ايزوپ

سنگينی تمام قصه‌های گفته و نگفته روی دوش ماست

تراژيکمدی شهر من گراش

with 3 comments

masks2

درام محصول اشتباهات آدم‌هاست. در پايه‌ای‌ترين شکل درام (آنجا که ارسطو انگشت می‌گذارد) هم کمدی و هم تراژدی از يک نقطه سرچشمه می‌گيرند: نادانی. در اولی يک شخصيت ساده‌لوح بازيچه‌ی يک شخصيت خبيث می‌شود، و در دومی، تنها يک اشتباه تراژيک از طرف شخصيت اول باعث نابودی‌اش می‌شود. و بزرگترين اشتباه را گاهی بلندپروازی می‌دانند که خصوصيت شيطان است.
گراش من اکنون صحنه‌ی هر دوی اين موقعيت‌هاست. وضعيتی دراماتيک و پرتنش در تعليقی ديرپا. تعليقی که هر چه بيشتر طول بکشد اوج بيشتری می‌گيرد و در نتيجه فرودش هولنک‌تر است. تنش را می‌توانی در جای جای شهر حس کنی: در نگاه‌های مظنون و گذرا، در صحبت‌های درگوشی پرشايعه، در لبخندهای موذيانه‌ی ناجوانمردانه، در رفتارهای حساب‌نشده‌ی پرمعنی، همه‌جا. و همه‌ی ما بازيگران اين نمايش قومی هستيم. همه. داستان اين نمايش را همه ما نوشته‌ايم؛ همه در آن نقش‌آفرينی می‌کنيم؛ و همه در عاقبتش شريک خواهيم شد.
اين يک کمدی است چون نادانی و حماقت در سراسر آن موج می‌زند. چيزهايی می‌شنوی که به جوک می‌مانند. چيزهايی می‌بينی که خنده‌دارند. يک کمدی موقعيت. پله به پله موقعيت جفنگ‌تر می‌شود تا آنجا که يا همه چيز از هم بپاشد و يا ختم به خير شود.
و يک تراژدی است، چون حرف از اشتباهات وحشتناکی است که خيلی از آدم‌های بی‌گناه را هم درگير می‌کند. حرف از طمع است و بلندپروازی عده‌ای (که به قول «شاه لير» آنقدر که بهشان بدی روا داشته شده بد نبوده‌اند) و سوختن عده‌ی ديگری کنار آنها به مثال تر و خشک. اين تراژدی تا مغز استخوان‌مان نفوذ خواهد کرد و روی همه‌ی مناسباتمان اثر خواهد گذاشت. خانواده‌ها، دوستان، دشمنان، …. ای کاش اين تاثير فقط از لحاظ اقتصادی بود. ما در همه‌ی زمين ها باخته‌ايم: مذهبی، سياسی، فرهنگی و اجتماعی. خودمان را برای يک شکست قومی آماده کرده‌ايم، و سنگينی اين شکست را از همين حالا روی دوشمان احساس می‌کنيم.
و فقط جوک می‌سازيم تا تلخی اين شکست را آسان‌تر تحمل کنيم. آگاهانه يا ناآگاهانه آتش کمدی نهفته در زير اين خاکستر خاموش را رو می‌آوريم تا اين سردی و اين گرد مرگ را تاب بياوريم. زندگی برای آنان که به آن می‌انديشند، کمدی است؛ و برای آنان که آن را حس می‌کنند، تراژدی است (هوراس والپول). ما تراژدی را تا مغز استخوان حس می‌کنيم، ولی سعی می‌کنيم با تظاهر به معقول بودن خودمان را نجات دهيم.
می‌شود نشست و به اشتباه عجيب ديگران خنديد، و می‌شود همدردی کرد و در غم ديگران گريست. من اما همچنان مفتون درام اين موقعيت‌ام که شبيه به فيلم است. فيلم‌های وودی آلن. يا نه، او کمی مضحکه وارد داستان می‌کند. فيلم ما تاريک‌تر است. مثلاً شبيه به فيلم‌های برادران کوئن. مثلاً شبيه «مردی که آنجا نبود»، يا اين آخری‌شان، «بعد از خواندن بسوران»، يا (ای خدای من!) «فارگو»، فارگوی دوست‌داشتنی! همان‌قدر کميک و خنده‌دار، همان‌قدر تراژيک و هولناک. تراژدی اين فيلم‌ها در يک بستر کميک شکل می‌گيرد. اين دو آنقدر به هم می‌پيچند و قاطی می‌شوند که جدا کردن‌شان غيرممکن است. مثل دايره‌ی يينگ-يانگ چينی که سياه و سفيد در هم نفوذ کرده‌اند و خط مرزی ندارند. در يکی از اوج‌های فارگو، شخصيت اول که يک دزد دست‌ و پا چلفتی است و به همه چيز گند زده و خودش مسخره‌ترين شخصيت فيلم است، وقتی می‌بيند رودست خورده و چيزها طبق وعده پيش نرفته‌اند، عصبی می‌شود و رو به پدربزرگ بچه‌ای که دزديده می‌گويد: «اين ديگه چه گه‌بازی‌ايه؟ مگه ما اينجا با کسی شوخی داريم؟» و ناگهان هفت‌تير می‌کشد و به پيرمرد شليک می‌کند.
من از آن شليک آخر می‌ترسم.

Written by مسعود غفوری

فوریه 10, 2009 در 2:52 ق.ظ.

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. و ما كه در حاشيه بوديم نيز دمي به سادگي و دمي به تلخي فاجعه به خود مي پيچيم.آنان ره صدساله را يك شبه چهارنعل تاختند.

    آذين

    فوریه 12, 2009 at 12:17 ق.ظ.

  2. ها

    سعید

    فوریه 12, 2009 at 3:27 ب.ظ.

  3. […] شهرم می‌رود، و آنچه در قضیه‌ی بحران اقتصادی گذشت. در اینجا هم گفته بودم که تراژی-کمدی مردم ما این است که مسئولیتی […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: