ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

بایگانیِ دستهٔ ‘صحبت نو

کایزر شوزه ماییم.

با 10 دیدگاه

دیشب یک جلسه برقرار بود توی مسجد ولی عصر. گروهی را جمع کرده بودند که درباره‌ی مسائل مربوط به شهرستان شدن بهشان اطلاع‌رسانی کنند و آنها را از حالت انفعالی، بخصوص در مقابل نشریه‌های میلاد لارستان و صحبت نو لار، بیرون بیاورند. جرقه‌ی این جلسه‌ی هم به خاطر تندروی‌ها و یک‌سونگری‌های همین دو نشریه زده شد، و شماره تلفن دفترهای دو نشریه و شماره همراه مدیران مسئول آنها روی برد نوشته شد تا هر کس از طرف خودش یک جوابیه برای آنها بفرستد. معنایی که از کار روزنامه‌نگاری توی ذهن خیلی از همشهریان ما هست را می‌توانستی آنجا به واضح‌ترین شکل ببینی.

خلاصه توی جلسه‌ی دیشب، وقتی آقای مهرابی بخش هایی از مقاله‌های میلاد را به عنوان نمونه‌های توهین به نماینده مجلس می‌خواند، یکی از برادران نیساری رو به من و سید علی کرد و گفت: «همه‌اش تقصیر شماست ها. حالا که باید باشید و دفاع کنید، پا پس کشیدید.»

دوست‌مان نعمت حسنی هم آخر جلسه بهم گفت: «بالاخره دیدید این غریب‌نواز (صاحب امتیاز و مدیر مسئول شریف ما در صحبت نو) چه …ی است؟ نگفتم؟» قبلاً هم این را گفته بود، و حرف های من را ناشنیده گرفته بود.

آقای مهرابی روزنامه‌نگارهای شهرمان را به کم‌کاری متهم کرد؛ ولی وقتی آقای خورشیدی برای انتشار یک ویژه‌نامه از حاضران کمک مالی خواست (در حد ده میلیون)، هیچکس حاضر به همکاری نشد.

راستی، صحبت نو لار در شماره‌ی اخیرش (شماره اول دوره دوم، اردیبهشت 89)در سرمقاله‌اش نوشته است که نقش نشریه‌ی صحبت نو گراش در شهرستان شدن گراش بسیار کم است، در حد پاورقی. همین نشریه در شماره‌ی قبلی‌اش (شماره‌ی 48، فروردین 89) در یک مقاله‌ی دو صفحه‌ای به قلم سردبیر سابق‌اش (که البته بیشترش به نقل از وبلاگ صحبت نو گراش بود) نوشته بود: «صحبت نو ویژه گراش امید بسیاری از مردمان آن خاک است که توانسته بود نقش حیاتی خود را [در زمینه شهرستان شدن] به خوبی ایفا کند.»

روزنامه‌سوزی

با 19 دیدگاه

اسی گفت روزنامه را مچاله کن تا بهتر آتش بگیرد. چندتایی را مچاله کردم، ولی دیدم باز کردن آنها و رقصاندن‌شان به طرف آتش زیباتر است. کاغذ بزرگ روزنامه می‌لغزید روی هرم آتش و آن را چند لحظه می‌پوشاند و بعد می‌دیدی نقطه‌ای از وسطش آرام آرام سیاه می‌شود و ناگهان شعله‌ی کوچکی ظاهر می‌شد و علم می‌کشید. دوست داشتم همانجا بنشینم کنار آن آتش کوچک که سیب‌زمینی‌ها را داشت می‌پخت و صحبت‌نوها را یکی یکی باز کنم و همانطور برقصانم روی کپه آتش و سوختن‌شان را تماشا کنم. می‌توانستم تا صبح بنشینم آنجا تا با هر شعله‌ی کوچکی که از هرکدام آن 1500 صفحه‌ی اول ظاهر می‌شد، خاطره‌ای شعله بکشد و تصویری فید شود به تصویری دیگری، و صدایی به صدایی دیگر. می‌توانستم تا صبح برای آتش زمزمه کنم صحبت من برای تو، تازگی تو برای من.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

مارس 17, 2010 در 3:33 ق.ظ.

احساس (یک) سیاه

با 16 دیدگاه

برای چی باید دردهام رو بریزم بیرون؟ مثلاً چه اتفاقی قراره بعدش بیفته که ارزشش رو داشته باشه؟ گیرم که ریختم بیرون و راحت شدم، بعدش چی؟ مگه به جز همینا چی دارم؟ مگه آدمیزادی که ماییم به غیر درد چی می‌تونه داشته باشه؟

داشتم رانندگی می‌کردم و آبجیز داشتن می‌خوندن. همین آلبوم جدیدشون به اسم Perfectly Displased که از محمد گرفتم. داشتم فکر می‌کردم چه کلماتی توی ذهنشون بوده وقتی این کلمه‌ی من‌درآوردی رو گذاشتن اونجا. که اگه به جای Displased گذاشته بودن Displeased یا Displaced یا Displayed چه فرقی می‌کرد. که یکدفه این آهنگ Immigrant شروع شد و یه مرد با لهجه‌ی سیاه‌پوستا و با صدای جا افتاده و بغض‌کرده (به گوش من) گفت:

They ask me every time where I’m from. I’m from home!

یه دفه بغضم ترکید. همینطوری بعدِ کلی وقت. حالا ببین وسط رانندگی. وسط این خراب‌شده. وسط این همه بدبختی.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

فوریه 22, 2010 در 10:18 ب.ظ.

نوشته شده در گراش, صحبت نو

برچسب خورده با , , , ,

از نمایشی که در آنیم

با 5 دیدگاه

نشسته بودیم گوشه‌ی دنجی از سالن و داشتیم نمایش را می‌دیدیم.

ما حرص می‌خوردیم که این نمایش منطق ندارد، سر و ته ندارد، «شخصیت» ندارد.

ولی آنها می‌گفتند شما چشم دیدن ندارید.

صحنه بزرگ‌تر شد. نمایش بر همه‌ی ما چنبره زد. ما ناخواسته به شخصیت‌های این نمایش گروتسک تبدیل شدیم.

حالا آنها چشم باز کرده‌اند و دیده‌اند خودشان هم در این تراژدی بی‌رحمانه سیاهی لشکر شده‌اند.

حالا باز همه چیز را از چشم ما می‌بینند و فریاد می‌زنند خفه شوید که شماها سق‌تان سیاه است!

وقتی درام بالا می‌گیرد و ما را در خود حل می‌کند، دیدن عکس‌العمل آدم‌ها جالب می‌شود. وقتی آنها نقاب از چهره برمی‌دارند و تهدید می‌کنند، وقتی داد می‌زنند و به این در و آن در می‌زنند، وقتی گیج و درمانده می‌شوند؛ این وقتی است که می‌شود آدم‌ها را شناخت.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 13, 2009 در 8:56 ب.ظ.

نوشته شده در صحبت نو

برچسب خورده با , ,

صحبت محمد

با 6 دیدگاه

خواهرم دیشب پرسید: راست است که محمد خواجه‌پور از صحبت نو می‌خواهد برود؟ گفتم: انگار. نمی‌دانم. امیدوارم که نه. گفتم کاش این سوال را کسی از من نمی‌پرسید. من از سوال «بعدش چه» که بعدش می‌آید متنفرم.

پدرم امشب پرسید: اصلاً این روزنامه چه دارد که این‌قدر برایتان عزیز است؟ می‌دانستم منظورش چیست البته. می‌خواست بداند پولی از بابت کار روزنامه در می‌آوریم یا نه. می‌خواست بداند این همه «دونده‌گری» و برو و بیای چندین نفر، باعث شده «چند میلیون تومان» توی صندوق روزنامه جمع شود.  می‌خواست بداند چرا؟ گفتم چیزی از بابت آن به هیچ کس نمی‌رسد. گفتم ما برای دل خودمان کار می‌کنیم، و از این راه چیزهایی یاد می‌گیریم. گفتم همیشه کسانی را که برای شهرمان کار فرهنگی کرده‌اند ستوده‌ایم و خواسته‌ایم راه‌شان را دنبال کنیم. پرسید: و این هم نتیجه‌اش؟ گفتم: تا بوده همین بوده. ما می‌کاریم تا عده‌ای درو کنند. البته عده‌ای هم وسط کشته‌ی ما خرپهلو می‌کنند که لابد نتیجه‌ی عقایدشان است. البته قبلش به پدرم گفته بودم که نه حوصله دارم این چیزها را برایش توضیح دهم، و نه او می‌تواند آنها را درک کند. گفتم این سوال‌ها را از من نپرسد، چون هیچ‌وقت نمی‌توانم به او حداقل پاسخ بدهم.

نامزدم چند وقت پیش با شیطنت پرسید: حالا مگر این احمدی‌نژاد چه هیزم تری به تو فروخته؟ و من فقط نگاهش کردم.

هنوز باید خیلی راه‌ها را برویم؛ باید خیلی چیزها را بگوییم و بشنویم؛ باید خیلی چیزها را یاد بگیریم؛ تا چنین سوال‌هایی نپرسیم.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

اوت 26, 2009 در 12:53 ق.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید