ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

موی کجای معشوق؟

با 3 دیدگاه

دست کم گرفتن نقش سنت‌های ادبی در فهم متون بعضی وقت‌ها اصلا درست نیست. این سنت‌ها قراردادهایی هستند بین نویسنده و خواننده، و هر دو طرف باید آن را رعایت کنند. مثلا وقتی یک شاعر یا نویسنده با اطمینان و احساس از موی معشوق می‌نویسد، این اطمینان را از آنجا کسب می کند که خواننده‌هایش می‌دانند، یعنی یاد گرفته‌اند که اینطور درک کنند، که او دارد درباره‌ی «موی سر» معشوق حرف می‌زند؛ وگرنه همه می‌دانند که مو روی جاهای زیادی از بدن زن و مرد می‌روید. در نتیجه علیرغم این آشنایی، کسی به موی دماغ یا موی زیربغل معشوق فکر نمی‌کند. باور کنید من تا همین یک سال پیش نمی‌دانستم که کناره‌ی دماغ آدم هم مو در می‌آید.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئیه 23, 2011 در 3:03 ب.ظ.

اندر باب عناصر چهارگانه و لزوم دخالت چیزی از جنس شیطان در آفرینش انسان

با 3 دیدگاه

چهار عدد تکرارشده‌ای است. چهار فصل، چهار دوران زندگی، چهار طبع انسانی و چهار عنصر اصلی (عناصر اربعه) تنها چند نمونه از نقش آن در اسطوره‌های انسانی است.

در تشکیل کائنات، چهار عنصر اصلی یعنی خاک، آب، باد و آتش با هم ترکیب شدند. در تشکیل هر موجود دیگری هم نسبتی از این چهار عنصر با هم ترکیب می‌شوند. خاک درجه پست‌تری داشته، و آتش در بالاترین مرتبه بوده است.

برای آفرینش انسان، خاک با آب مخلوط شد و نفس در آن دمیده شد. آتش هم باید جایی می‌داشت.

قدری از عنصر چهارم در ترکیب انسان وجود دارد.

و آتش همان عنصری است که شیطان از آن است.


نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئیه 20, 2011 در 12:24 ب.ظ.

نوشته شده در عمومی

برچسب خورده با , , ,

بوی خوش زن: یو جاست تنگو آن

با 3 دیدگاه

  1. ادبیات و تئاتر و سینما با دیالوگ و شاید بیشتر با مونولوگ زنده‌اند. این اعتقاد، خلق‌الساعه نیست. از هملت شکسپیر مونولوگ «بودن یا نبودن» را تکرار می‌کنیم، و از راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی، مونولوگ رابرت دونیرو جلوی آینه را. خوب می‌دانم اگر همین الآن آن مونولوگ انتهایی ناتور دشت سلینجر را برای هزارمین بار بخوانم، اشک‌ام شره می‌کند. یا آن دیالوگ آخر بین فرانی و زویی. همین دیشب یک مونولوگ دیگر به این لیست اضافه کردم: مونولوگ نهایی آل پاچینو در بوی خوش زن مارتین برست.
  2. چند وقتی است دارم بهترین فیلم‌هایی که توی عمرم دیده‌ام را دوباره، و شاید چندباره می‌بینم. خداییش حالی به آدم می‌دهد که نظیر ندارد. بوی خوش زن را سال‌ها پیش روی وی‌اچ‌اس یا همان کاست ویدئویی دیده بودم. داستان کلنل بازنشسته‌ی نابینایی که به آخر خط رسیده و می‌خواهد قبل از اینکه در یک هتل گران‌قیمت مغزش را متلاشی کند، این چند روز آخر را تا تهش برود، و پسری که گرفتاری‌های خودش را در مدرسه‌ دارد و مجبور می‌شود با او همراه شود. ته داستان را می‌توانید حدس بزنید مگر نه؟
  3. خدایا آنهایی را که فیلم‌ها را فقط به خاطر تهشان می‌بینند ببخشای که از منحرفانند.
  4. آل پاچینو مونولوگ معروف زیاد دارد. دو تاش در ابتدا و انتهای صورت زخمی برایان دی‌پالما.
  5. خدایا ما را ببخش اگر گاهی فراموش می‌کنیم آل پاچینو را تو بیشتر از دیگران دوست داری؛ وگرنه چنین قدرتی به او عطا نمی‌کردی.
  6. صادقانه بگویم، حس کردم آخر فیلم کمی سانتی‌مانتال، یا بهتر است بگویم آمریکایی شد. ولی این، یعنی همین رمانتیک و سانتی‌مانتال شدن خفیف، چیزی است که گاهی درباره‌ی داستان‌های سلینجر هم صدق می‌کند. بعید می‌دانم کسی که مونوگ آخر فیلم را نوشته، سلینجر نخوانده باشد. خود جنس بود لامصب.
  7. فیلم دیالوگ محشر کم ندارد. اینجا بخوانید.
  8. یو جاست تنگو آن.

No mistakes in the tango. No. Not like life. Simple. That’s what makes tango so great. If you make a mistake, get all tangled up, you just tango on.

فیلم: بوی خوش زن

کارگردان: مارتین برست

نویسنده: جیووانی آرپینو، بو گلدمن

بازیگران: آل پاچینو، کریس اُدانل، جیمز ربهورن، فیلیپ سیمور هافمن

محصول: آمریکا 1992

زمان: 157 دقیقه

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئیه 13, 2011 در 12:07 ب.ظ.

فیس‌بوکیدن دوستان

با 5 دیدگاه

باید لیست دوستان در فیس‌بوک را دسته‌بندی کنم. کار ساده‌ای نیست. بر چه اساسی:

بر اساس دوری و نزدیکیِ [احساسی؟ یا عاطفی؟ اِو اِو] چی؟ جغرافیایی؟ جداً؟

بر اساس اینکه هر روز توی فیس‌بوک می‌بینم‌شون یا نه؟ اینم شد معیار؟ اونم برا دوستی؟ من یه دختر خانم از افغانستان هم اَد کرده‌م که به چشم خواهری عین یه سوپرمدله و هر روز هم این‌طرف‌ها پلاسه. خوب اونم بیاد تو گروه اول مثلاً؟ زنم چی می‌گه؟

ها زنم! رابطه‌ی فامیلی چطوره؟ دوستان رو بنا به رابطه فامیلی مرتب کنیم و گند بزنیم به هر چی دوستی و رابطه‌ی فامیلیه. چطوره؟

اصلاً چطوره خلاقانه باشه؟ ها؟

خوب مثلاً بیایم بازی زبانی کنیم. یه گروه می‌شن دوستان. گروه بعد می‌شن دودوستان، یعنی دوستان درجه دو. بعدی می‌شن دودودوستان …

یا مثلا بیایم بر اساس آموزه‌های دینی مرتب کنیم. یه دسته می‌شن گروه ذکات (دانشجوها مثلاً) یه گروه امر به معروف (دوستان پسر مثبت). یه دسته نهی از منکر (دوستان دختر, از دید خانم بنده)

یا اینکه با کلاس‌بازی در بیاریم و همینا رو انگلیسی کنیم. مثلا یه دسته می‌شن The Chosen Seed یعنی تخم و ترکه برگزیده. یه گروه می‌شن The Forsaken یعنی اونایی که به امون خدا ول شدن. یا یه گروه که می‌شن The Companions که یعنی اصحاب و یاران.

شمایی که داری اینو می‌خونی. به احتمال قریب به یقین شما هم جزو دوستان من در فیس‌بوکی. دوست داری تو کدوم دسته باشی؟

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئن 26, 2011 در 10:59 ب.ظ.

نوشته شده در خودم

برچسب خورده با ,

مواظب حرف زدن‌ات باش

با یک دیدگاه

سریال‌های طنزی که در بلاد خارجه ساخته می‌شوند روی دو چیز خیلی خوب مانور می‌دهند: مسائل جنسی و ملیت‌های مختلف. طبیعی هم هست. خداییش مگر بهترین جوک‌هایی که می‌شنوید درباره‌ی همین مسائل نیستند؟ البته در مورد جوک‌ها، باید جوک‌های مذهبی را هم به این دو مقوله اضافه کنیم، ولی توی سریال‌ها زیاد با مذاهب شوخی نمی‌کنند.

و شاید بهترین و محبوب‌ترین شوخی‌هایی که در این سریال‌ها انجام می‌شود، شوخی‌های کلامی هستند. بهترین سریال‌های طنزی که دیده‌ام دیالوگ‌هایی دارند که خیلی هوشمندانه نوشته شده‌اند و تا مدت‌ها هر وقت حتی به یادشان می‌آورم نیش‌ام باز می‌شود.

اما بهترین جا برای شوخی‌ها و بازی‌های زبانی در یک سریال کمدی کجاست؟ بگذارید به عنوان کسی که سال‌هاست در جاهای مختلف زبان انگلیسی تدریس کرده به شما اطمینان بدهم که هیچ جا بهتر از یک کلاس زبان با چند زبان‌آموز از جاهای مختلف نیست. این ایده‌ی ساده‌ای است که سریال «مواظب حرف زدن‌ات باش» (Mind Your Language) ازش استفاده می‌کند تا حسابی شما را بخنداند: زبان‌آموزانی که از جاهای مختلف دنیا با فرهنگ‌ها و مذاهب و عادت‌های مختلف و با سطح زبان مختلف زیر یک سقف جمع شده‌اند و یک معلم بیچاره که باید به اینها انگلیسی یاد بدهد.


سه فصل این سریال بین سال‌های 1977 تا 79 و فصل چهارم‌اش در سال 1986 ساخته و از تلویزیون بریتانیا پخش شد. چه شده که من نبش قبر کرده‌ام. والله چه بگویم؟ رمضان نزدیک است دیگر! و ما هم دربه‌در دنبال چند تا سریال می‌گردیم که در این ماه پرفیض شب‌زنده‌داری کنیم. پارسال یک پست نوشتم درباره‌ی سریال‌های ماه مبارک رمضان، و یکی از دوستان این سریال را پیشنهاد داد، و برای سوزاندن نواحی‌مان، چند قسمت اول‌اش را برایمان آورد. حالا باید پاچه‌اش را بخواریم تا بقیه‌اش را هم بدهد.


برای حسن ختام برنامه، فقط چند تا از شوخی‌های که با نام معلم این کلاس، آقای براون (Mr. Brown)، می‌شود را بخوانید.

(معلم خودش را معرفی می‌کند. یک نفر از اطراف هندوستان با او بحث می‌کند)

Teacher: I am Brown.

Ali: Oh no. You are committing a mistake.

Teacher: Mistake?

Ali: Yes please! YOU are not Brown, WE are Brown. You are white.

(یک دختر فرانسوی به کلاس اضافه شده و دو پسر ایتالیایی و یونانی برای اینکه کنارش بنشینند دعوا می‌کنند. یکی‌شان ادعا می‌کند که چشم‌اش ضعیف است و باید اول کلاس، قاعدتا کنار دختر بنشیند. الآن دارند برای آقای براون توضیح می‌دهند.)

Italian: You see my a-my eyes are a little short-a-sighted.

Greek: And also a much a big a liar!

Italian: It’s not true Mr. Green.

Teacher: The NAME is BROWN!

Italian: You see? I’m a COLOR-BLIND as well!

اولی: می‌بینین، من نزدیک‌بین‌ام.

دومی: و خیلی هم دروغگویی!

اولی: دروغ می‌گه آقای گرین!

معلم: (با عصبانیت) اسم من براونه!

اولی: (با درماندگی) می‌بینین، من کوررنگ هم هستم!

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئن 24, 2011 در 7:32 ب.ظ.

اندر باب فروش جدایی و اخراجی‌ها و فرهنگ چکه‌چکه

با 3 دیدگاه

تورستین وبلن در باب گسترش فرهنگ اصطلاح جالبی به کار می‌برد: Trickledown Effect که می‌شود چیزی توی مایه‌های «قطره قطره پایین آمدن.» مثل قطره‌هایی که آرام‌آرام از سطوح بالاتر به سطوح پایین‌تر سرازیر می‌شوند، مواد و مصالح فرهنگی هم از طبقه‌های اجتماعی بالاتر به طبقه‌های پایین‌تر می‌آیند. او از تسلط اجتماعی حرف می‌زند، و اینکه هر گروه اجتماعی از گروه اجتماعیِ یک درجه بالاترِ خود تقلید می‌کند. این تقلید برای به دست آوردن جایگاه و پرستیژ اجتماعی صورت می‌گیرد، و باعث می‌شود اشکال فرهنگی طبقات بالاتر به طبقات زیرین دیکته شود.

فکر می‌کنم یکی از بارزترین مثال‌های این سرازیر شدن را می‌توان در جریانات فرهنگی‌ای که از تهران شروع می‌شوند و بعد به شهرستان‌ها و بعد شهرهای کوچک‌تر می‌رسند مشاهده کرد.‌ این دیکته شدن در سطوح مختلفی صورت می‌گیرد؛ چه در سطوح کالاهای مصرفی (مثلا مدل‌های مانتویی که ابتدا در تهران مد می‌شوند، بعد به شهرستان‌ها می‌آیند و بعد به شهرهای کوچک‌تر، یا فروش دلسترها یا مثلا نوشابه آلوئه‌ورا که مشابه همین مسیر را می‌پیماید) چه در سطح زبان (مثلا اول در تهران مد می‌شود که حرف «ر» فارسی را مثل انگلیسی تلفظ کنند، و چند ماه یا سال بعد مشابه این را توی شهرستان‌ها می‌بینیم، یا مثلا کلمات و اصطلاحات روزمره‌ای که همین مسیر را از تهران به شهرهای کوچک‌تر می‌پیمایند) و چه در سطوح فرهنگی کلان‌تر (هنوز شیرازی‌ها اعتقاد دارند فرهنگ آپارتمان‌نشینی تهرانی‌ها بالاتر است، در حالی که در شهرهای کوچک‌تر این مساله هنوز جایگاهی ندارد.)

بهانه‌ی این پست، دیدن آمار فروش دو فیلم «اخراجی‌ها» و «جدایی نادر از سیمین» در مجله‌ی «دنیای تصویر» است. «جدایی» در تهران یک میلیارد و 700 میلیون تومان فروش داشته و در شهرستان‌ها 900 میلیون (جمعاً دو میلیارد و 600 تومان) و «اخراجی‌ها» در تهران یک میلیارد و 970 میلیون و در شهرستان‌ها سه میلیارد (جمعا چهار میلیارد و 970 تومان). یکی از نکاتی که در این آمار وجود دارد، تفاوت مقدار فروش دو فیلم در تهران و مقایسه آن با فروش شهرستان‌هاست. با اینکه دو فیلم در تهران فروش مشابه‌ای داشته‌اند، ولی آمار فروش «اخراجی‌ها» در شهرستان‌ها خیلی بالاتر از تهران است. این تفاوت فروش در تهران و شهرستان‌ها برای «جدایی» و «اخراجی‌ها» واقعا معنی‌دار است. چون معمولا برای فیلم‌های دیگر اینقدر زیاد نیست؛ یعنی نسبت ساده‌تری بین فروش تهران و شهرستان‌ها برای دیگر فیلم‌ها وجود دارد: هر فیلمی در تهران بیشتر فروش داشت در شهرستان‌ها هم خوب می‌فروشد و اگر در تهران کمتر فروش کرد، در شهرستان‌ها هم.

تهرانی‌ها به دیدن «اخراجی‌ها» نرفته‌اند و «جدایی» را بیش از هر فیلم دیگری دیده‌اند. تنها در صورتی می‌توان معنی این تفاوت را متوجه شد که در جریان تمام یا بخشی از تحریم‌ها، آمارسازی‌ها و حرف و حدیث‌هایی که درباره این دو فیلم به راه افتادند باشیم. ایده تحریم فیلم «اخراجی‌ها» و حمایت از فیلم «جدایی» در تهران شکل گرفت، و این یکی از مظاهر مقاومت مدنی و دهن‌کجی به فیلمی بود که کاملا سفارشی و با حمایت دولتیان ساخته و پخش شده بود. و ظاهرا تهرانی‌ها این مقاومت فرهنگی را زودتر از بقیه کشور نهادینه کرده‌اند، و در انتخاب‌های فرهنگی روزمره‌شان به کار می‌بندد. چیزی که هنوز در شهرستان‌ها کمتر به چشم می‌خورد، و مصرف‌کننده‌ی چشم‌بسته‌تری برای کالاهایی‌اند که شاید بی‌ارزش، ولی همراه با تبلیغات دولتی و رسانه‌ای (یعنی باز هم حکومتی) تولید و بهشان خورانده می‌شوند.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئن 20, 2011 در 10:31 ب.ظ.

کنترل و مقاومت: Uprising از میوز

با 4 دیدگاه

اتفاقی نیست که بین تمام آهنگ‌های گروه «میوز» (Muse)
این یکی را امروزها بیشتر گوش می‌دهم.

Uprising

Songwriters: Matthew Bellamy

The paranoia is in bloom, the PR

Transmissions will resume, they’ll try to

Push drugs, keep us all dumb down and hope that

We will never see the truth around, so come on

Another promise, another scene, another

Package not to keep us trapped in greed with all the

Green belts wrapped around our minds and endless

Red tape to keep the truth confined, so come on

They will not force us

And they will stop degrading us

And they will not control us

We will be victorious.

شورش

پارانویا گل کرده

و تبلیغات روابط عمومی‌ها از سر گرفته می‌شود

آنها مخدر می‌خورانند تا همه‌مان را گیج نگه دارند

و امیدوارند حقیقت را دور و برمان نبینیم


یک وعده دیگر، یک صحنه‌آرایی دیگر

یک بسته‌ی دیگر تا ما را از خواسته‌مان بیرون بکشند

با نوارهای سبزی که به دور ذهن‌مان کشیده‌اند

و نوارهای قرمز بی‌شماری که حقیقت را پنهان می‌کنند


آنها به ما زور نخواهند گفت

آنها از تحقیر ما دست خواهند کشید

آنها ما را کنترل نخواهند کرد

ما پیروز خواهیم بود.


باید زمانی مفصل درباره مفهوم پساساختارگرایانه‌ی دو واژه‌ی «آنها» و «دیگران» بنویسم. ولی چیزی که در این ترانه مشهود است، توطئه‌ای است که برای کنترل زیردستان از طرف بالادستان اعمال می‌شود، و البته یک تلاش و مقاومت آرمان‌گرایانه و تا اندازه‌ای هم مارکسیستی که زیردستان را فاتحان فردا می‌خواند.

شاید مشهورترین و تجاری‌ترین تصویری که از مقاومت می‌شناسیم، چه‌گوارا باشد. از پوستر و تی‌شرت گرفته تا فیلم و موسیقی، چه‌گوارا نمادی از مقاومت است که چون زیاد (و شاید هم زیادی) استفاده شده است، از معنای اصلی اش تهی شده است. چند سال پیش به بهانه‌ی «بزرگداشت مبارزان انقلابی جهان‌وطنی؛ چ مثل چمران»، فرزندان چه گوارا را از طرف بسیج دانشجویی دعوت کرده بودند به دانشگاه امیرکبیر تهران. آنقدر درباره‌ی عدالت‌خواهی و نقش مذهب و عرفان در اعتقادات چه‌ گوارا سخنرانی کرده بودند که وقتی دخترش به جایگاه می‌رود به شکایت می‌گوید: مارکسیست – لنینیست را نمی‌شود از پدر من جدا کرد. پدر من یک مارکسیست دو آتشه بود و اصلا به خدا اعتقادی نداشت و پیامبرش هم فقط فیدل کاسترو بود! بگذریم. این فقط نمونه‌ی دیگری از همین تهی شدن نمادها از معنای واقعی‌شان بود.

مقاومت می‌تواند در ذهن هر فرد تصویر متفاوتی داشته باشد. برای من، یکی از آرمانی‌ترین تصاویر مقاومت در پرسه‌زن والتر بنیامین متبلور می‌شود: «مردی شیک پوش با کلاه شاپویی و عصا که یک لاک‌پشت را در میانه‌ی شهری مثل پاریس به پیاده‌روی می‌برد.» (این صفحه را در ویکیپدیای فارسی، دوستم عماد آقاجانی ایجاد کرده. طور دیگری بلد نبودم از کارش تشکر کنم.)

اما برای ما تصاویر دم‌دست‌تری از مقاومت وجود دارد، هرچند آگاهانه از آنها می‌گذریم. تصاویری که من را یاد آن جمله‌ی دختر دکتر شریعتی می‌اندازد: خاطره از آرمان خطرناک‌تر است. تصویری که ما از مقاومت داریم اینطور ثبت می‌شود: آزادی اسم بزرگ توست و 12. نمی‌دانم چرا یاد این شعر از لنگستون هیوز افتادم. مو به تن آدم سیخ می‌کند (کاش ترجمه‌ی خوبی ازش پیدا می‌شد).

گود

با 2 دیدگاه

در زدند. زن سرش را از توی آینه کشید بیرون و  با عجله آیفون را برداشت. چند بار گفت بفرمایید. جوابی نگرفت. همانطور بدون چادر و روسری دوید طرف در حیاط. آن را باز کرد و داخل کوچه سرک کشید. کسی توی کوچه نبود. در را بست و برگشت توی هال و نشست روی آن مبل گودافتاده‌ی روبه‌روی تلویزیون و دست برد کنترل را بردارد.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئن 9, 2011 در 12:56 ب.ظ.

نوشته شده در داستانک

برچسب خورده با , ,

اندر باب برج بابل و سختیِ جنگِ مترجم با خدایان

با 3 دیدگاه

دلیل این همه پراکندگی در زبان‌های دنیا را کسی نمی‌داند. اصلاً در وهله اول کسی نمی‌داند زبان‌ها چطور به وجود آمدند، تا برسیم به اینکه چطور این همه از هم متفاوت بودند / شدند. «متفاوت بودند یا متفاوت شدند» یعنی اینکه بعضی‌ها اعتقاد دارند زبان‌های مختلف دنیا شاید ریشه‌ی واحدی داشته باشند. مثلا بخش بسیار بزرگی از زبان‌های اصلی دنیا را «هند و اروپایی» می‌نامند، و یکی از قدیمی‌ترین زبان‌های این گروه را زبان سانسکریت می‌دانند.

اسطوره‌های بین‌النهرین این عقیده را به شکل داستان زیبایی ثبت کرده‌اند. «برج بابل»، برجی است که مردم بابل می‌ساختند، و اعتقاد داشتند که می‌توانند آن را آنقدر بلند بسازند که به آسمان‌ها، قلمرو خدایان، برسند. یک روز خدایان بیدار می‌شوند و می‌بینند ای بابا! اینها که دارند واقعا می‌رسند! پس کاری می‌کنند که روز بعد، مردمی که برج را می‌سازند، وقتی از خواب بلند می‌شوند، نمی‌توانند حرف همدیگر را بفهمند. ساختن برج غیرممکن می‌شود و مردم در زمین پراکنده می‌شوند.

خدایان می‌ترسند از هم‌زبانی مردم، که اگر اینطور بود، تاج و تخت‌شان در معرض خطر بود.

انسان‌ها اگر یک زبان مشترک داشتند، می‌توانستند به جاهایی برسند که خدایان نمی‌خواهند. یعنی جایگاه خود آنها.

کسانی که سعی می‌کنند یک زبان مشترک، یا حداقل مشترکاتی در زبان، برای آدم‌ها بسازند، در حقیقت با خدایان می‌جنگند، چون می‌خواهند آدم‌ها را به جایگاه آنها برسانند.

مترجمان از این دسته‌اند.

سختی کار مترجمان از این بابت است.

پ.ن. داستان برج بابل در کتاب مقدس

پ.ن. فیلم «بابل» را دیده‌اید؟ عدم درک متقابل و نافهمی ناشی از زبان در آن فیلم آنقدر عمیق است که فقط می‌توان به عذاب خدایان نسبت‌اش داد.

مشهورترین تصویر خیالی از برج اثر پیتر بروگل

نوشته شده توسط مسعود غفوری

مه 29, 2011 در 11:52 ب.ظ.

متشکریم شاغلام

با 3 دیدگاه

هر سال برای روزهای نمایشگاه کتاب تهران یک سرگرمی جور می‌کنیم تا موقع گشتن بین غرفه‌ها، موضوعی برای بازی و خنده داشته باشیم. امسال دو تا سرگرمی داشتیم. یکی این که با محمد چاپ‌های «هشت کتاب» سهراب سپهری را بشماریم. مستحضر هستید که امسال حق کپی رایت 30 ساله‌ی این کتاب تمام شده بود و خیلی از انتشاراتی‌ها این کتاب محبوب را «چاپیده» بودند. خلاصه ما سردستی 25 چاپ مختلف شمردیم. دومین سرگرمی به همین کلمه‌ی توی پرانتز ربط دارد: مرز بین کلماتی که روزمره استفاده می‌کنیم و فحش‌ها کجاست؟

بعضی کلمات هستند که کافی است کمی موقعیت یا لحن ادایشان عوض شود تا به فحش تبدیل شوند. تابو شدن فعل «کردن» و ترکیبات آن در خیلی جاها مساله‌ی قابل فهمی است. بالاخره این فعل دیگر شورش را در آورده!

ولی بعضی کلمات کمی طنازتر هستند. خدا را شکر ما این طرف‌ها از این چیزها نداریم، ولی آخر «شرکت مادر تخصصی وسایل مخابراتی» هم شد اسم؟ «مادر تخصصی»؟ جداً؟

ولی بعضی‌های دیگر کمی شخصی‌تر است. مثلا من با این کلمه‌ی «زبده» مشکل دارم. تصور کنید یک نفر به من بگوید: «برو چند نفر زبده انتخاب کن این کارو انجام بدن»، من باید دنبال چه طور آدمی بگردم؟ یکی مثل سگ میتی‌کامان؟

حالا چه شد که نصفه شب گیر داده‌ایم به زبان فارسی. دارم برنامه‌ی نود را می‌بینم. فردوسی‌پور از بی‌منطقیِ طرفِ صحبت‌اش قاطی کرده است، و می‌گوید: «یه تیم باید سابقه داشته باشه، قدمت داشته باشه … حالا «عقبه» کلمه مناسبی نیست!»

توی همین برنامه، شاغلام می‌آمد می‌گفت «ما خوب فوتبال کردیم امروز» و ملت کرکر می‌خندیدن. امشب شنیدم یکی دو نفر دیگر هم همین حرف را زدند. متشکریم شاغلام!

نوشته شده توسط مسعود غفوری

مه 24, 2011 در 1:19 ق.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید