ايزوپ

سنگينی تمام قصه های گفته و نگفته روی دوش ماست

بایگانیِ دسامبر 2011

از «میانه ماه مارس» بر حذر باش

با 2 دیدگاه

«فیلم سیاسی» از آن اصطلاحات دردسرساز است. تعداد این فیلم‌ها هم به چند فیلم (یکی دو فیلم خوب) در هر سال محدود است. این ژانر یا ساب‌ژانرِ عبوث و جدی، طرف‌داران خیلی زیادی ندارد. برای من فیلم سیاسی مترادف بوده با اولیور استون، فرانسیس فورد کاپولا، و چند نفر دیگر. الآن دیگر با خیال راحت، بعد از «سیریانا»، «شب خوش، و موفق باشید»، و این فیلم آخری یعنی «میانه ماه مارس»، جورج کلونی هم به این اسم‌ها اضافه شده است. فیلمی که او تازگی ساخته و در آن نقش دوم را بازی کرده، درباره‌ی بازی سیاست و اهمیت آدم‌های پشت صحنه‌ی آن است. پوستر فیلم بسیار هوشمندانه است: چه کسی قرار است رییس جمهور آینده باشد، سناتور که عکس‌اش روی جلد تایمز می‌رود، یا مشاورش که او را روی جلد می‌برد؟

اگر دنبال معنای عبارت «میانه ماه مارس» (The Ides of March) می‌گردید و به دیکشنری مراجعه کردید, احتمالا فقط این را می‌بینید: «عيد، (در گاهنامه قديم روم)
روز پانزدهم مارس و مه و ژوئيه و اکتبر، و سيزدهم ماههاى رومى». این که هیچ. اهمیت این روز در اتفاقی است که در سال 44 قبل از میلاد در روم افتاد: این همان روزی بود که جولیوس سزار، امپراتور روم، به قتل رسید. یک پیشگو قبلا به او این وعده را داده بود: «از میانه ماه مارس بر حذر باش». ویلیام شکسپیر صحنه‌ی مرگ او را احتمالا بهتر از هر کسی تصویر می‌کند: بزرگان رم در مجلس سنای این شهر توطئه می‌کنند که (برای جلوگیری از خودکامگی احتمالی سزار) او را به قتل برسانند. برای این که مسئولیت این قتل به گردن هیچکدام نیفتد، هر کدام خنجری می‌کشند و همگی دستشان را به خون سزار آغشته می‌کنند. اما چرا این عنوان برای فیلم انتخاب شده است؟

قطعا باید قتلی اتفاق افتاده باشد، و عده‌ی زیادی هم در آن دست داشته باشند. دختری که در فیلم می‌میرد، فقط نشانه ای از تظاهر بیرونی این قتل است. در وجه بزرگ‌تر و سمبلیک قضیه، این «اخلاقیات» است که به قتل می‌رسد. و همه در آن نقش دارند: چه سناتور متجاوز، چه برنامه‌ریز تبلیغاتی رقیب که آدم‌ها را مثل مهره شطرنج کنار می‌زند، چه روزنامه‌نگاری که فقط دنبال معامله است، و چه حتی دختری که در میانه‌ی معرکه‌ی سیاست شلنگ‌تخته می‌اندازد و خودش را قربانی می‌کند. اما نقش «بروتوس» را در داستان ژولیوس سزار، اینجا شخصیت اول فیلم، استفن می‌یرز (با نقش‌آفرینی معرکه‌ی رایان گاسلینگ) بازی می‌کند. او کسی است که از همه داناتر است، و صحنه‌گردان نهایی این بی‌اخلاقی می‌شود، در صورتی که خودش از ابتدا روحیه‌ای خلاف این رفتار را داشت.

از این جهت، شخصیت اول فیلم یعنی استفن، به شدت یادآور مایکل (با بازی آل پاچینو) در فیلم «پدرخوانده» است: هر دو آنها آرام آرام از قالب آدم‌های ساده و خوش‌قلب در می‌آیند و به هیولایی تبدیل می‌شوند که برای رسیدن به قدرت، هیچ چیزی جلودارشان نیست.

مطمئن باشید که این فیلم را در تلویزیون خواهید دید. آن قدر درباره‌ی سیاست بدبینانه است … البته خوب، درباره‌ی سیاست آمریکا …، سیاست ما که از این چیزها ندارد …، خلاصه، که صدا و سیما را بسیار خوش می‌آید و حتما آن را پخش خواهد کرد. منتظرم که چند تا جمله‌ی ضدِ سیاستِ آمریکایی را هم از زبان دوبلور جورج کلونی بشنوم! ضمنا این فیلم در جوایز گلدن گلوب هم نامزد جایزه بهترین فیلم درام، بهترین کارگردانی، بهترین فیلم‌نامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد شده است.


ژانر: دراما، سیاسی

کارگردان: جورج کلونی

نویسندگان: جورج کلونی، گرنت هسلو و …

بازیگران: رایان گاسلینگ، جورج کلونی، فیلیپ سیمور هافمن، پل جیاماتی، ماریسا تومی، ایوان ریچل وود

محصول: آمریکا 2011

مدت: 101 دقیقه

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 22, 2011 در 1:09 ق.ظ.

فلوت جاماییکایی

با 3 دیدگاه

مرد جرعه‌ی خیلی کوچکی از نوشیدنی‌اش را سر کشید. با یک انگشت، نی را کناره‌ی لیوان چسبانیده بود. با این وجود، ته نی کمی بالا آمد و نزدیک بود لباس‌اش حسابی از نوشیدنی خراب شود. لیوان را به دقت روی پد کاغذی گذاشت. لحظه‌ای آن را بلند کرد و چند لحظه‌ای به دایره‌ی بزرگی که درست شده بود نگاه کرد. سعی کرد لیوان را درست روی همان دایره بگذارد. دوباره لیوان را بلند کرد. دایره دو تا شده بود. دوباره لیوان را گذاشت روی دایره اول. باز هم نشد. دایره‌ها الآن سه تا شده بودند. پد کاغذی را بلند کرد و یک دانه‌ی شن را از زیر آن بیرون آورد و چند لحظه‌ای آن را برانداز کرد. ناگهان آن را به شدت پرت کرد طرف دریا. به طرف دریا خیره شد. جایی که خورشید داشت غروب می‌کرد، جزیره‌ای پیدا بود. چشمان‌اش را تنگ کرد شاید چیز بیشتری ببیند. آهی کشید. ناگهان دوباره به لیوان‌اش و تکه لیموی روی آن نگاه کرد. نی را دوباره با دقت به دیواره‌ی لیوان چسباند، و لیوان را بالا برد تا یک جرعه دیگر سر بکشد. همان‌طور که لیوان را بالا می‌آورد، از کناره‌ی لیوان به دختر روبه‌رویی‌اش نگاهی انداخت. دخترک شش‌ساله همچنان کنار خواهرش دراز کشیده بود و با دقت او را نگاه می‌کرد.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 8, 2011 در 7:34 ب.ظ.

نوشته شده در داستانک

برچسب خورده با , ,

فرینج: مرز پیشرفت علمی و جنایت با حضور تن‌تن و پروفسور بالتازار

با 3 دیدگاه

دکتر بیشاپ: قدیمی‌ترین رویای آدمی چه بوده؟

استرید: صلح جهانی؟!

دکتر بیشاپ: به هیچ وجه! اون یک مفهومِ ساختگیِ اجتماعیه که به خاطر آگاهی ما از میرا بودن خودمون بهمون تحمیل شده. [...] ولی بزرگ‌ترین خواسته‌ی آدم‌های ضعیف و ستم‌دیده چیه؟ خواسته‌ی آدمی که آتش‌اش رو رقیبی دزدیده که تنها مزیت‌اش بر اون، شانس داشتن اندامی بزرگ‌تر بوده؟ … ساده بگم: «کشتن با فکر». با آرزوی مرگ، کسی رو کشتن. قتل با ذهن.


این دیالوگ از فصل اول سریال «فرینج» (Fringe) که بین دانشمند عجیب و غریب و دستیارش رد و بدل می‌شود، به بهترین وجه تم کلی سریال را نشان می‌دهد: مرزهای فکر بشر و پیشرفت علم، و ارتکاب جنایت. به عبارت دیگر، سازندگان این سریال آنقدر هوشمند بوده‌اند که دست گذاشته‌اند روی دو تا از مهمترین موضوعات داغ دنیای جدید، یا دنیای آمریکایی بعد از 11 سپتامبر: مرز پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی؛ و تروریسم. دو اپیستمی که آگاهی ما را درباره‌ی دنیای اطراف‌مان شکل می‌دهند.

البته این که یک سریال روی موتیف‌های خاصی پافشاری کند و از این طریق خودش را به مخاطب قالب کند، موضوعی است که از لحاظ تجاری بدیهی است. بالاخره سازندگان می‌خواهند سریال‌شان بیننده داشته باشد و بفروشد. سریال درجه چندمی مثل «اسپارتاکوس» هم این قاعده را به ساده‌ترین شکل رعایت می‌کند و از دو مقوله‌ی بسیار دمِ دستی (و البته بسیار کاربردی!) استفاده می‌کند که همیشه جواب می‌دهد: یکی سکس، و دیگری خشونت عریان. ولی هوشمندی سازندگان سریالی مثل «فرینج» را می‌توان حداقل در دو نکته به صورت واضح مشاهده کرد: یکی این که دو مقوله‌ی تخصصی و بسیار فراتر از گفتمان روزمره را با قدرت تخیل افسارگسیخته‌ای در هم می‌آمیزند و آن را طوری به خورد مخاطب می‌دهند که او حس کند از هر دو سر در آورده است.

دنیای سریال در رفت و آمدی دایمی بین ساختمان اف بی آی و دانشگاه هاروارد می‌گذرد. در هر اپیزود از سریال، جنایتی مافوق تصور و معمولا جمعی اتفاق می‌افتد، و اُلیویا دانِم، مامور اف بی آی و شخصیت اول داستان، باید با کمک دکتر بیشاپ و احتمالا پسرش، پیتر، راز جنایت را که معمولن به مباحث تخصصی علمی مثل فیزیک و شیمی و … ربط دارند، کشف کند. از طریق همین خط‌های داستانی، موضوعاتی جنایی مثل بیوتروریسم و دزدی از طریق جابجایی زمانی و مکانی، به مفاهیمی کاملا تخصصی مثل دست‌کاری ژنتیکی، هوش مصنوعی، سایکوکینِسیس و … مرتبط می‌شوند. شاید الآن حس کنید که خوب، پس این سریال مخاطبان خاصی دارد چون مسائل تخصصی زیادی در آن مطرح می‌شود. ولی همانطور که گفتم، هوشمندی سریال دقیقا همین جایی است که این مسائل تخصصی را خیلی ساده به مخاطب ارائه می‌کند. واضح است که در این ساده‌سازی، بخش زیادی از مباحث علمی ناقص می‌شود و شاید اصلا غلط به خورد مخاطب برود؛ ولی این مساله‌ی این سریال نیست!

و این تازه نیمی از حساب و کتاب سریال است. مثل بیشتر سریال‌های آمریکایی، سازندگان «فرینج» از کلیت داستان غافل نبوده‌اند و علاوه بر خط داستانی جذاب در هر اپیزود، یک خط داستانی کلی هم در داستان گذاشته‌اند که سیزن‌ها (فصل‌های) آن را به هم وصل می‌کند؛ و برای این‌جاست که یکی از بزرگ‌ترین روایت‌های دنیای فیزیک رزرو شده است: دنیاهای مجازی. مفهومی که حتی خود فیزیک‌دان‌ها هم در توضیح‌اش محتاط‌اند.

نکته‌ی دومی که هوشمندی سازندگان را خیلی خوب نشان می‌دهد، جواب‌هایی است از لحاظ خط داستانی، شخصیت‌پردازی و تماتیک به انتظارات فرمی و ژانری مخاطب می‌دهد. بارزترین شکل این نکته را در مورد دکتر بیشاپ می‌توان دید. فکر می‌کنید دانشمندی که در این گونه تحقیقات دخیل می‌شود چه طور آدمی است؟ از یک دیدگاه اسطوره‌ای‌شده: فراموش‌کار، دست و پا چلفتی و با عادت‌های عجیب و غریب و حتی احمقانه، که بالاخره جواب هر سوالی را هم در آستین دارند. چیزی مثل پروفسور بالتازار! این همان تصویری است که از دکتر بیشاپ در سریال ارائه می‌شود. اگر این دانشمند پسری داشته باشد چه؟ او باهوش، فرز و خلاق است، ولی از دانش‌اش در راه‌های غیرعلمی، و شاید هم خلاف، استفاده می‌کند. پیتر بیشاپ هم همین‌طور؛ و همین‌طور دیگر شخصیت‌ها. از جنبه‌ی تماتیک هم این سریال خیلی خیلی آمریکایی است، و این را در تاکید زیاد بر روی مفهوم خانواده می‌شود دید. حتی در بیشتر جنایت‌هایی که رخ می‌دهد، یک نفر برای نجات عشق‌اش، زن‌اش یا فرزندش تلاش می‌کند. خط داستانی کلی سریال هم از آنجایی شروع می‌شود که دکتر بیشاپ برای نجات پسرش به دنیایی دیگر سفر می‌کند؛ و به سمت آنجایی می‌رود که الیویا دانم و پیتر ازدواج کنند و با دکتر یک خانواده تشکیل دهند.

«مرز» بهترین معادلی است که برای Fringe پیدا کردم. این اسم دقیقا نکته‌ای را نشانه گرفته است که همیشه مورد سوال عامی و دانشمند بوده است: مرز دانش بشری کجاست؟ آیا چیزی وجود دارد که آدمی نباید جواب‌اش را بداند؟ آیا آزمودن بعضی چیزها، مثل کلونینگ، به معنای پا گذاشتن در حیطه‌ی قدرت الهی است؟ توی سریال زیاد به این سوال پرداخته می‌شود، ولی قرار نیست جواب این سوالات را اینجا پیدا کنید؛ شما قرار است فقط سرگرم شوید.

نوشته شده توسط مسعود غفوری

دسامبر 4, 2011 در 4:39 ب.ظ.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 71 مشترک دیگر بپیوندید