ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

بایگانیِ دستهٔ ‘خودم

بیست و هفتم اسفند نود

با یک دیدگاه

سلام،

بوی خوبی از آشپزخانه می‌آید (مخلوطی از مرغ و فلفل دلمه و سیر با ادویه‌ی تند بی‌بی)، و هر آن ممکن است مادرم صدایم کند یا خودم وسوسه بشوم که به خاطر ناهار نوشتن این نامه را ول کنم؛ ولی می‌دانم اگر این اتفاق بیفتد باز هم مثل این چند هفته‌ای که قصد شروع دارم بیفتد عقب. بعد از ناهار که مغز کار نمی‌کند و بعد از ظهر هم باید ماشین را بدهم شیشه‌اش را دودی کنند (کارت‌اش همین امروز آمد) و عصر هم که حس و حال‌اش نیست و شب هم عروسی داریم و ببر و بیار و فردا هم باید برویم لار و همین طور بگیر و برو تا چند روز دیگر. خوب، به هر حال شگون دارد قبل از عید آدم کاری برای سال بعد شروع کند. هر چند شاید بد نباشد آدم در این تعطیلات کمی به کارهای عقب‌مانده هم برسد، مثلا چند تا فیلم واجب ببیند و یا کمی برای امتحان دکترایش درس بخواند. درس! هِی هِی … اتفاقا همین نکته‌ی خوبی است که شاید پنج سال بعد یادآوری‌اش برایت جالب باشد، حالا نمی‌گویم خوش‌آیند یا ناخوش‌آیند…. [نه. این نیم ساعتی که برای ناهار رفتم هم تغییری در انگیزه‌ام ایجاد نکرد. تازه سبک‌سرتر هم شدم.] این که تلاش می‌کردی «خوب که چه؟» یکی از اصول اساسی زندگی‌ات نباشد، و این مبارزه سختی بود. البته این سوال در مورد مسائلی چون گوشی و لباس و اینها خوب کار می‌کند. مثلا با این که می‌دانی مثلا گوشی آیفون خوب است و اله و بله (محض اطلاع، آیفون 5 هنوز نیامده)، سر آخر برمی‌گردی و فکر می‌کنی «خوب که چه؟» من که از گوشی خودم هم استفاده‌ی خاصی نمی‌کنم. ولی در خیلی موارد کار آدم با این سوال به جاهای باریک می‌کشد. مثلا تا نزدیک صبح نشسته‌ای و مطلب نوشته‌ای برای روزنامه، و روز بعد یکی از دوستان‌ات می‌پرسد «خوب که چه؟» مثل وقتی است که یک جوک تعریف کنی و طرف مقابل‌ات بپرسد «خوب که چه؟» یا مثلا همین امتحان دکترا. خلاصه این برای امروز کافی است.

مسعود.

پ.ن. بشمر چقدر «این» توی این نوشته پیدا می‌شود.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

مارس 17, 2012 در 2:38 ب.ظ.

نوشته شده در خودم

برچسب خورده با ,

فیس‌بوکیدن دوستان

با 5 دیدگاه

باید لیست دوستان در فیس‌بوک را دسته‌بندی کنم. کار ساده‌ای نیست. بر چه اساسی:

بر اساس دوری و نزدیکیِ [احساسی؟ یا عاطفی؟ اِو اِو] چی؟ جغرافیایی؟ جداً؟

بر اساس اینکه هر روز توی فیس‌بوک می‌بینم‌شون یا نه؟ اینم شد معیار؟ اونم برا دوستی؟ من یه دختر خانم از افغانستان هم اَد کرده‌م که به چشم خواهری عین یه سوپرمدله و هر روز هم این‌طرف‌ها پلاسه. خوب اونم بیاد تو گروه اول مثلاً؟ زنم چی می‌گه؟

ها زنم! رابطه‌ی فامیلی چطوره؟ دوستان رو بنا به رابطه فامیلی مرتب کنیم و گند بزنیم به هر چی دوستی و رابطه‌ی فامیلیه. چطوره؟

اصلاً چطوره خلاقانه باشه؟ ها؟

خوب مثلاً بیایم بازی زبانی کنیم. یه گروه می‌شن دوستان. گروه بعد می‌شن دودوستان، یعنی دوستان درجه دو. بعدی می‌شن دودودوستان …

یا مثلا بیایم بر اساس آموزه‌های دینی مرتب کنیم. یه دسته می‌شن گروه ذکات (دانشجوها مثلاً) یه گروه امر به معروف (دوستان پسر مثبت). یه دسته نهی از منکر (دوستان دختر, از دید خانم بنده)

یا اینکه با کلاس‌بازی در بیاریم و همینا رو انگلیسی کنیم. مثلا یه دسته می‌شن The Chosen Seed یعنی تخم و ترکه برگزیده. یه گروه می‌شن The Forsaken یعنی اونایی که به امون خدا ول شدن. یا یه گروه که می‌شن The Companions که یعنی اصحاب و یاران.

شمایی که داری اینو می‌خونی. به احتمال قریب به یقین شما هم جزو دوستان من در فیس‌بوکی. دوست داری تو کدوم دسته باشی؟

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژوئن 26, 2011 در 10:59 ب.ظ.

نوشته شده در خودم

برچسب خورده با ,

چراغ‌های رابطه 10

با 6 دیدگاه

البته باید همه‌روزه به آن‌که دوست می‌داری بگویی «دوستت دارم»، ولی نه ضرورتاً با این واژه‌های توخالی و بی‌تخیل.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

نوامبر 2, 2010 در 8:15 ب.ظ.

نوشته شده در خودم

برچسب خورده با ,

لین‌لی، اسطوره

با 9 دیدگاه

گاهی مجبور می‌شوم از اسطوره‌ها با مریم حرف بزنم. اسطوره‌هایی مثل اشتراک تمام و کمال زن و مرد، مثل امکان تفاهم کامل بین زن و مرد مثل اهمیت رعایت سنت و …

هنوز یاد نگرفته‌ام چطور باید از این‌ها حرف بزنم که ناراحت نشود. هر چند او خوب بلد است ناراحتی‌اش را مستقیم ابراز نکند،‌ و مثلاً فردایش فقط بگوید «دیشب تو خوب خوابیدی؟»

مریم از میان همه‌ی وسایلی که نماینده‌ی کارم هستند، از میان برگه‌ها و فایل‌ها و کتاب‌ها و خودکارهایی که همه یا زیر تخت، یا توی کشوها گم و گور می‌شوند، فقط یکی دو قطعه روی پاتختی گذاشته است که یادم نیست تا حالا از آنها استفاده‌ای کرده باشم: یک جاقلمی با کارت‌های یادداشت و یک وزنه برای نگه داشتن برگه – هدیه‌هایی چوبی و گران‌قیمت با مارک لین‌لی از طرف فیلیپ.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

اکتبر 10, 2010 در 7:28 ب.ظ.

نوشته شده در خودم

برچسب خورده با , ,

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید