بایگانیِ ژوئیه 2011
«این داستان یه جورایی بامزهست»: کجایند هولدنهای جدید؟
من هیچوقت به این فکر نکردهام که هولدن کالفیلد، که آخر حرفهایش متوجه میشویم توی یک آسایشگاه روانی افتاده، چطور وقت میگذراند و یا بعدش که میآید بیرون چکار میکند. ولی خیلیها هستند که این سوال را میپرسند و دلشان میخواهد بدانند آخر داستان چه بلایی سر هولدن میآید. بعید نیست یکی از این آدمها، نِد ویزینی باشد، نویسنده رمان It’s Kind of a Funny Story که فارسیاش میشود «این داستان یه جورایی بامزهست». ظاهرا فیلمی که بر اساس این رمان و با همین عنوان هم ساخته شده، به داستان وفادار بوده، و این یعنی احتمالا سازندگان فیلم، آنا بودِن و رایان فلِک، هم همین سوال را داشتهاند.
این وبسایت نویسنده رمان، نِد ویزینی، است. عجیب نیست که اولین پستی که میبینید، این عنوان را دارد: «شصتمین سالگرد تولد ناتور دشت: هولدن کالفیلدهای جدید کجایند؟» و در واقع مقالهای است که او برای نشریهی The Daily Beast نوشته است. این هم تصویر روی جلد کتاب:

دیدن شباهتها بین هولدن و کرِگ گیلنِر سخت نیست و از همان چند دقیقه توی چشم میزند. کرگ نوجوان است، شاید اصلا 16 ساله باشد. احساس افسردگی شدید میکند، تا حدی که اول فیلم در خیالش دست به خودکشی میزند. عاشق یک دختر همکلاسی است که با یکی دیگر روی هم ریخته است. پدر و مادری دارد که پولدارند ولی درکاش نمیکنند. او حتی یک خواهر کوچکتر هم دارد. و قرار است به یک مدرسهی گرانقیمت برود. تا اینجا او کپی هولدن است.
ولی چیزی که فاصلهی او با هولدن را نشان میدهد، حساسیت شدیدش به شخصیت آدمهاست. حسی که انزجار و عشق را همزمان با خود دارد. هولدن مثل اسفند روی آتش است، با کوچکترین نشانهای از «شر» از جا میپرد؛ و البته با کوچکترین نشانهای از خوبی عاشق طرف میشود. نمیتواند وجود هر دوی اینها را در وجود آدمها بپذیرد. به خودش هم همین قدر سختگیر است. میشود ساعتها دربارهی اینکه او چه چیزی را شر و چه چیزی را خوبی میداند صحبت کرد، ولی شاید اصلیترین «شر»ها برای او دورویی، خودنمایی، و غرق شدن در دنیای رقابت و سرمایه باشد. به خاطر همینهاست که او از این مردم نیست، دیوانه است. تازه آخر داستان است که یاد میگیرد کمی از حساسیتاش کم کند و با آدمها و خوبی و شر درونیشان کمی کنار بیاید. این حساسیت، این دیوانگی را در وجود کرگ نمیبینیم. یعنی به این شدت نمیبینیم.
تازه، کرگ اصلا بلد نیست مثل هولدن حرف بزند، و یک نفر را با دو تا جمله نابود کند. لحن تند و تیز هولدن، طعنهها و متلکها، حتی فحشهایش، هنوز هم بین رمانهای آمریکایی کمنظیر است و فقط با زبان «هاکلبری فین» قابل مقایسه است. کرگ موقع مجادله با هولدن قطعاً کم میآورد.
«این داستان یه جورایی بامزهست» فیلم خوبی است، ولی نه خیلی خوب. زاک گالیفیانیکس البته مثل همیشه بامزه است. ولی شاید تمام خوبی فیلم به این باشد که وقتی شخصیت اولش را با هولدن مقایسه میکنید، خیلی گند نمیزند و از مقایسه پشیمانتان نمیکند. یعنی خدا را شکر، جوابی که به آن سوال اولی میدهد (اینکه هولدن در آن آسایشگاه چه غلطی میکند؟) خیلی توی ذوق نمیزند.

نام فیلم: این داستان یه جورایی بامزهست
ژانر: کمدی / درام
کارگردان: آنا بودِن و رایان فلِک
نویسنده فیلمنامه: خودشان، بر اساس رمانی به همین نام نوشته ند ویزینی
بازیگران: کر گیلکرایست، زاک گالیفیاناکیس، اما رابرتس
محصول: آمریکا 2011
زمان: 101 دقیقه
موی کجای معشوق؟
دست کم گرفتن نقش سنتهای ادبی در فهم متون بعضی وقتها اصلا درست نیست. این سنتها قراردادهایی هستند بین نویسنده و خواننده، و هر دو طرف باید آن را رعایت کنند. مثلا وقتی یک شاعر یا نویسنده با اطمینان و احساس از موی معشوق مینویسد، این اطمینان را از آنجا کسب می کند که خوانندههایش میدانند، یعنی یاد گرفتهاند که اینطور درک کنند، که او دارد دربارهی «موی سر» معشوق حرف میزند؛ وگرنه همه میدانند که مو روی جاهای زیادی از بدن زن و مرد میروید. در نتیجه علیرغم این آشنایی، کسی به موی دماغ یا موی زیربغل معشوق فکر نمیکند. باور کنید من تا همین یک سال پیش نمیدانستم که کنارهی دماغ آدم هم مو در میآید.
اندر باب عناصر چهارگانه و لزوم دخالت چیزی از جنس شیطان در آفرینش انسان
چهار عدد تکرارشدهای است. چهار فصل، چهار دوران زندگی، چهار طبع انسانی و چهار عنصر اصلی (عناصر اربعه) تنها چند نمونه از نقش آن در اسطورههای انسانی است.
در تشکیل کائنات، چهار عنصر اصلی یعنی خاک، آب، باد و آتش با هم ترکیب شدند. در تشکیل هر موجود دیگری هم نسبتی از این چهار عنصر با هم ترکیب میشوند. خاک درجه پستتری داشته، و آتش در بالاترین مرتبه بوده است.
برای آفرینش انسان، خاک با آب مخلوط شد و نفس در آن دمیده شد. آتش هم باید جایی میداشت.
قدری از عنصر چهارم در ترکیب انسان وجود دارد.
و آتش همان عنصری است که شیطان از آن است.

بوی خوش زن: یو جاست تنگو آن
-
ادبیات و تئاتر و سینما با دیالوگ و شاید بیشتر با مونولوگ زندهاند. این اعتقاد، خلقالساعه نیست. از هملت شکسپیر مونولوگ «بودن یا نبودن» را تکرار میکنیم، و از راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی، مونولوگ رابرت دونیرو جلوی آینه را. خوب میدانم اگر همین الآن آن مونولوگ انتهایی ناتور دشت سلینجر را برای هزارمین بار بخوانم، اشکام شره میکند. یا آن دیالوگ آخر بین فرانی و زویی. همین دیشب یک مونولوگ دیگر به این لیست اضافه کردم: مونولوگ نهایی آل پاچینو در بوی خوش زن مارتین برست.
-
چند وقتی است دارم بهترین فیلمهایی که توی عمرم دیدهام را دوباره، و شاید چندباره میبینم. خداییش حالی به آدم میدهد که نظیر ندارد. بوی خوش زن را سالها پیش روی ویاچاس یا همان کاست ویدئویی دیده بودم. داستان کلنل بازنشستهی نابینایی که به آخر خط رسیده و میخواهد قبل از اینکه در یک هتل گرانقیمت مغزش را متلاشی کند، این چند روز آخر را تا تهش برود، و پسری که گرفتاریهای خودش را در مدرسه دارد و مجبور میشود با او همراه شود. ته داستان را میتوانید حدس بزنید مگر نه؟
-
خدایا آنهایی را که فیلمها را فقط به خاطر تهشان میبینند ببخشای که از منحرفانند.
-
آل پاچینو مونولوگ معروف زیاد دارد. دو تاش در ابتدا و انتهای صورت زخمی برایان دیپالما.
-
خدایا ما را ببخش اگر گاهی فراموش میکنیم آل پاچینو را تو بیشتر از دیگران دوست داری؛ وگرنه چنین قدرتی به او عطا نمیکردی.
-
صادقانه بگویم، حس کردم آخر فیلم کمی سانتیمانتال، یا بهتر است بگویم آمریکایی شد. ولی این، یعنی همین رمانتیک و سانتیمانتال شدن خفیف، چیزی است که گاهی دربارهی داستانهای سلینجر هم صدق میکند. بعید میدانم کسی که مونوگ آخر فیلم را نوشته، سلینجر نخوانده باشد. خود جنس بود لامصب.
-
فیلم دیالوگ محشر کم ندارد. اینجا بخوانید.
-
یو جاست تنگو آن.
No mistakes in the tango. No. Not like life. Simple. That’s what makes tango so great. If you make a mistake, get all tangled up, you just tango on.
فیلم: بوی خوش زن
کارگردان: مارتین برست
نویسنده: جیووانی آرپینو، بو گلدمن
بازیگران: آل پاچینو، کریس اُدانل، جیمز ربهورن، فیلیپ سیمور هافمن
محصول: آمریکا 1992
زمان: 157 دقیقه