ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

صحبت محمد

with 6 comments

خواهرم دیشب پرسید: راست است که محمد خواجه‌پور از صحبت نو می‌خواهد برود؟ گفتم: انگار. نمی‌دانم. امیدوارم که نه. گفتم کاش این سوال را کسی از من نمی‌پرسید. من از سوال «بعدش چه» که بعدش می‌آید متنفرم.

پدرم امشب پرسید: اصلاً این روزنامه چه دارد که این‌قدر برایتان عزیز است؟ می‌دانستم منظورش چیست البته. می‌خواست بداند پولی از بابت کار روزنامه در می‌آوریم یا نه. می‌خواست بداند این همه «دونده‌گری» و برو و بیای چندین نفر، باعث شده «چند میلیون تومان» توی صندوق روزنامه جمع شود.  می‌خواست بداند چرا؟ گفتم چیزی از بابت آن به هیچ کس نمی‌رسد. گفتم ما برای دل خودمان کار می‌کنیم، و از این راه چیزهایی یاد می‌گیریم. گفتم همیشه کسانی را که برای شهرمان کار فرهنگی کرده‌اند ستوده‌ایم و خواسته‌ایم راه‌شان را دنبال کنیم. پرسید: و این هم نتیجه‌اش؟ گفتم: تا بوده همین بوده. ما می‌کاریم تا عده‌ای درو کنند. البته عده‌ای هم وسط کشته‌ی ما خرپهلو می‌کنند که لابد نتیجه‌ی عقایدشان است. البته قبلش به پدرم گفته بودم که نه حوصله دارم این چیزها را برایش توضیح دهم، و نه او می‌تواند آنها را درک کند. گفتم این سوال‌ها را از من نپرسد، چون هیچ‌وقت نمی‌توانم به او حداقل پاسخ بدهم.

نامزدم چند وقت پیش با شیطنت پرسید: حالا مگر این احمدی‌نژاد چه هیزم تری به تو فروخته؟ و من فقط نگاهش کردم.

هنوز باید خیلی راه‌ها را برویم؛ باید خیلی چیزها را بگوییم و بشنویم؛ باید خیلی چیزها را یاد بگیریم؛ تا چنین سوال‌هایی نپرسیم.

Written by مسعود غفوری

اوت 26, 2009 در 12:53 ق.ظ.

6 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. 😀

    نمك

    اوت 26, 2009 at 12:59 ق.ظ.

  2. یادم کی افتادم؟ من خدمت بودم، آموزشی در مرودشت. تو آمدی و درباره اسمال حرف زدیم. می‌دانستیم نباید چه سوالی را از سعید نباید پرسید. می‌دانستیم چه چیزی را نباید پرسید حتی اگر سه ساعت حرف بزنیم. دوستی همین است.

    mohammad khajehpoor

    اوت 26, 2009 at 9:52 ق.ظ.

  3. سلام مسعود جان …
    مرسی از اینکه به وبلاگ خودت ( انجمن معماران گراش ) سر زدی …
    من در هر صورت در خدمتم …
    … ناراحت کننده هست … یعنی محمد میخواهد برود …!!!
    … یادم میاید که تهران بودیم و یه سر رفتم خونشون ( اونجا هم کارای صحبت نو رو انجام میداد … )
    براش فرق نمیکرد اینجا باش یا آنجا … هدف وظیفه هست ، باشندگان که ندانستند … شاید آیندگان قدر بدانند .
    با تشکر از زحمات کلیه بر و بچ صحبت نو بخصوص شما و محمد عزیز .
    سربلند و پیروز باشین …

    معمار

    اوت 27, 2009 at 1:34 ب.ظ.

  4. من هم از شنیدن این خبر کمی تا قسمت ابری متعجب شدم.
    اما فکر کنم ممد به خاطر درس و دانشگاه رفت کنار و بعضی ها را بهانه رفتنش کرد!
    یک تیر دو نشان.البته ممد با یک تیر سه نشان هم گرفته است!

    سعید

    اوت 30, 2009 at 1:27 ق.ظ.

  5. بعدش چی؟؟؟ اتفاقا من هم دیشب به همین فکر می کردم. گفتم از این به بعد وظیفه ی ماست که همه چیز را رو دل شما خالی نکنیم. اولین جلسه بعد از او یه همچین حرف هایی زدم که دیشب در غیاب شما ازتون عذر خواهی کردم. ما هم به خاطر درس می رویم، شاید مثل او… اما همیشه روی ما حساب کنید، درست است چیزی عایدمان نمی شود اما بماند که می شود! صحبت نو پنجره های زیادی را برایم باز کرد.
    ما تنهایتان نخواهیم گذاشت…هر چند او می ماند

    فاطمه حاجی زاده

    سپتامبر 9, 2009 at 6:33 ب.ظ.

  6. سلام خدا نکنه

    خالوراشد

    دسامبر 21, 2009 at 1:03 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: