فلوت جاماییکایی
مرد جرعهی خیلی کوچکی از نوشیدنیاش را سر کشید. با یک انگشت، نی را کنارهی لیوان چسبانیده بود. با این وجود، ته نی کمی بالا آمد و نزدیک بود لباساش حسابی از نوشیدنی خراب شود. لیوان را به دقت روی پد کاغذی گذاشت. لحظهای آن را بلند کرد و چند لحظهای به دایرهی بزرگی که درست شده بود نگاه کرد. سعی کرد لیوان را درست روی همان دایره بگذارد. دوباره لیوان را بلند کرد. دایره دو تا شده بود. دوباره لیوان را گذاشت روی دایره اول. باز هم نشد. دایرهها الآن سه تا شده بودند. پد کاغذی را بلند کرد و یک دانهی شن را از زیر آن بیرون آورد و چند لحظهای آن را برانداز کرد. ناگهان آن را به شدت پرت کرد طرف دریا. به طرف دریا خیره شد. جایی که خورشید داشت غروب میکرد، جزیرهای پیدا بود. چشماناش را تنگ کرد شاید چیز بیشتری ببیند. آهی کشید. ناگهان دوباره به لیواناش و تکه لیموی روی آن نگاه کرد. نی را دوباره با دقت به دیوارهی لیوان چسباند، و لیوان را بالا برد تا یک جرعه دیگر سر بکشد. همانطور که لیوان را بالا میآورد، از کنارهی لیوان به دختر روبهروییاش نگاهی انداخت. دخترک ششساله همچنان کنار خواهرش دراز کشیده بود و با دقت او را نگاه میکرد.
فوق العاده است،وخیال انگیز
ولی بی انصاف چرا افکار خواننده
بی نوا راتوی دایرهای تو در تو و کم اهمیت
سر می دوانی و …
حسن تقیزاده
دسامبر 10, 2011 در 5:48 ب.ظ.
از ابژکتیوش خوشم آمد و از سابژکتیوش خیلی سر در نیاوردم.
این به اون در!
Raheleh Bahador
دسامبر 21, 2011 در 11:06 ب.ظ.
مثل گزارش بود کنش درش به چشم نمی آمد یا من باید دیدم را نسبت به داستانک عوض کنم نمی دانم.لذت چسب زخم را نداشت.اسمش هم چرا جاماییکایی؟!
drrahmanian
ژانویه 8, 2012 در 12:19 ب.ظ.