ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

فرینج: مرز پیشرفت علمی و جنایت با حضور تن‌تن و پروفسور بالتازار

با 3 دیدگاه

دکتر بیشاپ: قدیمی‌ترین رویای آدمی چه بوده؟

استرید: صلح جهانی؟!

دکتر بیشاپ: به هیچ وجه! اون یک مفهومِ ساختگیِ اجتماعیه که به خاطر آگاهی ما از میرا بودن خودمون بهمون تحمیل شده. [...] ولی بزرگ‌ترین خواسته‌ی آدم‌های ضعیف و ستم‌دیده چیه؟ خواسته‌ی آدمی که آتش‌اش رو رقیبی دزدیده که تنها مزیت‌اش بر اون، شانس داشتن اندامی بزرگ‌تر بوده؟ … ساده بگم: «کشتن با فکر». با آرزوی مرگ، کسی رو کشتن. قتل با ذهن.


این دیالوگ از فصل اول سریال «فرینج» (Fringe) که بین دانشمند عجیب و غریب و دستیارش رد و بدل می‌شود، به بهترین وجه تم کلی سریال را نشان می‌دهد: مرزهای فکر بشر و پیشرفت علم، و ارتکاب جنایت. به عبارت دیگر، سازندگان این سریال آنقدر هوشمند بوده‌اند که دست گذاشته‌اند روی دو تا از مهمترین موضوعات داغ دنیای جدید، یا دنیای آمریکایی بعد از 11 سپتامبر: مرز پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی؛ و تروریسم. دو اپیستمی که آگاهی ما را درباره‌ی دنیای اطراف‌مان شکل می‌دهند.

البته این که یک سریال روی موتیف‌های خاصی پافشاری کند و از این طریق خودش را به مخاطب قالب کند، موضوعی است که از لحاظ تجاری بدیهی است. بالاخره سازندگان می‌خواهند سریال‌شان بیننده داشته باشد و بفروشد. سریال درجه چندمی مثل «اسپارتاکوس» هم این قاعده را به ساده‌ترین شکل رعایت می‌کند و از دو مقوله‌ی بسیار دمِ دستی (و البته بسیار کاربردی!) استفاده می‌کند که همیشه جواب می‌دهد: یکی سکس، و دیگری خشونت عریان. ولی هوشمندی سازندگان سریالی مثل «فرینج» را می‌توان حداقل در دو نکته به صورت واضح مشاهده کرد: یکی این که دو مقوله‌ی تخصصی و بسیار فراتر از گفتمان روزمره را با قدرت تخیل افسارگسیخته‌ای در هم می‌آمیزند و آن را طوری به خورد مخاطب می‌دهند که او حس کند از هر دو سر در آورده است.

دنیای سریال در رفت و آمدی دایمی بین ساختمان اف بی آی و دانشگاه هاروارد می‌گذرد. در هر اپیزود از سریال، جنایتی مافوق تصور و معمولا جمعی اتفاق می‌افتد، و اُلیویا دانِم، مامور اف بی آی و شخصیت اول داستان، باید با کمک دکتر بیشاپ و احتمالا پسرش، پیتر، راز جنایت را که معمولن به مباحث تخصصی علمی مثل فیزیک و شیمی و … ربط دارند، کشف کند. از طریق همین خط‌های داستانی، موضوعاتی جنایی مثل بیوتروریسم و دزدی از طریق جابجایی زمانی و مکانی، به مفاهیمی کاملا تخصصی مثل دست‌کاری ژنتیکی، هوش مصنوعی، سایکوکینِسیس و … مرتبط می‌شوند. شاید الآن حس کنید که خوب، پس این سریال مخاطبان خاصی دارد چون مسائل تخصصی زیادی در آن مطرح می‌شود. ولی همانطور که گفتم، هوشمندی سریال دقیقا همین جایی است که این مسائل تخصصی را خیلی ساده به مخاطب ارائه می‌کند. واضح است که در این ساده‌سازی، بخش زیادی از مباحث علمی ناقص می‌شود و شاید اصلا غلط به خورد مخاطب برود؛ ولی این مساله‌ی این سریال نیست!

و این تازه نیمی از حساب و کتاب سریال است. مثل بیشتر سریال‌های آمریکایی، سازندگان «فرینج» از کلیت داستان غافل نبوده‌اند و علاوه بر خط داستانی جذاب در هر اپیزود، یک خط داستانی کلی هم در داستان گذاشته‌اند که سیزن‌ها (فصل‌های) آن را به هم وصل می‌کند؛ و برای این‌جاست که یکی از بزرگ‌ترین روایت‌های دنیای فیزیک رزرو شده است: دنیاهای مجازی. مفهومی که حتی خود فیزیک‌دان‌ها هم در توضیح‌اش محتاط‌اند.

نکته‌ی دومی که هوشمندی سازندگان را خیلی خوب نشان می‌دهد، جواب‌هایی است از لحاظ خط داستانی، شخصیت‌پردازی و تماتیک به انتظارات فرمی و ژانری مخاطب می‌دهد. بارزترین شکل این نکته را در مورد دکتر بیشاپ می‌توان دید. فکر می‌کنید دانشمندی که در این گونه تحقیقات دخیل می‌شود چه طور آدمی است؟ از یک دیدگاه اسطوره‌ای‌شده: فراموش‌کار، دست و پا چلفتی و با عادت‌های عجیب و غریب و حتی احمقانه، که بالاخره جواب هر سوالی را هم در آستین دارند. چیزی مثل پروفسور بالتازار! این همان تصویری است که از دکتر بیشاپ در سریال ارائه می‌شود. اگر این دانشمند پسری داشته باشد چه؟ او باهوش، فرز و خلاق است، ولی از دانش‌اش در راه‌های غیرعلمی، و شاید هم خلاف، استفاده می‌کند. پیتر بیشاپ هم همین‌طور؛ و همین‌طور دیگر شخصیت‌ها. از جنبه‌ی تماتیک هم این سریال خیلی خیلی آمریکایی است، و این را در تاکید زیاد بر روی مفهوم خانواده می‌شود دید. حتی در بیشتر جنایت‌هایی که رخ می‌دهد، یک نفر برای نجات عشق‌اش، زن‌اش یا فرزندش تلاش می‌کند. خط داستانی کلی سریال هم از آنجایی شروع می‌شود که دکتر بیشاپ برای نجات پسرش به دنیایی دیگر سفر می‌کند؛ و به سمت آنجایی می‌رود که الیویا دانم و پیتر ازدواج کنند و با دکتر یک خانواده تشکیل دهند.

«مرز» بهترین معادلی است که برای Fringe پیدا کردم. این اسم دقیقا نکته‌ای را نشانه گرفته است که همیشه مورد سوال عامی و دانشمند بوده است: مرز دانش بشری کجاست؟ آیا چیزی وجود دارد که آدمی نباید جواب‌اش را بداند؟ آیا آزمودن بعضی چیزها، مثل کلونینگ، به معنای پا گذاشتن در حیطه‌ی قدرت الهی است؟ توی سریال زیاد به این سوال پرداخته می‌شود، ولی قرار نیست جواب این سوالات را اینجا پیدا کنید؛ شما قرار است فقط سرگرم شوید.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 4, 2011 در 4:39 ب.ظ.

3 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. همان‌طور که نوشتی این سریال تخیلات گسترده و علاقه من به موضوعات علمی را تا جایی ارضاع می‌کند ولی در اواخر فصل سوم فیلم رو به زوال می‌رود. یک جورهایی کارگردان به تقلا برای نگه‌داشتن مخاطب می‌افتد. همین باعث آزار من می‌شود.

    محمدامین

    دسامبر 5, 2011 در 2:08 ق.ظ.

    • ظاهرا قرار هم بر این بوده که آخر فصل سه دیگر سریال تمام شود. ولی خوب، حس کرده‌اند هنوز هم می‌شود ازش پول در آورد.
      حس‌شان از نظر من هم درست نبوده. یکی به خاطر اینکه داستان «رو به زوال رفته»، و یکی هم به این خاطر که کور خوانده‌اند، از ماها که نمی‌توانند پولی به دست یاورند.
      زنده باد اسماعیل و داونلود منیجرش!

      مسعود غفوری

      دسامبر 8, 2011 در 7:44 ب.ظ.

  2. می‌ذارم توی لیست تا ببینم.

    محمد خواجه‌پور

    دسامبر 5, 2011 در 7:01 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 55 مشترک دیگر بپیوندید