغی از ته گلوی‌اش خفه شده است بدون اینکه نگاهش کنند.»

آنجا، درست وسط کلاس، میس بریل از کنارم رد شد و رفت ته کلاس نشست؛ لبخندی زد و سرش را به علامت سلام پایین آورد. نمی‌دانم چند نفر متوجه شدند که سرم را به احترام او پایین آوردم. نمی‌دانم چند نفر لرزه‌ای که بر اندام‌ام افتاد را دیدند. ولی تا آخر کلاس، زیر نگاه خیره‌ی آن زن، هر چه درباره‌ی او می‌گفتم تکه‌ای از وجود خودم بود که نمایان می‌شد.

میس بریل حداقل چند روزی مهمان من خواهد ماند. مطمئن‌ام بعداً هم جای دوری نمی‌رود. همین نزدیکی‌ها خواهد بود. جایی که هنوز صدای گریه کردن‌اش را توی تنهایی‌اش بشنوم.

پ.ن. ترجمه‌ی نسبتا خوبی از «میس بریل» نوشته‌ی کاترین منسفیلد

متن اصلی و یک ترجمه دیگر

Written by مسعود غفوری

اوت 1, 2010 در 9:43 ب.ظ.

8 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. سلام دوست عزير

    وبلاگ با حالي داري

    وقت کردي بهم سر بزن و نظر بده ممنون مي شم
    در ضمن در صورت صلاح ديد ما را لينك كنيد

  2. سلام…خسته نباشید
    خوشحال شدم از ایکه به وبلاگم سر زدید…از نظر خوبتون هم حتما استفاده میکنم.
    یا حق

    عاطفه نجفی

    اوت 3, 2010 at 8:02 ق.ظ.

  3. سلام استاد

    آنقدر زيبا،روان و جذاب قسمتي از داستان را بيان كرده ايد كه خواننده را به خواندن كل داستان ترغيب مي‌كند.

  4. ببخشید…شعرم و کمی دست‌کاری کردم…اگه تونستید به وبم یه سری بزنیدو ببینید تا چه حد تونستم درستش کنم.
    تشکر

    عاطفه نجفی

    اوت 4, 2010 at 8:07 ق.ظ.

  5. فرهیخته ی گرامی جناب اقای مسعود غفوری
    از شما دعوت می کنم در گفتمان تئوریک پیرامون ژانر خواندیدنی شرکت و نظر روشنگر خود را به دوستداران نوپای شعر و ادب حوزه ی مجازی هدیه فرمایید .
    با کمال احترام و دوستی
    عه تا

    عه تا

    اوت 4, 2010 at 11:05 ب.ظ.

  6. باید پیداشون کرد. لابه لای همین آدم های معمولی.
    این سبک نوشته‌هاتون رو دوست دارم
    مثل دیدن یه فیلم یا گوش دادن یه موسیقی که میشه ازش لذت برد.
    موفق باشید.

  7. همیشه این چیزها توی ذهنم بوده ولی تا حالا که جرات نکردم درموردشون بنویسم

    فرزانه استوار

    اوت 8, 2010 at 11:12 ب.ظ.

  8. سلام مسعود عزیز
    تقریبا هر روز بهت سر می زنم تا تکه ای از خود در کنار تو بیابم و در لذتی که می بری شریک باشم. کاش در نقد داستان ات یادی هم از میس بریل های با سبیل می کردی که تنهایی شان را باخویش می کشند. میدانی بعضی وقتها به سیزیف حسودیم می شود که بایک نفرین تا ابد الاباد دچار کاری ست که همه از آن خبر دارند و شاید گاهی هم با او به اصطلاح همذات پنداری می کنند اما حساب اینهمه سیزیف که سر در گریبان خویش تا ابد در کارند را که می کند. حساب ما را که نعش روزهای مرده مان را از کوه تنهایی بالا می کشیم. حساب ما را که در هیچ جایی نوشته نمی شویم. حساب ما را که آبروی سیزیف را می خریم بی که خم به ابرو بیاریم و در خیابان های همیشگی تکرار گم می شویم.
    شادزی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: