ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

«نقطه‌ی کور»: اندر اهمیت کَستینگ

with 2 comments

«نقطه‌ی کور» فیلم به شدت متظاهری است. آدم‌خوب‌ها همه خوبند و موفق، و آدم‌بدها همه عقده‌ای ولی ترسو؛ آدم‌ها در غافل‌گیرکننده‌ترین موقعیت‌ها لبخند می‌زنند؛ همه چیز مثل یک قصه‌ی پریان شروع می‌شود (و بدبختانه) تمام می‌شود؛ و قهرمانش یک خانم های‌کلاسِ مینی‌ژوپ‌پوش است که در حالی که در رستورانی شیک نشسته و دارد سالاد هجده دلاری می‌خورد به چند تا خاله‌زنک درس اخلاق می‌دهد.

حالا شاید دلیل‌اش این باشد که من از ساندرا بولاک خوش‌ام نمی‌آید. آکادمی اسکار می‌تواند هر چقدر دلش می‌خواهد به او – که احتمالاً به عقیده‌ی خودشان کسانی مثل خودشان را نمایندگی می‌کرده – جایزه بدهد، ولی این همان تیپی است که ما در آثار بزرگ‌ترها یاد گرفته‌ایم ازشان خوشمان نیاید. همان «تیپ طبقه‌ی بالای متوسطِ حومه‌نشینِ باد کرده از اعتماد به نفسِ متظاهرِ پوشالی» که معمولاً یا به کوتاه‌بینی‌شان خندیده‌ایم و یا از خودبینی‌شان حرص‌مان گرفته. «بورژوا» با تمام زیرمعناهای منفی‌اش. گفتم معمولاً! اینجاست که اهمیت کستینگ (یا همان انتخاب بازیگران فیلم) مشخص می‌شود. احتمالاً اگر به جای این ساندرا بولاک، مثلا از نائومی واتس استفاده می‌شد، فیلم قابل تحمل‌تری می‌شد. گفتم احتمالاً!

خداییش من با کسانی مثل خانم «لی آن توهی» مشکلی ندارم (هر چند با ساندرا بولاک که او را بازی می‌کند دارم!) چون قبول دارم که آدم‌های خوب وجود دارند. با طبقه‌ای که او از آن آمده هم مشکلی ندارم. بالاخره هر طبقه‌ی اجتماعی هم یک سری شیوه‌ها و برنامه‌ها دارد که من با آن هم مشکلی ندارم. مشکل من نه با واقعیت بیرون از فیلم، که با خود فیلم است.


ولی گذشته از اینها، این فیلم یک متن بسیار خوب برای نشان دادن تفاوت دو واژه‌ی کلیدی است که زیاد هم می‌شنویم: ایدئولوژی و هژمونی. ایدئولوژی (Ideology) یعنی تمام آن شیوه‌هایی که طبقه‌ی بالاتر به کار می‌گیرد تا طبقات پایین‌تر را تحت سلطه‌ی خودش داشته باشد، و طبقات پایین مجبور به سر خم کردن در مقابل آن هستند، حالا چه خودآگاه و چه ناخودآگاه. ولی هژمونی (Hegemony) از این هم عمیق‌تر است. هژمونی آن ایدئولوژی‌ای است که آنقدر قشنگ به خورد طبقات پایین‌تر داده شده است که آنها خیال می‌کنند اصلاً درست‌اش همین است. اینجا دیگر نه تنها اجباری در میان نیست، بلکه ملت خیال می‌کنند این شرایط در واقع خواسته‌ی خودِ خودشان است، و از آن دفاع هم می‌کنند. خلاصه اینکه اگر ایدئولوژی امر و نهی می‌کند، در هژمونی «از تو به یک اشاره / از من به سر دویدن».

می‌گویم که باید یادم باشد اگر یک وقت کسی یک نمونه‌ی عملی یا کِیس استادی (case study) برای روشن شدن این دو تا کلمه خواست، همین فیلم را بهش پیشنهاد بدهم. بعد بگویم ببین، تا آنجا که آن پسرک سیاه‌پوست می‌رود پیش آن زن وکیل و آن زن به شک می‌اندازندش که نکند همه‌ی کارهایی که این خانواده‌ی توهی برایش انجام داده‌اند در واقع نقشه بوده برای اینکه او را بکشانند به فلان تیم فوتبال؛ تا آنجا داریم شیوه‌های ایدئولوژی را مرور می‌کنیم. ولی بعداً که پسرک بار دوم می‌رود پیش زن و به او می‌گوید که او «خودش خواسته به آن تیم برود» و فلان و بهمان، همان جایی است داری کارکرد هژمونی را می‌بینی.

یعنی اول پسر را با ابهت شیوه‌ی زندگی‌شان مغلوب می‌کنند؛ بعد به او شیوه‌های «درست» (یعنی همان درستی که خودشان اعتقاد دارند) را می‌آموزند؛ بعد هم او را به سمت سرگرمی‌ای که خودشان قبول‌اش دارند می‌کشانندش (راستی چرا فوتبال آمریکایی؟ مگر دارند گلادیاتور تربیت می‌کنند؟!)؛ و بعد هم به همان جایی می‌برندش که خودشان می‌خواهند. گیرم که همه‌ی اینها تا به اینجا ناخودآگاه بوده. ولی همین که پسر کمی به خودش می‌آید و شک می‌کند، شیوه‌شان عوض می‌شود تا اینکه پسر به آنجا می‌رسد که می‌گوید «من خودم خواستم»؛ فکر می‌کند این بهترین راه سعادت اوست؛ و خیال می‌کند «خودش» را پیدا کرده است….

بی‌خیال. یک جایی از فیلم پسر می‌گوید هر وقت اتفاق زشتی در جریان وقوع بود، مادرش به او می‌گفت چشمانش را ببندد تا آن زشتی‌ها را نبیند و دنیا را خوب ببیند. من فقط می‌خواهم بگویم این رفتن زیر بار هژمونی است. با بستن چشم‌ها چیزی درست نمی‌شود. دنیا همان گندی می‌ماند که بود. چه با خانم ساندرا بولاک، چه بدون او. والله.

پ.ن: فیلم «پِرِشِس» (Precious) هم توی سهل‌انگاری دست کمی از این فیلم نداشت. این فیلم‌ها را باید دید، چون بار آموزشی زیادی دارند!

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. توضیح کاملی از هژمونی بود، با مثالهای زنده.ممنونم.
    حالا بروم ببینم چقدر از من هژمونی است!!.

    Raheleh Bahador

    ژوئن 2, 2010 at 9:46 ق.ظ.

  2. اگر کسی پی ببرد که بسیاری از کارکردهایش هژمونی بوده به تعارض با خود و جامعه دست می زند و دیدگاهی منفی نسبت به همه چیز پیدا می کند که بسیار خطرناک است . البته مقصر او نیست بلکه لایه های بالا دستی حاکم است که او را از خود حقیقی اش دور کرده اند.

    کاکال گراش

    ژوئن 5, 2010 at 12:14 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: