ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

روزنامه‌سوزی

with 19 comments

اسی گفت روزنامه را مچاله کن تا بهتر آتش بگیرد. چندتایی را مچاله کردم، ولی دیدم باز کردن آنها و رقصاندن‌شان به طرف آتش زیباتر است. کاغذ بزرگ روزنامه می‌لغزید روی هرم آتش و آن را چند لحظه می‌پوشاند و بعد می‌دیدی نقطه‌ای از وسطش آرام آرام سیاه می‌شود و ناگهان شعله‌ی کوچکی ظاهر می‌شد و علم می‌کشید. دوست داشتم همانجا بنشینم کنار آن آتش کوچک که سیب‌زمینی‌ها را داشت می‌پخت و صحبت‌نوها را یکی یکی باز کنم و همانطور برقصانم روی کپه آتش و سوختن‌شان را تماشا کنم. می‌توانستم تا صبح بنشینم آنجا تا با هر شعله‌ی کوچکی که از هرکدام آن 1500 صفحه‌ی اول ظاهر می‌شد، خاطره‌ای شعله بکشد و تصویری فید شود به تصویری دیگری، و صدایی به صدایی دیگر. می‌توانستم تا صبح برای آتش زمزمه کنم صحبت من برای تو، تازگی تو برای من.

Written by مسعود غفوری

مارس 17, 2010 در 3:33 ق.ظ.

19 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. مسعود جان اولا فکر نکنم خیلی گروه خونی مان با هم فرق داشته باشد و ما را برای چهارشنبه سوری خبر نکردید. ثانیا چرا صحبت نو بیچاره؟! این همه روزنامه چرت و ÷رت است که نمی توانم اسمشان را بیاورم.خدا از سر تقصیراتتان بگذرد!

    کاکال گراش

    مارس 17, 2010 at 3:48 ق.ظ.

  2. چی چی رو «تا صبح بنشینم آنجاو …»
    الانش خوابیم باید بریم مدرسه…

    فرزانه استوار

    مارس 17, 2010 at 5:34 ق.ظ.

  3. عامو این روشی که تو دوست داشتی عملی نبود باید به روش من عمل می کردید حالشم بیشتر بود. اینجوری در روزهای پایانی سال اصلاح الگوی مصرف در وقت هم اصلاح مصرف میکردی.

    سید علی مجلسی

    مارس 17, 2010 at 10:26 ق.ظ.

  4. اما سکانس ترقه بازی باحال تر بود، به خصوص با ضدحال های الهام… دی:

    فاطمه حاجی زاده

    مارس 17, 2010 at 11:28 ق.ظ.

  5. ولي ما نتونستيم كنار اتيش باشيم!!
    (شكلك تاسف)

    محدثه بصيري

    مارس 17, 2010 at 12:10 ب.ظ.

  6. با سوزاندن هر برگ صحبت نو برگ سبزي از دل صنوبري منو سوزاندي اي سوزاننده دلها

    محمود باقري

    مارس 17, 2010 at 12:37 ب.ظ.

  7. آرزو میکنم آتیشش ققنوس داشته باشه، با«هیمه» ی اضافه.

    raheleh3

    مارس 17, 2010 at 2:03 ب.ظ.

  8. پيش به سوي تازگي، به سوي آينده
    فعلا داريم سوخت‌گيري مي‌كنيم ديگه مگه نه؟
    تازه ما حالا‌حالا‌هاواسه روزنامه‌سوزي انرژي داريم نمي‌دونم چرا پوستم كلفت شده. خنده

    فاطمه يوسفي

    مارس 17, 2010 at 5:15 ب.ظ.

  9. بود دود می‌دهم و این بوی خوب که نشانی از سوختن است نمی‌خواهم از خودم دور کنم.

  10. این سوزاندن یعنی پیوند دادنش به ابدیت بود

    اسماعیل فقیهی

    مارس 17, 2010 at 10:04 ب.ظ.

  11. سالهاست كه مي‌سوزيم.بوي سوختن را احساس مي‌كنيد؟

    راضيه يوسفي

    مارس 18, 2010 at 9:08 ق.ظ.

  12. «ققنوس»

    نارسیس

    مارس 18, 2010 at 12:36 ب.ظ.

  13. ققنوس
    مرغ خوشخوان
    آوازه ی جهان
    آواره مانده از وزش بادهای سرد
    بر شاخ خیزران
    بنشسته است فرد…

    محمد امین

    مارس 18, 2010 at 1:29 ب.ظ.

  14. حالا یک شب هم قرار بزارید بریم دفتر رو آتیش بزنیم.

    فرزانه استوار

    مارس 18, 2010 at 7:51 ب.ظ.

  15. این بهترین مراسم برای همیشه ماندنش بود.

    الهام زاهدی

    مارس 18, 2010 at 8:24 ب.ظ.

  16. سلام. طعم تلخی داشت خنده هامان.

    مصطفی کارگر

    مارس 23, 2010 at 4:24 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: