بایگانیِ دستهٔ ‘گراش’
کشور آخرینها
حس میکنم آن قدر اطرافام سریع تغییر میکند که گاهی مجبور میشوم بایستم و آشوب دور و برم را نگاه کنم. انگار نشستهایم توی یک رولرکاستر و هر دم به گوشهای پرت میشویم. تمام سعیام این است که دستام از واقعیت ول نشود. هر راهی را آزمایش میکنم تا راهی بیابم برای دویدن با دنیایی که انگار شتاب گرفته به سمت فروپاشی. میدوم، ولی گاهی که مکثی میکنم، از این همه تغییرات … میترسم؟
یک کلاس شش نفره زبان تخصصی در دانشگاه علمی – کاربردی انداختند گردنام، شامل دانشجوهایی که ترم قبل افتاده بودند و حالا در ترم آخر تحصیلشان باید این درس را پاس کنند. امروز جلسهی آخرشان بود. وقتی رفتند بیرون، حس کردم اینها حتی یک کلمه هم از کلاس من چیزی یاد نگرفتهاند. بگذریم از این که هر کدام چند جلسه غیبت داشتند و بدون کتاب میآمدند و وسط کلاس با موبایل بازی میکردند و … این من بودم که نتوانسته بودم کمترین تاثیری در این بیانگیزگی یا بیخیالی ایجاد کنم. اگر همان موقع از تدریس دست میکشیدم حقام بود.
امروز به این پست فکر میکردم، و این که از آن همه چه چیزی مانده. دقت که میکنم، لایهای از خاکستر این تصویر را پوشانده، انگار که با فوتوشاپ آن را دستکاری کرده باشند. حتی آیپاد هم موسیقی خوبی نمیداد.
ولی این لحظههای مکث باید بگذرد. باید دوباره نفس بگیری برای دویدن دوباره. درجا زدن خطرناکتر از همراه شدن است. فقط باید به آن لحظهها پابند باشی، تا نکند که یک وقت تعریفات کنند و حل شوی در در این سیلی که رو به فراموشی میرود.
و امشب اولین شمارهی آفتاب گراش را برای غلطگیری از محمد گرفتم. باید دوباره پروفایلام را عوض کنم. باید یک دستهی تازه برای این وبلاگ بسازم. قرار است دوباره بدویم تا تعریفی دوباره از خودمان بدهیم.
چند پرده از جشن ششصد انجمن ادبی
مزهی جشن پانصد هنوز زیر زبانمان است. میگوییم همه را دعوت میکنیم دوباره و دور هم شام میخوریم و گپ میزنیم و شعر میخوانیم و میشنویم و خلاصه هوایی عوض میکنیم. گزینهی اول برای مهمان ویژه هم به روال این چند ساله، محمدعلی بهمنی است. راشد انصاری هم که پای ثابت جشنهای ماست و دیگر میتوانیم به عنوان عضو انجمن بالایش بکشیم! میگوییم اعضای انجمنهای جهرم و خنج و اوز و بستک و لار و جویم و لامرد و کریشکی و فسا و بیرم و فداغ و بنارویه و دیدهبان و دانشجوها هم که بیایند، جنسمان حسابی جور است.
شام جشن صده مترادف است با نام آقای عزیز نوبهار. زنگ میزنم و دعوتاش میکنم. بیخبر از همه جا میگوید به چه مناسبت؟ میگویم به مناسبت جشن ششصد انجمن. باید پول شام خودت و هفهشتاد نفر دیگر را هم خودت بدهی! خبر را با متانت هضم میکند و ما امیدوار میشویم که این بار هم مثل جشن پانصد اسپانسر پیدا کردهایم. یکی از بچهها پیشنهاد میدهد اگر نوبهار زیر بار نرفت، نمرهی میانترماش را بیست و پنج صدم رد کنم!
میروم لار که پوسترهای رنگی را چاپ کنم. صاحب مغازه محمدعلی بهمنی را میشناسد و آدرس برنامهای را میدهد که او در رمضان در آن صحبت کرده. میگویم تلویزیون نگاه نمیکنم و بیشتر کارم با اینترنت است. سایت www.5rooz.com را معرفی میکند که مال باجناقاش است. دعوتاش میکنم به جشن بیاید. حس میکنم تردید دارد، احتمالا چون لاری است و هنوز دل و دماغ آمدن به گراش را ندارد.
پوستری که خواجهپور طراحی کرده را دادم زدند توی بورد دانشگاه علمی-کاربردی لار. وقتی کلاسم تمام شد، دیدم چندتایی از دانشجوها جمع شدهاند و پوستر را نگاه میکنند. دانشجوهای گرافیک رایانه بودند.
خانم زربخش از کانون فرهنگی جویم تماس میگیرد تا احوالی بپرسد و از بابت تعطیل شدن انجمنشان درددلی کند. میگویم اتفاقا انجمن جویم توی لیست هست و برای جشن 600 دعوتشان می کنم. آنقدر ذوق میکند که فراموش میکند روز جمعه خودشان هم برنامه جشن غذا دارند و قول میدهد میآیند. بعداً دوباره زنگ میزند و میگوید برای اینکه بد قول نشود، برنامهشان را انداختهاند پنجشنبه. نمیدانم چطور تشکر کنم.
برای پیگیری هزینههای جشن با آقای عالیحسینی، رییس ارشاد، تماس میگیرم. توی جلسهی هفتهی قبلاش گفته بود اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برای این جور کارها اصلاً بودجهای ندارد، و با بزرگواری پیشنهاد داد که یکی از این دو راه را انتخاب کنیم: یا از طریق شورای شهر گراش، یا از بودجهی جشنواره فیلم کوتاه کل گراش. گفتیم آدرس شورا را که بلدیم و همیشه هم کمک میکنند؛ یعنی وقتی ارشاد فقط پنجاه تومان میدهد، آنها دویست تومان میدهند. دومی هم مصداق مثل گراشی «شَلِ خُش وَ گِئرِ خُش زَتَ» است، و این پولها نه برای ما و نه هیچکس خوردن ندارد! قول داد این هفته که میرود شیراز مطرح کند انشالله. زنگ که زدم، گفت جواب خاصی ندادهاند. گفتم «اون که معلوم بود، حالا شما تشریف بیارین انشالله». خدا کند تشریف بیاورد و برنامهمان را ببیند حداقل.
میدانستید اگر بخواهید چیزی از گراش به جهرم پست کنید، باید اول از لار برود شیراز و بعد برگردد جهرم؟
یکی از پوسترها را دادم به یکی از دوستان که سوپری دارد که بزند به شیشهی مغازهاش. همکارش نگاهی انداخت و گفت «این که مال شعر و این چیزاست. بزن این بغل مغلا.» بعدا دیدم همانجا هم نزدهاند.
محمد فراخوان عمومی داده که برای الف ویژهی جشن 600 (الف 500) ملت وبلاگنویس مطلب بنویسند. حالا باید وسط هشت و دو کار، مطلب هم بنویسم.
مشتی در کلاس، خروارها در جامعه
سه شنبهی هفته پیش کلاسهایم در دانشگاه علمی کاربردی لار نیمه تعطیل بود. دانشجوها به بهانهی اعتراضات گراش و بسته بودن راه و به خیال نیامدن من، کلاس را تعطیل کرده بودند. به چند نفری که سر کلاس بودند گفتم که «باید این را یاد بگیریم که آنچه در بیرون از کلاس میگذرد ربطی به کلاس ندارد»؛ ولی در یک لحظه متوجه شدم حرفام نقص عجیبی دارد. انگار فقط مرحلهی اول از یک قاعدهی کلیتر را بیان کرده باشم. چرخش تندی که حرف چند لحظه بعدم داشت برای خودم هم عجیب بود: «در وهله بعد البته، باید دقیقاً به این فکر کنیم که وقایع بیرون از دانشگاه چه ارتباطی با داخل دانشگاهها پیدا میکنند.»
در واقع تعطیل کردن بیمورد کلاسها، بیتوجهی و بیانگیزگی دانشجوها، بزن-در-رو بودن فعالیتهایشان و خلاصه هزاران مورد دیگر که حتی حوصلهای برای بازگو کردنشان نیست، ادامهی همان سطحیگرایی و لمپنیسمی است که همهی جامعهی ما را در بر گرفته. وقتی به دانشجویان سال آخر کارشناسی میگویی «شما دیگر نخبگان این جامعه هستید» و آنها کر و کر میخندند، این یعنی فاجعه. یعنی حتی خودشان هم به اهمیتی که در جامعه دارند (یا باید داشته باشند) باور ندارند. و چرا داشته باشند؟ وقتی «خواص ما بیخاصیتاند» و «مردم بهتر میفهمند» و «ننجون من هم اینو میدونه» و «کارشناسها نفهماند» و هزاران جملهی اینچنینی را از اینطرف و آنطرف میشنویم؛ وقتی هنوز اگر دانشآموز درسخوانی بخواهد رشتهای از علوم انسانی را بخواند سرکوفت میشود؛ وقتی تیشه برداشتهاند و به تنهی علوم انسانی میکوبند؛ نتیجهاش میشود همین.
من ایدهآلیست نیستم، ولی این فاصلهی زیادی با ایدهآلیسم دارد: این که ببینی دانشجویی که باید استقلال فکری داشته باشد و به شکلی دماسنج و راهنمای جامعه باشد، خودش در تودهی یکپارچه و بیشکل مردم حل میشود و ابزاری میشود برای وندالیسم، و بازویی میشود از بازوهای هیولا. و این که ببینی اگر در مورد اینها چیزی بگویی، محکوم به مخالفتخوانی و عدول از عقل سلیم میشوی. ویژگی پوپولیسم رایج در این مملکت این است که هر کسی با تودهی مردم همراه نباشد، پس حتما در حال توطئهچینی برای حقوق مسلم آنان است. چرا از این تفکر جدا باشیم؟
هیولا در شهر
ماب (Mob) در انگلیسی یعنی توده مردم. همیشه فکر میکنم ریشهی این کلمه به هیولایی در اسطورهها میرسد که هزاران دست دارد و فقط یک چشم. قدرتمند است، ولی بیخرد و نابینا. هر کسی بتواند روی دوشش سوار شود و چشمانش را ببندد، میتواند با بازوهای هیولا هر چقدر خواست خرابی به بار بیاورد. کار هیولا ساختن نیست، خراب کردن است. جمعی از مردم وقتی تبدیل به توده میشود، تجسم همین هیولاست.
تودهی مردم از تکتک افراد تشکیلدهندهی آن جداست. هر فرد هنگام ورود به این تودهی بیشکل، فردیت خودش را کنار میگذارد و در آن حل میشود. «ذهنیت تودهای» او را در بر میگیرد و دست به کارهایی میزند که در غیر این صورت شاید تصورش را هم نمیکرد. فرد تبدیل میشود به یکی از بازوهای هیولا. و این بیرحمانهترین ظلمی است که میتوان به یک شخص روا داشت: که فردیتاش را گرفت، و او را تبدیل به یک بازوی بیاختیار کرد. کسی که این هیولا را بیدار میکند، یا کسی که اجازه میدهد این هیولا بیدار شود، ظالمی است که اخلاق اجتماعی را فدا میکند.
اخلاق اولین حلقه از زنجیری است که در قضایای شهرستان شدن گراش و در دعوای لار-گراش بریده شد. شاهد بودیم که تودههای مردم چگونه شکل گرفتند، و چگونه خرابی به بار آوردند. تودهای که میتواند ساختمانها را خراب کند، شیشهها را بشکند، آدمها را کتک بزند، و کنترل راههای شهر را به دست بگیرد. چه در گراش و چه در لار، همین هیولا بود که در شهر حکم میراند، و بزرگان و نخبگان به جای آن که او را دوباره خواب کند، هر کدام مدتی بر دوشش سوار شدند و لگامگسیختهتر رهایش کردند. ذهنیت هیولا بر ذهنیت فرد نخبه غلبه داشت، و خود نخبگان دو شهر هم از این غلبه راضی بودند. «خواست عمومی» فقط یک حُسنِ تعبیر بود برای ذهنیت هیولا.
شباهت ناگزیری میبینم بین آنچه امروز بر سر مردم شهرم میرود، و آنچه در قضیهی بحران اقتصادی گذشت. در اینجا هم گفته بودم که تراژی-کمدی مردم ما این است که مسئولیتی بیشتر از تواناییشان روی دوششان گذاشتهاند (اینجا چانهزنی و عمل سیاسی / آنجا مقاومت در برابر وسوسهی مالِ باد آورده) و سزاوار عقوبتی که بر آنها نازل میشود نیستند. مردم مسئول نیستند؛ مسئولینی که از عقوبت گریزاناند آن را به دوش مردم میگذارند.
و این ظلمی است که این طرفها نهادینه شده است. به فردیتمان ظلم کردیم؛ اخلاقمان را فدا کردیم؛ و رابطههای اجتماعی را بریدیم. این یک بازی باخت – باخت بود.
تایم
جررررررررررینگ
توک تِک توک تِک توک تِک دوم دوم توک تِک توک تِک دوم دوم …
گووووومممممممب …
Ticking away the moments that make up a dull day
Fritter and waste the hours in an off-hand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way
تایم / پینک فلوید / سوی تاریک ماه
توی ماشین، در حال رانندگی، بهترین جایی است که میتوان فریاد زد. شاید هم تنها جا.
کایزر شوزه ماییم.
دیشب یک جلسه برقرار بود توی مسجد ولی عصر. گروهی را جمع کرده بودند که دربارهی مسائل مربوط به شهرستان شدن بهشان اطلاعرسانی کنند و آنها را از حالت انفعالی، بخصوص در مقابل نشریههای میلاد لارستان و صحبت نو لار، بیرون بیاورند. جرقهی این جلسهی هم به خاطر تندرویها و یکسونگریهای همین دو نشریه زده شد، و شماره تلفن دفترهای دو نشریه و شماره همراه مدیران مسئول آنها روی برد نوشته شد تا هر کس از طرف خودش یک جوابیه برای آنها بفرستد. معنایی که از کار روزنامهنگاری توی ذهن خیلی از همشهریان ما هست را میتوانستی آنجا به واضحترین شکل ببینی.
خلاصه توی جلسهی دیشب، وقتی آقای مهرابی بخش هایی از مقالههای میلاد را به عنوان نمونههای توهین به نماینده مجلس میخواند، یکی از برادران نیساری رو به من و سید علی کرد و گفت: «همهاش تقصیر شماست ها. حالا که باید باشید و دفاع کنید، پا پس کشیدید.»
دوستمان نعمت حسنی هم آخر جلسه بهم گفت: «بالاخره دیدید این غریبنواز (صاحب امتیاز و مدیر مسئول شریف ما در صحبت نو) چه …ی است؟ نگفتم؟» قبلاً هم این را گفته بود، و حرف های من را ناشنیده گرفته بود.
آقای مهرابی روزنامهنگارهای شهرمان را به کمکاری متهم کرد؛ ولی وقتی آقای خورشیدی برای انتشار یک ویژهنامه از حاضران کمک مالی خواست (در حد ده میلیون)، هیچکس حاضر به همکاری نشد.
راستی، صحبت نو لار در شمارهی اخیرش (شماره اول دوره دوم، اردیبهشت 89)در سرمقالهاش نوشته است که نقش نشریهی صحبت نو گراش در شهرستان شدن گراش بسیار کم است، در حد پاورقی. همین نشریه در شمارهی قبلیاش (شمارهی 48، فروردین 89) در یک مقالهی دو صفحهای به قلم سردبیر سابقاش (که البته بیشترش به نقل از وبلاگ صحبت نو گراش بود) نوشته بود: «صحبت نو ویژه گراش امید بسیاری از مردمان آن خاک است که توانسته بود نقش حیاتی خود را [در زمینه شهرستان شدن] به خوبی ایفا کند.»
احساس (یک) سیاه
برای چی باید دردهام رو بریزم بیرون؟ مثلاً چه اتفاقی قراره بعدش بیفته که ارزشش رو داشته باشه؟ گیرم که ریختم بیرون و راحت شدم، بعدش چی؟ مگه به جز همینا چی دارم؟ مگه آدمیزادی که ماییم به غیر درد چی میتونه داشته باشه؟
داشتم رانندگی میکردم و آبجیز داشتن میخوندن. همین آلبوم جدیدشون به اسم Perfectly Displased که از محمد گرفتم. داشتم فکر میکردم چه کلماتی توی ذهنشون بوده وقتی این کلمهی مندرآوردی رو گذاشتن اونجا. که اگه به جای Displased گذاشته بودن Displeased یا Displaced یا Displayed چه فرقی میکرد. که یکدفه این آهنگ Immigrant شروع شد و یه مرد با لهجهی سیاهپوستا و با صدای جا افتاده و بغضکرده (به گوش من) گفت:
They ask me every time where I’m from. I’m from home!
یه دفه بغضم ترکید. همینطوری بعدِ کلی وقت. حالا ببین وسط رانندگی. وسط این خرابشده. وسط این همه بدبختی.
شکستن یک تصویر
یک تصویر بزرگ از بخشدار نصب کردهاند دقیقاً جایی که زمان انتخابات تصویر احمدینژاد نصب شده بود. این ساختارشکنانهترین حرکتی بود که طرفداران بخشدار میتوانستند انجام دهند.
نصب تصویر احمدینژاد در یکی از بهترین جاهای شهر در زمان انتخابات معنای مستقیمی داشت: همه چیز باید توی چشم مردم فرو برود. باید تبلیغات را به نهایت رساند. حتی یک ستاد هم کافی نبود. تصویر احمدینژاد آنقدر بزرگ بود که ستاد برای نصب آن مشکل داشت. گراش به دنبال عدالت بود (به آن معنای خاص عدالت که در ذهن مردم در مقابل مفهوم بیعدالتی بالادستیهای شهرستان ساخته شده است)، و آن را در این دولت جستجو میکرد. بدیهی است که اندازهی تصویر باید متناسب با خواست مردم باشد.
سر پیچ محله برق روز، ورودی کوچه بانک صادرات قدیم، نقطهای تاریخی در سوگیری سیاسی گراش است، جایی که تصویر دومی نصب شده است که چیزی خلاف اولی را فریاد میزند و در مقابل تصویر اول میایستد. اندازهی تصویر بخشدار هم البته همان قدر و شاید هم بیشتر است. این بار هم نمایش حمایت باید باشکوه برگزار میشد، و خواستهها باید با فریاد بیان میشد. معنای این یکی تصویر اما چندان واضح نیست. وجه ساختارشکنانهی این تصویر دوم را در تقابل خوانشهای عدالت / بیعدالتی باید جستجو کرد.
کشمکش این دو تصویر دقیقاً در نقطهای رخ میدهد که قرار بود اوج خواستهها باشد: توقعی که برای ارتقا میرفت، در مقابل عزل قرار گرفت؛ و مردی که قرار بود با عدالت و قاطعیتاش زمینهساز نصب باشد، جایش را به مردی داده است که در چارچوب همان عدالت و قاطعیت مظلوم واقع شده است. مفهوم عدالت و قاطعیت در اجرای آن در نزد رییس جمهور فرقی نکرده است. او استانداری را برگزیده که خواستهها و برنامههایی شبیه به خودش دارد، و همان شیوهی برخورد را در این گونه موارد اعمال کرده است. در واقع متن رفتار و گفتار رییس جمهور ثابت مانده است، و چیزی که تغییر کرده، خوانشی است که از این متن ارائه شده است. مفهومی که قبلاً از این متن استنباط میشد، عین عدالت خوانده میشد، ولی امروز صراحتاً بیعدالتی خوانده میشود، بدون اینکه به اصالت خودِ متن شبههای وارد شود. این عدم توافق بر سر تقابل دوگانهی عدالت / بیعدالتی است که معنای تصویر دوم را به تعویق میاندازد و از دسترس خارج میکند.
نمود و وانمود
عيد غدير نزديک است. خيابانها را آذين بستهاند، يعني چند تا لامپ زدهاند و چند تا هم پارچه. بين پارچههاي سبز و سفيدي که زدهاند، چند تايي از اهميت عيد غدير نوشتهاند؛ چندتايي به يکسان بودن ولايت فقيه با ولايت علي اشاره دارند؛ و چندتايي هم دربارهي جنبش سبزند، با اين مضامين:
جنبش سبز مخملي / ضد ولايت فقيه
سبز فقط سبز علي / ننگ به سبز مخملي
راستش من اگر جاي اينها بودم اين پارچهها را نميزدم. وقتي سعي ميکنم اینطور وانمود کنم و به ملت بقبولانم که اين جنبش تمام شد و رفت پي کارش و اصلاً جايگاهي هم بين مردم نداشته و همهاش کار دشمن بوده، چه کاري است که اينطوري اعتراف کنم که اين جنبش وارد گفتمان عمومي مملکت شده است؟
ديوارنوشتههايي که اين طرف و آن طرف ميبينيم بس نبود که حالا با دست و دهن خودمان هم حضورشان را اعلام کنيم؟
تشخص و اقتصاد مصرفگرا
ساختمان جوامعی که هویت و تشخص (پرستیژ) خود را تنها بر شالودهی سرمایهی اقتصادی خود بنا میکنند، نمای کاملی ندارد؛ بهخصوص اگر این سرمایهی اقتصادی مبنی بر مصرفگرایی باشد. این جوامع یا تصور میکنند که این نوع سرمایه برای هویتبخشی و تثبیت تشخص آنها کافی است و خود را از انواع دیگر سرمایهها، یعنی سرمایههای اجتماعی، فرهنگی و سمبلیک محروم میکنند؛ یا آنقدر به سرمایهی اقتصادی وابستگی پیدا میکنند که دیگر توان کافی برای به دست آوردن و استفاده از انواع دیگر سرمایه را ندارند. آنها به این نکته توجه نمیکنند که به دست آوردن و استفاده از همهی انواع سرمایهها برای ساختن یک تشخصِ قابل ارائه لازم است. علاوه بر این، آن دسته از جوامع که سرمایهی اقتصادیشان را فقط در مسیر مصرف به کار میاندازند، مشکلاتشان بسیار بیشتر از آن جوامعی است که اقتصادی مبنی بر تولید دارند. این در حالی است که میتوان از آن سرمایهی اقتصادی، شالودهای ساخت برای به دست آوردن انواع دیگر سرمایه و در نهایت برای تشخص دادن به آن جامعه.
به عبارت سادهتر، یک جامعه نمیتواند تنها با خرج کردن پول، تشخص پیدا کند. بلکه باید شبکهی روابط اجتماعی درونی خود را محکمتر و تنیدهتر کند؛ وجود گروههای مختلف و گاه متضاد اجتماعی، فکری و سیاسی درون خود را بپذیرد و در جهت نفی و سرکوب آنها بر نیاید، بلکه به تقویتِ تعامل آن گروهها با همدیگر کمک کند تا همهی گروهها بتوانند در ساختن جامعه نقش ایفا کنند؛ نخبگان خود را شناسایی و از آنها حمایت کند؛ ارتباط خود را با جوامع دیگر، چه دور و چه نزدیک، گستردهتر و منطقیتر کند و … (سرمایه اجتماعی). از سویی دیگر، باید سطح سواد، علم و آگاهی افرادش را بالا ببرد؛ روند چرخش اخبار، اطلاعات و تجربهها را در جامعه تسریع کند و دسترسی به آنها را آسان کند؛ به گستردگیِ هر چه بیشترِ فرهنگ و ادب و هنرش توجه کند؛ راه را بر اندیشهها، هنرها، فنون و فنآوریهای جدید هموار کند؛ و … (سرمایه فرهنگی). و از سوی دیگر، سعی کند تصویری بدیع و بهروز از خود ارائه کند؛ کالاها و محصولات فکری و فرهنگی و اجتماعی خود را به شیوهای روزآمد به جوامع دیگر بشناساند؛ و شکل استفادهی درست از امکاناتی که در اختیار دارد را یاد بگیرد و آنها را به کار بگیرد (سرمایه سمبلیک). بیشتر وقتها (و شاید همیشه) این که شما «چه» چیزی مصرف میکنید همانقدر مهم است که آن را «چگونه» مصرف میکنید. به عنوان مثال، صرفِ این که یک نفر از یک کالای مدرن مثل موبایل استفاده کند به او تشخص نمیدهد، بلکه باید دید او از آن کالا چگونه استفاده میکند. این مثال را میتوان به تمام کالاها و خدماتی که یک جامعه مصرف میکند تعمیم داد.
آن چیزی که باعث شده است گراش در دستیابی به یک تشخص یا پرستیژ شهری کُند عمل کند، همین تکیه بر سرمایهی اقتصادی و مصرفگرایی شدید، و عدم توجه به دیگر سرمایههای موجود بوده است. در گذشته، گراش شهری خودکفا بوده و تقریباً همهی مایحتاج مردماش را درون خودش تولید میکرده است. این شیوهی زندگی که بر تولید بنا شده بود، امکان تولید، حفظ و انتقال تجربهها و اطلاعات را از نسلی به نسل دیگر به وجود میآورد و «سنت» شکل میگرفت. چون یکی از تعاریف سنت، همان تجربهها و اطلاعاتی هستند که برای بقای جامعه، نسل به نسل منتقل میشوند. این سنتی پایدار هم بود، چون افراد برای بقا و تامین معاش لازم میدیدند که از گذشتگان درس بگیرند و طبعیت کنند. ولی شاید از زمانی که درآمدهای خلیج به شهر سرازیر شد و تجارت جای تولید را گرفت، نیاز به تولید در خیلی از زمینهها از بین رفت. نسلهای بعدی به بسیاری از تجربهها و اطلاعات گذشتگان برای تولید نیازی نداشتند، چون اصلاً نمیخواستند تولیدی داشته باشند. اکثر قریب به اتفاق حرفههایی که تا پنجاه سال پیش در گراش وجود داشتهاند اکنون از بین رفتهاند، چون کالاهایی را که آن حرفهها تولید میکردند الآن میتوان به آسانی خرید. وقتی در روند انتقال این تجربهها اخلال ایجاد شود، بخشهای دیگر سنت هم آرامآرام فراموش میشوند، به امید این که سنتهای جدید شکل بگیرند. ولی سرعت تغییرات به اندازهای زیاد است که امکان تولید سنت جدید هم وجود ندارد، و با جامعهای روبهرو میشویم که با فقدان سنت دستبهگریبان است. البته این اتفاقی است که برای بسیاری از جوامع (اصلاً برای تمام جوامع ایرانی) رخ میدهد، و گراش در این بین مستثنی نیست. این اتفاق شاید چندان منفی هم نباشد، چون نشان میدهد که آن جامعه در مسیر پیشرفت سریع قرار گرفته است.
چیزی که گراش دنبالاش است تشخص شهری است. گراش باید سرمایههای دیگری بجز سرمایهی اقتصادی برای ارائه پیدا کند و تشخصاش را بر آنها استوار کند. بسیار تجربه کردهایم که شناخته شدن گراش به عنوان یک جامعهی پولدار، نه تنها کمک زیادی به ما نکرده، بلکه گاهی به ضررمان نیز بوده است. بخشی از این مساله به این برمیگردد که همانطور که قبلا هم گفته شد اصولاً سرمایهی اقتصادی دستآویز مطلوبی برای تشخصآفرینی نیست.
اما نسیمهایی که تازگیها در شهر پیچیدهاند نوید آیندهی بهتری را میدهند. نسل جوان و نوجوان گراش (همان نسلهایی که همیشه در خط مقدم تغییرند) دارند به سرمایههای اجتماعی، فرهنگی و سمبلیک جدید هم توجه میکنند. شهردار ظرفیت شهر را برای توسعهی فضای سبز درک کرده است و پارکها مملو از خانوادههایی میشود که شکلی دیگر از رابطهها را در فضایی شهری تجربه میکنند. خانه فرهنگ بر لزوم گسترش فعالیتهایش، مثلاً در مورد جشنواره فیلم کوتاه و یا انتقال خانه فرهنگ به سینما شهر قصه، پافشاری میکند. مساجدی مثل صاحبالزمان (عج) ذهنیتِ حمایت از استعدادهای علمی و فنی شهر را پرورش میدهند. رسانههایی چون روزنامه و وبلاگها و تالارهای اینترنتی هر روز نقش پررنگتری در گردش اطلاعات و آگاهیبخشی ایفا میکنند. و نمونههای زیاد دیگری از این دست. اینها مواردی هستند که در کنار سرمایهی اقتصادی، میتوانند هویت و تشخص قدرتمندتری به شهر گراش بدهند.