ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

رسم روزگار چنین است!

with 3 comments

حالا دیگر رای‌گیری تمام شده و اضطراب‌ها شروع. حالا دارم گوش می‌دهم به خبر‌هایی که شاید دل‌گرم‌کننده نیستند. حالا فقط دارم تلاش می‌کنم در برابر این سوال خودم را نبازم: اگر باز هم احمدی‌نژاد شد چه؟ چند وقتی بود که از این سوال فرار می‌کردم، امیدوارانه و یا شاید هم ناامیدانه. ولی باید یاد بگیریم برای بدترین‌ها آماده باشیم. من آدم خوش‌بینی نیستم.

من آدم ایده‌آلیستی هم نیستم. به حداقل‌ها قانع‌ام. برایم خیلی مهم نیست که پول‌های مملکت چه می‌شود، چون دنبال پول نیستم. برایم خیلی مهم نیست که دیگران توی دنیا درباره‌ی ملت ما چه فکری می‌کنند، چون فعلاً قصد خارج شدن از این مملکت را ندارم. برایم خیلی چیزها مهم نیست. من درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنم که درگیرش هستم، و حق خودم می‌دانم که آنها را داشته باشم. من درباره‌ی کتاب‌هایی حرف می‌زنم که باید توی کتابخانه‌ی من باشند و نیستند، چون توی ارشاد می‌مانند. درباره‌ی مجله‌هایی حرف می‌زنم که همین که بهشان عادت می‌کنم می‌زنند تعطیل‌شان می‌کنند. درباره‌ی فیلم‌هایی حرف می‌زنم که باید توی سینمای خوب ببینم، ولی نه فیلم‌اش ساخته می‌شود و نه سینمای‌اش وجود دارد. از ترس و لرزی حرف می‌زنم که دیگر توی جان‌مان ریشه دوانده و هر جایی که باشیم و در هر کاری، خودمان را تحت نظر «برادر بزرگ» حس می‌کنیم. درباره‌ی بی‌ریشگی و سطحی‌نگری رو به گسترشی حرف می‌زنم که تحمل هیچ چیزی بالاتر از سطح خودش را ندارد، و تلاش می‌کند مجبورت کند جومونگ نگاه کنی و ساسی‌مانکن گوش بدهی و به دیدن اخراجی‌های 2 بروی. (کورت وونه‌گات کجایی که یادت به خیر با آن داستان «هریسون برگرون»!) درباره‌ی آن حس ناامنی حرف می‌زنم که خانواده‌ام درگیرش هستند، چون هر دم باید بشنوند که امروز در فلان‌جا خانقاه‌شان را خراب کرده‌اند و فردا در بهمان‌جا بزرگ‌شان را بازداشت کرده‌اند.  درباره‌ی تبعیض نسبت به زنانی حرف می‌زنم که هر روز در کلاس و محل کار و جامعه می‌بینم‌شان و از این که به عنوان یک مرد در چشم‌شان نگاه کنم شرمنده هستم. درباره‌ی فرهنگی حرف می‌زنم که نمی‌توانم «خانه‌«اش را نگه دارم، چون باید برایش خرج شود ولی پول‌های فرهنگی جای دیگری می‌رود. درباره‌ی این اینترنت لعنتی حرف می‌زنم که باید با حداقل سرعت‌اش بسازم و منت هم سرم باشد و ممنون باشم از این که مثلاً فیلتر فیس‌بوک را برداشتند. من درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنم که خیلی معمولی درک‌شان کرده‌ام و درگیرشان هستم.

و حالا دارم فکر می‌کنم به جهنم. دنیا همیشه جای گندی بوده. با یک نفر عوض شدن یا نشدن کن‌فیکون نمی‌شود. بله. رسم روزگار چنین است.

Written by مسعود غفوری

ژوئن 13, 2009 در 12:19 ق.ظ.

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. زجرآوربود وقتي امروز فهميدم چهارسال ديگه هم بايد تحقيرهارو تحمل كرد

    بايد عزت رو فقط توشعارها هورا كشيد….بايد تمام اون چيزهايي رو كه گفتي

    لمس كرد اما دم نزدو هي دم به دقه از پيشرفت و آزادي و دموكراسي و…

    اين اكاذيب شنيد…بغض كمتري عكس العمليه كه تواين شرايط به اين شرايط

    دارم! اما نه…دنيا كه به آخرنرسيده!ماهمچنان حامي مير مخلصمون

    مي مونيم…بالاخره كه ازشراين دولت خلاص مي شيم!مگه نه؟!

    مريم

    ژوئن 13, 2009 at 6:20 ب.ظ.

  2. نه!

    سعید

    ژوئن 14, 2009 at 10:02 ق.ظ.

  3. عادت کرده ایم به بدبیاری!
    درد ما هم فرهنگ بود، روزی این درد هم کهنه میشه و بهش عادت میکنیم؟

    Raheleh Bahador

    ژوئن 29, 2010 at 4:46 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: