ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

بایگانیِ دستهٔ ‘آفتاب گراش

کشور آخرین‌ها

با 12 دیدگاه

حس می‌کنم آن قدر اطراف‌ام سریع تغییر می‌کند که گاهی مجبور می‌شوم بایستم و آشوب دور و برم را نگاه کنم. انگار نشسته‌ایم توی یک رولرکاستر و هر دم به گوشه‌ای پرت می‌شویم. تمام سعی‌ام این است که دست‌ام از واقعیت ول نشود. هر راهی را آزمایش می‌کنم تا راهی بیابم برای دویدن با دنیایی که انگار شتاب گرفته به سمت فروپاشی. می‌دوم، ولی گاهی که مکثی می‌کنم، از این همه تغییرات … می‌ترسم؟

یک کلاس شش نفره زبان تخصصی در دانشگاه علمی کاربردی انداختند گردن‌ام، شامل دانشجوهایی که ترم قبل افتاده بودند و حالا در ترم آخر تحصیل‌شان باید این درس را پاس کنند. امروز جلسه‌ی آخرشان بود. وقتی رفتند بیرون، حس کردم اینها حتی یک کلمه هم از کلاس من چیزی یاد نگرفته‌اند. بگذریم از این که هر کدام چند جلسه غیبت داشتند و بدون کتاب می‌آمدند و وسط کلاس با موبایل بازی می‌کردند و … این من بودم که نتوانسته بودم کمترین تاثیری در این بی‌انگیزگی یا بی‌خیالی ایجاد کنم. اگر همان موقع از تدریس دست می‌کشیدم حق‌ام بود.

امروز به این پست فکر می‌کردم، و این که از آن همه چه چیزی مانده. دقت که می‌کنم، لایه‌ای از خاکستر این تصویر را پوشانده، انگار که با فوتوشاپ آن را دست‌کاری کرده باشند. حتی آی‌پاد هم موسیقی خوبی نمی‌داد.

ولی این لحظه‌های مکث باید بگذرد. باید دوباره نفس بگیری برای دویدن دوباره. درجا زدن خطرناک‌تر از همراه شدن است. فقط باید به آن لحظه‌ها پابند باشی، تا نکند که یک وقت تعریف‌ات کنند و حل شوی در در این سیلی که رو به فراموشی می‌رود.

و امشب اولین شماره‌ی آفتاب گراش را برای غلط‌گیری از محمد گرفتم. باید دوباره پروفایل‌ام را عوض کنم. باید یک دسته‌ی تازه برای این وبلاگ بسازم. قرار است دوباره بدویم تا تعریفی دوباره از خودمان بدهیم.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 26, 2010 در 1:23 ق.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید