ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

از رنجی که قرار است بدهیم

with 18 comments

گاهی حس می‌کنم مفهوم نزدیک بودن به دانشجوها را بیش از حد ج ن د ه کرده‌ام. می‌دانم که مرسوم نیست که یک نفر از «اساتید» شماره موبایلش را روی بورد برای بچه‌ها بنویسد، یا باهاشان توی ماشین بچرخد و ترانه زمزمه کند. ولی قضیه این است که هیچ‌وقت برای خودم از عنوان استاد استفاده نکرده‌ام. دلیل هم دارد. آخر توی انگلیسی به کسانی مثل ما هنوز می‌گویند Teacher . دانشجوهای کارشناسی و حتی ارشد هم هنوز Student هستند، نه Scholar .

فکر می‌کنم چیزی که سبب شده این قدر آسان بگیرم، دیدم نسبت به درس‌هایی است که می‌دهم، که عمدتاً یا زبان عمومی بوده یا شعر و داستان و کلاً ادبیات. خدا و وزارت علوم مرا ببخشند، ولی هیچ‌وقت نتوانسته‌ام خودم را قانع کنم که شیوه‌ی تدریس زبان در دانشگاه‌ها (مثل مدارس) برای دانشجوها مفید باشد. خلاصه‌اش این است که یک کتاب پر از متن‌های بلند و کوتاه و تمرین‌های تکراری برمی‌داری و سر کلاس برای بچه‌ها می‌خوانی و ترجمه می‌کنی و آنها هم کلمات را شب امتحان حفظ می‌کنند و تحویلت می‌دهند و فردا فراموش می‌کنند. من اعتقاد دارم زبان را باید خلاقانه‌تر از این یاد گرفت و با وجود همه‌ی محدودیت‌ها، هر کاری که از دستم بر می‌آمد و بلد بودم در همین جهت می‌کردم. کتاب فقط بهانه‌ای بود که باب یک بحث باز شود و بزنیم جاده خاکی. آخر سر می‌دیدی کل بورد پر شده از کلمات و اصطلاحاتی که اصلا توی کتاب نیستند و نمی‌شد توی امتحان ازشان سوال داد. مجبور بودم یک امتحان آسان بگیرم و دانشجو هم کیف می‌کرد و نمره بالا می‌آورد. چند نفریشان هم به شوخی (یا طعنه) بهم گفته‌اند کلاس شما بیشتر کلاس اطلاعات عمومی است تا زبان! +

تکلیف کلاس‌های ادبیات هم مشخص‌تر است. وقتی برق لذت خواندن و فهمیدن یک شعر یا داستان را توی چشم دانشجو نمی‌بینی، چه فایده که مجبورش کنی فقط برای امتحان بخواند؟ اینطور وقت‌ها حس می‌کنم کار ما چشاندن همین لذت ادبی به دانشجوهاست. یعنی به جای اینکه ازشان بخواهیم چند تا اسم و اصطلاح حفظ کنند، بهشان یاد بدهیم که چطور ادبیات بخوانند که ازش لذت ببرند. که این هم یک کار خلاقانه است.

برمی‌گردم به جمله‌ی اولم. گاهی حس می‌کنم یا برداشت من از خلاقیت غلط است، یا نمی‌شود این برداشت را با محدودیت‌های دانشگاه اجرا کرد، یا اینکه اصلاً خلاقیتی ندارم. به هر حال هر چه هست، همین که مفهوم خلاقیت را روبه‌روی مفهوم سخت‌گیری قرار داده‌ام، باعث شده گاهی به سمت آسان‌گیری بیش از حد بروم. همین‌جاست که مفهوم نزدیک شدن به دانشجو ج ن د ه می‌شود.

الآن دارم توی ذهنم راه‌هایی را مرور می‌کنم که بتوان مقداری سخت‌گیری را هم چاشنی کار کرد.

پ. ن. البته فکر کردن من به این چیزها در این موقعیت که برگه امتحانات پایان‌ترم بچه‌ها در دستم است، بسیار برای آنها خطرناک می‌تواند باشد! ولی نیست. ما اینقدرها هم نامرد نیستیم.

Written by مسعود غفوری

ژانویه 29, 2010 در 1:47 ب.ظ.

18 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. برای من هم عجیب است وقتی میبینم دانشجو سوار ماشین استادش میشود و آهنگ گوش میدهد و از کروبی می گوید و میخندد و …

    محمد امین

    ژانویه 29, 2010 at 3:15 ب.ظ.

  2. البته این که دانشجویان راحت‌تر با دانشجویان در ارتباط باشند باعث می‌شود که مزیت اطلاعاتی بعضی از دانشجویان از بین برود و چیز خوبی است.
    توی دانشکده ما البته بند اول نوشته‌ات مرسوم است و معمولاً‌ اساتید همان جلسه اول می‌گویند که از این طریق مثلاً موبایل و ایمیل با من تماس بگیرید یا مثلا‌ً این ساعت‌ها بیایید اتاقم. ولی از این شیوه‌ها نه

    محمد خواجه‌پور

    ژانویه 29, 2010 at 5:49 ب.ظ.

  3. كلا روش خوبيه
    موقعي كه سرباز معلم بودم امتحانكي كرده‌ام
    ولي فقط بايد مواظب بعضي از استثناها باشي!

    محمود باقري

    ژانویه 30, 2010 at 10:46 ق.ظ.

  4. یا من متوجه نشدم، یا هم من متوجه نشدم!
    مگر چه میشود استاد شماره تماس خود را به دانشجو یا حتی دانش آموز خود بدهد؟
    مگر چه می شود شما در کلاس استادی کنید، و خارج از کلاس با آن ها دوست باشید؟ ما حتی معلم مان و نامزدش را با خودمان شام می بردیم شان بیرون!
    شاید وقتی استاد شدم فهمیدم چه می گویید! اما مطمئن هرگز رابطه ی سرسختانه ای که بعضی از معلم ها پیش می گیرند راپیش نخواهم گرفت.

    فاطمه حاجی زاده

    ژانویه 31, 2010 at 2:36 ب.ظ.

  5. بابا کار درست………..میگم محله شما هندونه کیلویی چنده؟

    مهر وماه

    فوریه 1, 2010 at 12:00 ق.ظ.

  6. سلام. با شعر شهرستان شدن گراش به روزم.

    مصطفی کارگر

    فوریه 1, 2010 at 12:11 ق.ظ.

  7. سلام. هنوز جایی چاپ نکن.

    مصطفی کارگر

    فوریه 1, 2010 at 12:39 ق.ظ.

  8. ارشاد کجا؟ لار؟ اون مال وقتی بود که هنوز بخش بودیم. یادش بخیر. یادته چه سالهایی بود؟ حالا دیگه خودمون شهرستانیم!

    مصطفی کارگر

    فوریه 1, 2010 at 12:56 ق.ظ.

  9. اشکال نداره…چند سال دیگه بگذره انشاالله عادت می کنید!

    delavaran

    فوریه 1, 2010 at 1:08 ق.ظ.

  10. سلام. یه غزل هم اضافه شد.

    مصطفی کارگر

    فوریه 1, 2010 at 1:25 ق.ظ.

  11. می گم آقای غفوری من زبانم واقعا افتضاح است تابستان کلاس خصوصی نمی گذارید مزاحم شویم؟

    جمالی

    فوریه 1, 2010 at 1:52 ق.ظ.

  12. شايد اين يه يحث كلي باشه اما واقعا توي يه شرايط دانشجو با اون فضاي جواني و … خب – نزديك شدن – سواي از اينكه خواست شما از اين ارتباط چي باشه ميتونه خيلي براشون مفيد باشه و اصلا هدفشون از ارتباط چه ميتونه باشه نمره ؟ كلاس؟ يه حال و گپ كوچيك يا ؟ …. توي روحيه و اصلا ديد يه دانشجو نسبت به رشته‌اش يا اينده‌كاري‌اش ميتونه موثر باشه چون بالاخره شما جزؤ افراد موفق جامعه شديد و توانسنتيد راه پيشرفت خود را پيدا كنيد و به موقعيت جامعه‌پسندي كه خودتون از اون راضي هستيد برسيد اگر دانشجو اين را بگيرد كه ديگه نگو …. من خيلي از اساتيد بزرگ را در سنين پيري ديده‌ام با اينكه اون شرايط سخت رابطه شاگرد استادي 50سال قبل – هنوز استادشون براشون يك الگو و نمونه بوده چه بسا مشي كاريشون رو ازشون م‌يگرفتن و سعي مي‌كردن تو زندگي اجتماعي مثل اونا بشن .
    كه اقتضا جوريه كه الگوهاي خوب از هم تاثير بگيرند. ان‌شاءالله كه همينجوره

    پارسا

    فوریه 1, 2010 at 10:30 ب.ظ.

  13. وبلاگ کوچک ما منتظر حضور گرم شماست

    جمالی

    فوریه 3, 2010 at 2:53 ب.ظ.

  14. مسعود حاضرم باهات مسابقه بدم!!؟

    کاکال گراش

    فوریه 5, 2010 at 3:09 ب.ظ.

  15. » سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت رسم نوشتن باقلم يادمان رفت شعر خداي مهربان راحفظ کرديم اماخداي مهربان رايادمان رفت0 «

    ابوالفضل

    فوریه 7, 2010 at 10:50 ب.ظ.

  16. » Look back and thank God. Look forward and trust God. Look around and serve God. Look within and find God!\» \»I asked God, \’How do I get the best out of life?\› God said, \’Face your past without regrets. Handle your present with confidence. And prepare for the future without fear!\’\» \»Without God, our week is: Mournday, Tearsday, Wasteday, Thirstday, Fightday, Shatterday and Sinday. So, allow Him to be with you every day!\» \»Life is short, so forgive quickly. Believe slowly. Love truly. Laugh uncontrollably. Never regret anything that makes you happy. And have a wonderful journey!!!\» «

    ابوالفضل

    فوریه 7, 2010 at 10:52 ب.ظ.

  17. استاد اتفاقا خيلي شيرين و لذت بخشه براي دانشجوها ( لا اقل دانشجوهايي مثل من(: ) كه انقد استادشون باهاشون صميمي باشه مثل يه دوست! من تا بحال بارها براي همسرم ااز كلاساي شما گفتم كه چقد دستمونو باز ميذاريد كه خودمون رو هر طوري كه ميتونيم نشون بديم يا حتي تو امتحان همين سه شنبه كه گذشت ميتونم بگم از جواب دادن به بعضي سوالا كيف ميكردم اساسي ! چون دستم باز بود و فقط و فقط نظرو حس خودمو مينوشتم حالا حتي اگه شما فك كنين اشتباه نوشتم مهم نيست! ( ببخشيد البته) مهم اين بود كه نوشتم از خودم براي دل خودم

    فاطيما بيگلري

    آوریل 29, 2015 at 11:37 ب.ظ.

    • شما لطف دارین. ولی بذارین ببینم بعد از دیدن نمره‌تون چی می‌گین🙂

      مسعود غفوری

      آوریل 29, 2015 at 11:51 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: