ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

بایگانیِ دستهٔ ‘ترانه‌اندیشی

کنترل و مقاومت: Uprising از میوز

با 4 دیدگاه

اتفاقی نیست که بین تمام آهنگ‌های گروه «میوز» (Muse)
این یکی را امروزها بیشتر گوش می‌دهم.

Uprising

Songwriters: Matthew Bellamy

The paranoia is in bloom, the PR

Transmissions will resume, they’ll try to

Push drugs, keep us all dumb down and hope that

We will never see the truth around, so come on

Another promise, another scene, another

Package not to keep us trapped in greed with all the

Green belts wrapped around our minds and endless

Red tape to keep the truth confined, so come on

They will not force us

And they will stop degrading us

And they will not control us

We will be victorious.

شورش

پارانویا گل کرده

و تبلیغات روابط عمومی‌ها از سر گرفته می‌شود

آنها مخدر می‌خورانند تا همه‌مان را گیج نگه دارند

و امیدوارند حقیقت را دور و برمان نبینیم


یک وعده دیگر، یک صحنه‌آرایی دیگر

یک بسته‌ی دیگر تا ما را از خواسته‌مان بیرون بکشند

با نوارهای سبزی که به دور ذهن‌مان کشیده‌اند

و نوارهای قرمز بی‌شماری که حقیقت را پنهان می‌کنند


آنها به ما زور نخواهند گفت

آنها از تحقیر ما دست خواهند کشید

آنها ما را کنترل نخواهند کرد

ما پیروز خواهیم بود.


باید زمانی مفصل درباره مفهوم پساساختارگرایانه‌ی دو واژه‌ی «آنها» و «دیگران» بنویسم. ولی چیزی که در این ترانه مشهود است، توطئه‌ای است که برای کنترل زیردستان از طرف بالادستان اعمال می‌شود، و البته یک تلاش و مقاومت آرمان‌گرایانه و تا اندازه‌ای هم مارکسیستی که زیردستان را فاتحان فردا می‌خواند.

شاید مشهورترین و تجاری‌ترین تصویری که از مقاومت می‌شناسیم، چه‌گوارا باشد. از پوستر و تی‌شرت گرفته تا فیلم و موسیقی، چه‌گوارا نمادی از مقاومت است که چون زیاد (و شاید هم زیادی) استفاده شده است، از معنای اصلی اش تهی شده است. چند سال پیش به بهانه‌ی «بزرگداشت مبارزان انقلابی جهان‌وطنی؛ چ مثل چمران»، فرزندان چه گوارا را از طرف بسیج دانشجویی دعوت کرده بودند به دانشگاه امیرکبیر تهران. آنقدر درباره‌ی عدالت‌خواهی و نقش مذهب و عرفان در اعتقادات چه‌ گوارا سخنرانی کرده بودند که وقتی دخترش به جایگاه می‌رود به شکایت می‌گوید: مارکسیست – لنینیست را نمی‌شود از پدر من جدا کرد. پدر من یک مارکسیست دو آتشه بود و اصلا به خدا اعتقادی نداشت و پیامبرش هم فقط فیدل کاسترو بود! بگذریم. این فقط نمونه‌ی دیگری از همین تهی شدن نمادها از معنای واقعی‌شان بود.

مقاومت می‌تواند در ذهن هر فرد تصویر متفاوتی داشته باشد. برای من، یکی از آرمانی‌ترین تصاویر مقاومت در پرسه‌زن والتر بنیامین متبلور می‌شود: «مردی شیک پوش با کلاه شاپویی و عصا که یک لاک‌پشت را در میانه‌ی شهری مثل پاریس به پیاده‌روی می‌برد.» (این صفحه را در ویکیپدیای فارسی، دوستم عماد آقاجانی ایجاد کرده. طور دیگری بلد نبودم از کارش تشکر کنم.)

اما برای ما تصاویر دم‌دست‌تری از مقاومت وجود دارد، هرچند آگاهانه از آنها می‌گذریم. تصاویری که من را یاد آن جمله‌ی دختر دکتر شریعتی می‌اندازد: خاطره از آرمان خطرناک‌تر است. تصویری که ما از مقاومت داریم اینطور ثبت می‌شود: آزادی اسم بزرگ توست و 12. نمی‌دانم چرا یاد این شعر از لنگستون هیوز افتادم. مو به تن آدم سیخ می‌کند (کاش ترجمه‌ی خوبی ازش پیدا می‌شد).

نهیلیسم: «غمگین کنارش نشسته بودم»

دیدگاهی بگذارید »

نهیلیسم را به خاطر انفعال‌اش دوست ندارم. این که همه چیز پوچ است و از هیچ منطقی پیروی نمی‌کند و سرآخر به سمت ویرانی و فروپاشی است و عاقبت و عقوبتی وجود ندارد یک طرف قضیه است، و این که از این‌ها نتیجه بگیری باید همه چیز را به آنجایت بگیری و انفعال پیشه کنی یک چیز دیگر. ولی اعتراف می‌کنم از بُعد زیباشناختی کمتر چیزی  می‌تواند به پای ادبیاتی که در توصیف و توجیه این شیوه تفکر نوشته می‌شود برسد

این ترانه‌ی نیک کِی‌و (نیک کی‌و سیاه‌بین و مرگ‌اندیش، خواننده‌ای که نمونه‌اش کم پیدا می‌شود) با عنوان «وقتی غمگین کنارش نشسته بودم» نمونه‌ی مثالینی از این‌گونه متنهاست؛ و ویدئویش (یا به قول خودمان، کلیپ‌اش) یکی از بهترین ویدئوهایی است که دیده‌اید. آن کلمه‌ی ترجمه‌ناشدنی آخر، مخصوصاً وقتی با تصویر باز شدن گلی همراه می‌شود که به انفجار بمب اتم کات می‌شود، برق از کله‌ی آدم می‌پراند (اصطلاح ادبی این برق پریدن از زبان لانجینوس رومی می‌شود سابلایم (Sublime) یا «شکوه سخن» با ترجمه‌ی حسینی).

 


 

«As I Sat Sadly By Her Side«

by Nick Cave and the Bad Seeds

From the album «No More Shall We Part»

 


As I sat sadly by her side

The kitten she did gently pass

Over to me and again we pressed

Our different faces to the glass

«That may be very well», I said

«But watch the one falling in the street

See him gesture to his neighbours

See him trampled beneath their feet

All outward motion connects to nothing

For each is concerned with their immediate need

Witness the man reaching up from the gutter

See the other one stumbling on who can not see«

Then she drew the curtains down

And said, «When will you ever learn

That what happens there beyond the glass

Is simply none of your concern?

God has given you but one heart

You are not a home for the hearts of your brothers

And God does not care for your benevolence

Anymore than he cares for the lack of it in others

Nor does he care for you to sit

At windows in judgement of the world He created

While sorrows pile up around you

Ugly, useless and over-inflated«

وقتی غمگین کنارش نشسته بودم

گربه‌ی کوچکش را آرام به من سپرد

و باز صورت‌هایمان را به شیشه چسباندیم

گفتم: «این می‌تونه خیلی هم خوب باشه،

ولی اونی که توی خیابون می‌افته رو ببین

ببین که به همسایه‌هاش دست تکون می‌ده

ببین که زیر پاهاشون له می‌شه.

تموم حرکت‌ها به هیچ ختم می‌شن

چون همه‌شون درگیر نیازای خودشونن،

ببین اون مردی رو که از پایه دار بالا می‌ره

و ببین اون یکی دیگه رو که روی دوش کسی که نمی‌تونه ببینه سوار شده»


 

آن وقت او پرده را پایین کشید و گفت:

«تو کی می‌خوای یاد بگیری؟

چیزی که اون بیرون پشت پنجره می‌گذره

هیچ ربطی به تو نداره.

خدا به تو فقط یه قلب داده

تو که جایی برای قلب‌های برادرات نیستی.

خدا به بخشایندگی تو اهمیتی نمی‌ده

همون‌طور که اهمیتی نمی‌ده که بقیه اون رو نداشته باشن.

اهمیتی هم نمی‌ده که تو بشینی پشت پنجره

و دنیایی که اون آفریده رو قضاوت کنی،

اونم وقتی که غصه‌هایی دور تا دورت رو گرفتن

زشت، بی‌خود، و چندش‌آور»


(«وقتی غمگین کنارش نشسته بودم» / نیک کِی‌و و بد سید / آلبوم «دیگر جدا نخواهیم شد»)


نوشته شده توسط مسعود غفوری

فوریه 28, 2011 در 9:47 ب.ظ.

توطئه (یِ/علیهِ) رسانه: 5=2+2

دیدگاهی بگذارید »

رسانه مفهومی محوری در جامعه‌شناسی و نشانه‌شناسی (یا مجموع آنها، Sociolinguistics) است. نه اینکه همواره دیدی منفی نسبت به این موضوع وجود داشته باشد، ولی شکاکیت نسبت به قدرت ایدئولوژیک آن بسیار مورد تاکید قرار می‌گیرد. بخصوص ایدئولوژی عظیم مصرف‌گرایی که محصول جامعه‌ی پساسرمایه‌داری است. به قول پاترسون در کتاب مصرف و زندگی روزمره، تبلیغات «بوطیقای سرمایه‌داری‌» است که «محصولات را در در ذهن مصرف‌کنندگان تولید می‌کند» و از این راه، «آنها را به نیاز و انتخاب مردم در سطح زندگی روزمره ترجمه می‌کند». بودریار اعتقاد دارد که این موقعیت باعث «کرختی» مردم می‌شود: «یک عدم اطمینان رادیکال درباره‌ی تمایلات، انتخاب‌ها، عقاید و خواسته‌ها.»

بودریار در مقاله‌ی «توده‌ها: انفجار امر اجتماعی در رسانه»، پا را فراتر می‌گذارد و این موقعیت را ناشی از یک استراتژی هوشمندانه از طرف مصرف‌کنندگان رسانه‌ها می‌بیند که در واقع مسئولیت انتخاب‌هایشان را به دوش رسانه‌ها و قدرت پشت آنها محول می‌کنند: «در واقع دیگر نه مسئله‌ی انقلاب، بلکه مسئله‌ی یک محول کردن عظیم مطرح است؛ واگذاری عظیم قدرت نیاز، انتخاب و مسئولیت به دستگاه‌های سیاسی یا فرهنگی، تکنیکی یا کاربردی؛ به هر کسی که وظیفه‌ی سر و سامان دادن به همه‌ی اینها را بر عهده گرفته است.»

این ترانه‌ی رِیدیوهِد را باید با ویدئوی کارتونی‌اش بشنوید. در ضمن، عنوان ترانه به رمان 1984 جورج اورول ارجاع دارد. در آن رمان، پروپاگاندایی به همین مضمون از طرف دولت تبلیغ می‌شود، و شخصیت اول رمان توان قبول آن را ندارد، بر خلاف بقیه که با آن مشکلی ندارند.

 

 

5 = 2 + 2

Radiohead

album: «Hail To The Thief» (2003)

 

Are you such a dreamer

To put the world to rights

I’ll stay home forever

Where two and two always makes a five

I’ll lay down the tracks

Sandbag and hide

January has April showers

And two and two always makes a five

It’s the devil’s way now

There is no way out

You can scream and you can shout

It is too late now

Because you’re not there

Payin› attention


 

تو چنان خیالی می‌بافی

که دنیا را به راه راست ببری؟

من همیشه در خانه می‌مانم

جایی که دو به اضافه‌ی دو همیشه پنج می‌شود

من سنگری می‌چینم از کیسه‌های شن

و پنهان می‌شوم

در ژانویه باران آوریل می‌بارد

و دو به اضافه‌ی دو همیشه پنج می‌شود

اکنون این راه شر است

که از آن رهایی نیست

می‌خواهی فریاد بزن یا جیغ بکش

اکنون خیلی دیر شده

چون تو نیستی

دقت نمی‌کنی


(«5=2+2» / رِیدیوهِد / آلبوم «سلام بر دزد» / 2003)

نوشته شده توسط مسعود غفوری

فوریه 9, 2011 در 6:25 ب.ظ.

دیاسپورا: «جنگل بدون ریشه»

با 4 دیدگاه

وقتی معلم باشی و عادت کرده باشی دنبال ساده و قابل فهم کردن اصطلاحات و مفاهیم بگردی، شاید ترانه‌ها برایت یکی از بهترین منابع باشند. از خطرات سهل‌انگاری‌اش که بگذریم، خیلی وقت‌ها توی ترانه‌ها اشاره‌هایی پیدا می‌شود که توی ذهن تیک می‌زنند. این خواننده‌ها و ترانه‌ها کم نیستند. این اولین نمونه‌اش:

دیاسپورا (Diaspora) یک ریشه‌ی یونانی دارد که از فعل «کاشتن و پخش کردن» و حرف اضافه‌ی «اطراف» تشکیل شده است. در گذشته این واژه برای اشاره به پراکنده شدن قوم یهود از سرزمین‌شان در قرن ششم پیش از میلاد استفاده می‌شد، اما امروزه و بخصوص در جامعه‌شناسی و نقدهایی مثل نقد پسااستعمارگرایانه، دیاسپورا را برای اشاره به جوامعی استفاده می‌کنند که زبان و فرهنگ مشترکی دارند و قبلا یک ملت محسوب می‌شدند، ولی به دلایل متعددی در کشورهای دیگر پخش و پلا شده‌اند. ما نمونه‌های زیادی از این‌گونه پراکنده شدن را سراغ داریم، مثل پراکندگی ایرانی‌ها در تمام نقاط دنیا بخصوص آمریکا و کشورهای عربی، پراکنده شدن افغان‌ها به دلیل جنگ داخلی، پراکنده شدن مردمان آسیای جنوب شرقی به دلایل اقتصادی، و ….

اینجا هم می‌توانید بیشتر درباره دیاسپورا بخوانید. هر وقت این ترانه‌ی آشنا را می‌شنوم، تصویری از شرایط و حال و هوای مردمی که دیاسپورا خوانده می‌شوند در ذهنم جرقه می‌زند:

توی خونه‌مون به ما می‌گن فراری

توی غربت دم به دم انگشت‌نگاری

دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم

بیرون خونه می‌گن ما تروریست‌ایم

وقتی خونه شده بود مثل جهنم

ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

حالا تو برزخ بدبینی اسیریم

نمی‌تونیم ریشه‌مون‌و پس بگیریم

نمی‌تونیم ریشه‌مون‌و پس بگیریم

 

چاره‌ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگار این‌و رو پیشونی‌مون نوشتن

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

ما همین‌ایم جنگل بدون ریشه

ما همین‌ایم جنگل بدون ریشه

(آهنگ: «جنگل بدون ریشه» / خواننده: سیاوش قمیشی / ترانه سرا: یغما گلرویی / آلبوم: «رگبار»)

نوشته شده توسط مسعود غفوری

ژانویه 31, 2011 در 11:46 ق.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید